{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی..

چند پارتی..
وقتی مریض میشی و اون میشه پرستارت..

Part 1

(ویو ا.ت)


با حس گرما صبح زود از خواب پا شدم..
جونگکوک رو کنارم دیدم.. دیشب ساعت 3 اومد خونه.. چون کار های عقب افتاده باند رو انجام داده بود..
و خیلی خسته بود.. دلم براش ضعف رفت.. میخواستم برگردم و اروم جوری که بیدار نشه از تخت پاشم..
اما...
حس عجیبی داشتم.. احساس میکردم سرم سنگین تر شده.. بدنم بی حال شده بود و هر چند دقیقه یک بار صورتم داغ تر میشد..
چسبیده بودم به تختم و اصلا نمیتونستم ازش فاصله بگیرم..
اما خب.. قرار نبود به جونگکوک چیزی بگم..
چون اگه میفهمید خودشو به اب و اتیش میکشید و به شدت نگران میشد و حال اونم بد میشد..
نمیخواستم حالشو خراب کنم..
میدونستم اگه میفهمید قرار بود هر ثانیه بپرسه..
بهتری؟
داروتو خوردی؟
چیزی لازم نداری؟
یا اصلا از کنارم جم نخوره..
پس فقط تصمیم گرفتم همه چی رو عادی جلوه بدم و چیزی نگم..
با هر زوری بود خودمو از تخت فاصله دادم.. رفتم سرویس و کارهای لازم رو کردم..
بیرون اومدم.. یه ست خیلی خوشگل جایگزین لباس خوابم کردم..
یهو حس بی حالی شدید سراغم اومد و یکم نزدیک بود بیوفتم.. ولی کمد رو تکیه گاه کردم و مانع افتادنم شد..
کمی بعد بلند شدم و از اتاق خارج شدم..
گذاشتم کوک استراحت کنه تا خستگیش در بره..
همینطور اروم و با احتیاط پله ها رو پایین میرفتم..
هر لحظه ممکن بود دوباره بی جون بشم و بیوفتم..
بالاخره رسیدم به اشپزخونه..
وارد شدم و با هر جونی بود تصمیم گرفتم میز رو بچینم..
آجوما هم تو سالن نبود که کمکم کنه..
اروم اروم سمت یخچال رفتم و مواد رو بیرون اوردم..

15 مین بعد..

خیلی بی جون تر شده بودم..
و پیشونیم همش عرق میکرد.. اما بازم داشتم صبحانه رو توی ظرف میزاشتم..
تو افکارم بودم که یهو دستی اروم دور کمرم حلقه شد..
و سری رو شونم قرار گرفت..
کمی عقب پریدم..
بعد به پایین خیره شدم و دست تتو داری که دور کمرم بود رو دیدم..
اروم برگشتم که با قیافه سر حال جونگکوک مواجه شدم..

_صبحت بخیر زیباترین بانوی دنیا (لبخند)
+صبح بخیر کوکی(لبخند)

ممکن بود مریض بشه..
سعی کردم زیاد سرمو نزدیکش نبرم..
جونم هر لحظه کمتر میشد و داشتم میوفتادم..
کمی وزنمو انداختم روی جونگکوک..

_بیب.. خوبی؟
+ا.. اره خوبم

یهو قیافش نگران شد و سریع دستشو گذاشت روی پیشونیم..

کمی تن صداشو بالا برد..

_ برای چی بهم دروغ میگی؟ داری تو تب میسوزی بعد میگی خوبم؟
+کوک.. اروم باش.. من چیزیم نیست

سریع دستشو زیر پاهام قرار داد و بغلم کرد..
تند تند سمت در خروجی میرفت..
رفتیم سمت ماشین.. منو گذاشت و خودشم اومد سوار شد..

+خدای من کوک.. تو چته.. میگم هیچیم نیست..
_فقط ساکت شو...

شروع به حرکت کرد و از پارکینگ خارج شد..
با سرعت زیادی ماشینو میروند..
هیچی نگفتم..
بعد از یک ربع به بیمارستان رسیدیم..
پیاده شد و اومد منو بغل کرد..
تند تند حرکت میکرد سمت در ورودی..
رسیدیم و چون خلوت بود سریع سمت اتاق پزشک رفتیم..
در زد و با بفرمایید پزشک وارد شدیم..

_سلام خانوم دکتر.. همسرم بیمار شده و بی حالم هست و داره تو تب میسوزه..
*سلام وقتتون بخیر.. اروم باشین و بگید از کی این اتفاق افتاده؟
+از صبح.. بی جونم و نمیتونم روی پاهام وایسم..
*بفرمایید بشینید.. باید معاینه بشید (لبخند)

جونگکوک گذاشتم روی صندلی کنار پزشک.. خودشم کنارم ایستاد..

دستگاه رو نزدیک پیشونیم اورد و تبم رو چک کرد..
بعدش فشارم رو گرفت..

*چیزی نیست.. یه سرماخوردگیه سادس و کمی تبش بالاست..
یک سری قرص تجویز میکنم.. به علاوه مراقبت زیاد.. مایعات بخوره و سعی کنه زیاد کار نکنه.. و اگر میخواین خیلی زود امروز خوب بشه یه سرم تقویتی براش مینویسم..

کمی نگران شدم..
از سوزن میترسیدم.. اما سرم حداقل بهتر بود..

_نه سرم نمیخواد.. همسرم میترسه..
+امم.. نه کوک.. میتونم
_واقعا؟
+اوهوم..
دیدگاه ها (۲۷)

The last partاز ماشین پیاده شدیم و دست همو محکم گرفتیم.. شرو...

part 3رفتم سمت میز و جمعش کردم.. بعدش سمت اتاقم قدم برداشتم....

وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران تو حالت بده ....‌به قبر ک...

dark love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط