داستان
عصر بود. نابی و تاکهمیچی کنار هم راه میرفتن.
تاکهمیچی داشت بستنی میخورد و نابی با هیجان ماجرای مدرسه رو تعریف میکرد.
نابی: بعد یارو برگشته به من میگه چرا انقدر حرف میزنی؟! 😐
تاکهمیچی: خب... تو واقعاً زیاد حرف میزنی. 😂
نابی: تاکهمیچی؟
تاکهمیچی: بله؟ 🥹
نابی: بستنیتو بده من.
تاکهمیچی: چرااا؟! 😭
نابی: چون ممکنه آخرین چیزی باشه که قبل از مرگت میخوری.
تاکهمیچی سریع بستنیش رو پشتش قایم کرد.
تاکهمیچی: نابی، تو خیلی ترسناکی!
نابی: میدونم، برادر عزیزم! ❤️
همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرشون بلند شد.
مایکی: اووووه! ببین کی اینجاست! خانم کرهایِ پررو! 🤣
نابی برگشت.
نابی: اوه، ببین کی اینجاست! کوتوله ی گرسنه!
مایکی: خودت کوتولهای!
نابی: تو پنج سانت دیگه رشد کن،بعد بیا با من حرف بزن.
مایکی: حداقل من مثل تو زبونم اندازه ی یه جاده دراز نیست!
نابی: حداقل مغزم از شکمم بزرگتره!
دراکن که کنار مایکی ایستاده بود، دستش رو روی صورتش گذاشت.
دراکن: لعنتی، این دوتا چرا هر بار همدیگه رو میبینن، جنگ شروع میشه؟!
تاکهمیچی با لبخند گفت:
تاکهمیچی: خب، به نظرم این یعنی با هم راحتن.
نابی و مایکی همزمان برگشتن سمتش.
نابی و مایکی: خفه شووووو! 😡
تاکهمیچی: 🥹
هینا که تازه رسیده بود، کنار تاکهمیچی ایستاد.
هینا: سلام، تاکهمیچی!
تاکهمیچی: سـ... سلام، هینا!
صورت تاکهمیچی کمی سرخ شد.
نابی که متوجه شده بود، لبخند شیطانی زد.
نابی: اووووه! داداشمون قرمز شد! 😂
تاکهمیچی: نابییییی! 😭
هینا: اَه، نابی! اذیتش نکن! 😂💗
نابی: باشه، باشه! من که چیزی نگفتم!
اما از اون طرف به دراکن نگاه میکرد و لبخند میزد.
مایکی که متوجه شده بود، به خواهرش اشاره کرد.
مایکی: اما، چرا مثل احمقها داری لبخند میزنی؟
اما: به تو ربطی نداره!
مایکی: اووووه! یکی عاشق شده!
اما: مایکییییی! 😭
دراکن: مایکی، خفه شو.
مایکی: چرا؟ نکنه تو هم عاشق شدی؟! 😂
دراکن بدون حرف، مایکی رو با دست از صورتش کنار زد.
ادامه داره
تاکهمیچی داشت بستنی میخورد و نابی با هیجان ماجرای مدرسه رو تعریف میکرد.
نابی: بعد یارو برگشته به من میگه چرا انقدر حرف میزنی؟! 😐
تاکهمیچی: خب... تو واقعاً زیاد حرف میزنی. 😂
نابی: تاکهمیچی؟
تاکهمیچی: بله؟ 🥹
نابی: بستنیتو بده من.
تاکهمیچی: چرااا؟! 😭
نابی: چون ممکنه آخرین چیزی باشه که قبل از مرگت میخوری.
تاکهمیچی سریع بستنیش رو پشتش قایم کرد.
تاکهمیچی: نابی، تو خیلی ترسناکی!
نابی: میدونم، برادر عزیزم! ❤️
همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرشون بلند شد.
مایکی: اووووه! ببین کی اینجاست! خانم کرهایِ پررو! 🤣
نابی برگشت.
نابی: اوه، ببین کی اینجاست! کوتوله ی گرسنه!
مایکی: خودت کوتولهای!
نابی: تو پنج سانت دیگه رشد کن،بعد بیا با من حرف بزن.
مایکی: حداقل من مثل تو زبونم اندازه ی یه جاده دراز نیست!
نابی: حداقل مغزم از شکمم بزرگتره!
دراکن که کنار مایکی ایستاده بود، دستش رو روی صورتش گذاشت.
دراکن: لعنتی، این دوتا چرا هر بار همدیگه رو میبینن، جنگ شروع میشه؟!
تاکهمیچی با لبخند گفت:
تاکهمیچی: خب، به نظرم این یعنی با هم راحتن.
نابی و مایکی همزمان برگشتن سمتش.
نابی و مایکی: خفه شووووو! 😡
تاکهمیچی: 🥹
هینا که تازه رسیده بود، کنار تاکهمیچی ایستاد.
هینا: سلام، تاکهمیچی!
تاکهمیچی: سـ... سلام، هینا!
صورت تاکهمیچی کمی سرخ شد.
نابی که متوجه شده بود، لبخند شیطانی زد.
نابی: اووووه! داداشمون قرمز شد! 😂
تاکهمیچی: نابییییی! 😭
هینا: اَه، نابی! اذیتش نکن! 😂💗
نابی: باشه، باشه! من که چیزی نگفتم!
اما از اون طرف به دراکن نگاه میکرد و لبخند میزد.
مایکی که متوجه شده بود، به خواهرش اشاره کرد.
مایکی: اما، چرا مثل احمقها داری لبخند میزنی؟
اما: به تو ربطی نداره!
مایکی: اووووه! یکی عاشق شده!
اما: مایکییییی! 😭
دراکن: مایکی، خفه شو.
مایکی: چرا؟ نکنه تو هم عاشق شدی؟! 😂
دراکن بدون حرف، مایکی رو با دست از صورتش کنار زد.
ادامه داره
- ۱۰۳
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط