{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:83

صبر نکرد تا مخالفت کنم‌...
رفت بیرون و تلفن زد....
بعد از نیم ساعت یک دکتر اومد پیشمون....
Dr: بانوی من. دکتر لی چه مین هستم. خوشوقتم
-دکتر لی... لطفا همسرم رو معاینه کن....
Dr: حتما
بعد از معاینه نگاهی به من و بعد یونجون انداخت....
فهمیدم میخواد چی بگه....
Dr: تبریک میگم ارباب جوان، بانوی من.....بانو چوی باردارن
-چی؟ باردار؟؟؟
Dr: بله، تبریک میگم
سرم رو انداختم پایین و قطره اشکی از گوشه چشمم چکید...
یونجون بعد از راهی کردن دکتر اومد داخل اتاق...
بالای سرم ایستاد...
-میدونستی؟؟؟؟ میدونستی بارداری؟
شروع کردم اشک ریختن....
+ا...امروز ف..فهمیدم....ت..توی فرودگاه....
-با اینحال میخواستی بری؟؟؟؟؟ میخواستی با بچم و خودت چیکار کنی؟ میخواستی چی بلایی سر خودتون بیاری؟(داد)
گریه‌م شدت گرفت....
-سوجین...‌چرا؟...
دیدگاه ها (۱)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:82-دوستت دارم، نمیزارم بری......

‌𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:81-نه سوجین ولت نمیکنم....نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط