____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه¹⁵
+آژیر پلیس؟
چیش باعث شد اینطوری بشی؟
-خب راستش من بابام با مرگ طبیعی فوت نکرد
در واقع تصادف کرد
و یه جورایی تقصیر من بود
+ها؟
-خب بابام به من موتورسواری یاد داد و برای همین اینقدر عاشق موتورسواری هستم
اما وقتی ۱۴ سالم بود خواست بهم ماشین سواری هم یاد بده که...
اولش خیلی خوب یاد گرفتم ولی یه روز کنترل ماشین از دستم خارج شد و خوردیم به یه تیر چراغ برق
ا...اون فوت کرد
م..من سرم شکسته بود همینطور دست و پام و اون لحظه تصادف نمیتونستم هیچ چیزی ببینم به جز اینکه نگاهم دوخته شده بود به بابام که فقط ازش خون میرفت
اون لحظه هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم و فقط یه چیز میشنیدم
آژیر پلیس
در واقع من بابامو کشتم(لبخند تلخ و بغض)
+تو نکشتیش رایا
-چرا من تنها کسی که برام مهم بود رو با دستای خودم کشتم...
من باعث شدم مامانم هیچ وقت از ته قلب نخنده(گریه و یکم بلند)
+رایااا
تو فقط 15 سالت بود و بچه بودی
تقصیر تو نبود فقط یه تصادف بود..
هیچوقت برای همچین چیزی خودت رو مقصر ندون
مطمئن باش اگه بابات هم اینجا بود دوست نداشت تو رو اینطوری ببینه
-ولی من خیلی بی عرضهام حتی...حتی نت...
که حرفم با آغوش گرمش قطع شد
+هیششش تقصیر تو نیست
ناخواسته توی آغوشش اشک میرختم
+هیششش
-چ..چرا الان باهام مهربونی؟
چرا اینقدر دو قطبی هستی؟
که خندید و گفت:
+خب چون تو به این بغل نیاز داشتی
دلم میخواست حرفشو قبول نکنم اما من واقعا به این آغوش نیاز داشتم....
آغوشش حس امنیت خاصی رو میداد
+در ضمن الان هم سلیطه نیستی تبدیل شدی به یه نی نی کوچولو
که آروم زدم به شونش و گفتم:
-نگران نباش امشب کاریت ندارم ولی فردا دوباره روی سلیطهامو ملاقات میکنی
+تو هم با روی سرد من روبه رو میشی
-اوکی
+اوهوم
اما الان فقط بغلت میکنم
که یه لبخند ریز روی لبم نشست اما اون نتونست ببینه...
-کوکی
+هوممم؟
-میشه دیگه ولم کنی؟
دارم خفه میشم
+ایششش باشه بابا
که آروم از بغلش اومدم بیرون
-کوکی
+باز چیه؟
-گشنمههه
+ای خداااااا
-عههه
گفتی امشب مهربونی باهامممم
+باشه بابا
که رفت سمت یه سوپر مارکت نزدیک ساحل و با یه پلاستیک پر خوراکی برگشت
+بفرماااا
-ملسیییییی(لحن بچگونه)
که از ذوقم خندش گرفت و منم خودمو جمع کردم و گفتم:
-مرسی(سرد)
+باشه بابا بخور گشنهه
مثل گشنه های غذا نخورده افتاده بودم رو خوراکیها و میخوردم
من بر خلاف چهره سرد و سلیطه و قویای که به بقیه نشون میدادم، حالا یه چهره جدید از خودم رو به کوک نشون داده بودم
-هیننننن(بلند)
+خداااا چتهههههه
سکتم دادییی
-تو که نمیخوای گریه کردنم رو به بقیه بگی ها؟
+یا خدا یکم دخترونه باشششش
دختر مردم برای جلب توجه هم که شده جلو بقیه گریه میکنن
بعد تو میگی بقیه نفهمن
-خب اگه نمیدونستی بدون من خیلی با دخترای دور و برت فرق دارممم
+اتفاقا همون اولش فهمیدممم
-کی؟
+همون موقع که جک رو تیکه پاره کردییی
-آها پس از اون روز که شکستت دادم
+ای خدا یه مسابقه بردی بیا دیوونمون کننننن
-بحث اینجاست تو همونو نبردییی
+حالا غذاتو بخور گشنه
که اداشو در آوردم
-حالا غذاتو بخور گشنه(لحن مردونه و ادای کوک رو در میاره)
چند دقیقهای سکوت شده بود و فقط صدای غذا لنبوندن من به گوش میرسید
+اصلا تو منو چی فرض کردییی(داد)
-....
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
+آژیر پلیس؟
چیش باعث شد اینطوری بشی؟
-خب راستش من بابام با مرگ طبیعی فوت نکرد
در واقع تصادف کرد
و یه جورایی تقصیر من بود
+ها؟
-خب بابام به من موتورسواری یاد داد و برای همین اینقدر عاشق موتورسواری هستم
اما وقتی ۱۴ سالم بود خواست بهم ماشین سواری هم یاد بده که...
اولش خیلی خوب یاد گرفتم ولی یه روز کنترل ماشین از دستم خارج شد و خوردیم به یه تیر چراغ برق
ا...اون فوت کرد
م..من سرم شکسته بود همینطور دست و پام و اون لحظه تصادف نمیتونستم هیچ چیزی ببینم به جز اینکه نگاهم دوخته شده بود به بابام که فقط ازش خون میرفت
اون لحظه هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم و فقط یه چیز میشنیدم
آژیر پلیس
در واقع من بابامو کشتم(لبخند تلخ و بغض)
+تو نکشتیش رایا
-چرا من تنها کسی که برام مهم بود رو با دستای خودم کشتم...
من باعث شدم مامانم هیچ وقت از ته قلب نخنده(گریه و یکم بلند)
+رایااا
تو فقط 15 سالت بود و بچه بودی
تقصیر تو نبود فقط یه تصادف بود..
هیچوقت برای همچین چیزی خودت رو مقصر ندون
مطمئن باش اگه بابات هم اینجا بود دوست نداشت تو رو اینطوری ببینه
-ولی من خیلی بی عرضهام حتی...حتی نت...
که حرفم با آغوش گرمش قطع شد
+هیششش تقصیر تو نیست
ناخواسته توی آغوشش اشک میرختم
+هیششش
-چ..چرا الان باهام مهربونی؟
چرا اینقدر دو قطبی هستی؟
که خندید و گفت:
+خب چون تو به این بغل نیاز داشتی
دلم میخواست حرفشو قبول نکنم اما من واقعا به این آغوش نیاز داشتم....
آغوشش حس امنیت خاصی رو میداد
+در ضمن الان هم سلیطه نیستی تبدیل شدی به یه نی نی کوچولو
که آروم زدم به شونش و گفتم:
-نگران نباش امشب کاریت ندارم ولی فردا دوباره روی سلیطهامو ملاقات میکنی
+تو هم با روی سرد من روبه رو میشی
-اوکی
+اوهوم
اما الان فقط بغلت میکنم
که یه لبخند ریز روی لبم نشست اما اون نتونست ببینه...
-کوکی
+هوممم؟
-میشه دیگه ولم کنی؟
دارم خفه میشم
+ایششش باشه بابا
که آروم از بغلش اومدم بیرون
-کوکی
+باز چیه؟
-گشنمههه
+ای خداااااا
-عههه
گفتی امشب مهربونی باهامممم
+باشه بابا
که رفت سمت یه سوپر مارکت نزدیک ساحل و با یه پلاستیک پر خوراکی برگشت
+بفرماااا
-ملسیییییی(لحن بچگونه)
که از ذوقم خندش گرفت و منم خودمو جمع کردم و گفتم:
-مرسی(سرد)
+باشه بابا بخور گشنهه
مثل گشنه های غذا نخورده افتاده بودم رو خوراکیها و میخوردم
من بر خلاف چهره سرد و سلیطه و قویای که به بقیه نشون میدادم، حالا یه چهره جدید از خودم رو به کوک نشون داده بودم
-هیننننن(بلند)
+خداااا چتهههههه
سکتم دادییی
-تو که نمیخوای گریه کردنم رو به بقیه بگی ها؟
+یا خدا یکم دخترونه باشششش
دختر مردم برای جلب توجه هم که شده جلو بقیه گریه میکنن
بعد تو میگی بقیه نفهمن
-خب اگه نمیدونستی بدون من خیلی با دخترای دور و برت فرق دارممم
+اتفاقا همون اولش فهمیدممم
-کی؟
+همون موقع که جک رو تیکه پاره کردییی
-آها پس از اون روز که شکستت دادم
+ای خدا یه مسابقه بردی بیا دیوونمون کننننن
-بحث اینجاست تو همونو نبردییی
+حالا غذاتو بخور گشنه
که اداشو در آوردم
-حالا غذاتو بخور گشنه(لحن مردونه و ادای کوک رو در میاره)
چند دقیقهای سکوت شده بود و فقط صدای غذا لنبوندن من به گوش میرسید
+اصلا تو منو چی فرض کردییی(داد)
-....
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۷.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط