*سرنوشت*
*سرنوشت*
ویو رایا
با نور ملایمی که از پرده های توری اتاق میزد چشم هامو باز کرد تا یکم به خودم بیام فهمیدم تو بغل اون یارو ( یارو ننه باباته سلیطه 💆🏻♀️) ام
یکم بعد سنگینی نگاه های کسی رو رو خودم احساس کردم و بله خود آقا بودن خیلی ددی طور داشت نگام میکرد و یه لبخند بهم زد
- صبح بخیر کوچولوم ( مهربون)
+ ص...صبح ب.. بخیر ( لبخند )
- پاشو کوچولو اجوما پایین منتظرمونه
+ باشه شما برین منم الان لباس اینا عوض کنم میم پایین
ویو مننن 😌 😎
شوگا به رایا «باشه» ای گفت و رفت پایین
رایا رفت دستشویی کار های لازم رو کرد و اومد بیرون لباس خوابش رو با یه لباس دیگه ( میزارم ) عوض کرد مو های فر فریش رو شونه کرد و و یه برق لب زد( خب بابا اسکل الان صبحونه میخوری پاک میشه 💆🏻♀️) و رفت پایین
شوگا پشت میز نشسته بود و منتظر رایا بود
رایا هم نیست و با هم شروع به خوردن صبحونه کردن
فلش بک بعد صبحونه
ویو شوگا
با خودم گفتم بریم براش یکم لباس بخریم چیزی ندارع جز یه دست لباس خواب و یه دست لباس بیرونی که از پرورشگاه آورده با خودش
رفتم دم در اتاقش و در زدم
تق ...تق ( صدای در ،امکانات 😁)
رایا: بله
- میشه بیام تو
+ بله حتما
شوگا رفت تو اتاق
- خب اومدم چند تا چیز بهت بگم
یک ،دیگه باهام انقدر رسمی حرف نزن
دو ،آماده شو بریم لباس بخریم
+ اممم باشه حتما
- خوبه ( رفت )
گیلیلیلیلیلیلی بچه عاااا
ریدم
مسابقه رو هیجده به یازده بردین ولی خیلی کم گل گل زدیم هیجده تا کلاااااااا
هعیییی
برا یه بسکتبالیست که پنج ساله داره بسکتبال کار میکنه مایه آبرو ریزی
خب خب
ولی پارت هارو طبق قوام میزارم
فعلا تو خماری بمونین
یه تکپارتی از نامجون بنویسم 😁
بعدششششش
گیلیلیلیللیل
درخواستی پی
✨🫠🙃🤍
ویو رایا
با نور ملایمی که از پرده های توری اتاق میزد چشم هامو باز کرد تا یکم به خودم بیام فهمیدم تو بغل اون یارو ( یارو ننه باباته سلیطه 💆🏻♀️) ام
یکم بعد سنگینی نگاه های کسی رو رو خودم احساس کردم و بله خود آقا بودن خیلی ددی طور داشت نگام میکرد و یه لبخند بهم زد
- صبح بخیر کوچولوم ( مهربون)
+ ص...صبح ب.. بخیر ( لبخند )
- پاشو کوچولو اجوما پایین منتظرمونه
+ باشه شما برین منم الان لباس اینا عوض کنم میم پایین
ویو مننن 😌 😎
شوگا به رایا «باشه» ای گفت و رفت پایین
رایا رفت دستشویی کار های لازم رو کرد و اومد بیرون لباس خوابش رو با یه لباس دیگه ( میزارم ) عوض کرد مو های فر فریش رو شونه کرد و و یه برق لب زد( خب بابا اسکل الان صبحونه میخوری پاک میشه 💆🏻♀️) و رفت پایین
شوگا پشت میز نشسته بود و منتظر رایا بود
رایا هم نیست و با هم شروع به خوردن صبحونه کردن
فلش بک بعد صبحونه
ویو شوگا
با خودم گفتم بریم براش یکم لباس بخریم چیزی ندارع جز یه دست لباس خواب و یه دست لباس بیرونی که از پرورشگاه آورده با خودش
رفتم دم در اتاقش و در زدم
تق ...تق ( صدای در ،امکانات 😁)
رایا: بله
- میشه بیام تو
+ بله حتما
شوگا رفت تو اتاق
- خب اومدم چند تا چیز بهت بگم
یک ،دیگه باهام انقدر رسمی حرف نزن
دو ،آماده شو بریم لباس بخریم
+ اممم باشه حتما
- خوبه ( رفت )
گیلیلیلیلیلیلی بچه عاااا
ریدم
مسابقه رو هیجده به یازده بردین ولی خیلی کم گل گل زدیم هیجده تا کلاااااااا
هعیییی
برا یه بسکتبالیست که پنج ساله داره بسکتبال کار میکنه مایه آبرو ریزی
خب خب
ولی پارت هارو طبق قوام میزارم
فعلا تو خماری بمونین
یه تکپارتی از نامجون بنویسم 😁
بعدششششش
گیلیلیلیللیل
درخواستی پی
✨🫠🙃🤍
- ۲۰۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط