★دوست بچگی...p⁵

★دوست بچگی...p⁵
یکسال از ندیدن نامجون می‌گذشت...
اولش خیلی سخت بود!
نادیده گرفتن پیام‌ها و تماس‌هاش سخت بود...
اما از یک جایی به بعد خودش متوجه شد که پیام دادن به من و تماس گرفتن بی‌فایده‌ست!
حتی مدیر کیم هم بهم گفته بود نامجون منتظرته که با رد شدن پیشنهادش مواجه شد!
اما بعد اینکه پیام‌ها متوقف شد خیلی زود فراموشش کردم...
مامان چند روز بود که درد قلبش بیشتر شده و این سبب نگرانی منه...
خودش حرفی از دردش نمیزد اما منو نااون خوب می‌فهمیدم حالش خوب نیست!
وقتی از شرکت اومدم تا چشمم به نااون خورد فهمیدم گریه کرده!
_"سلام... نااون؟ گریه کردی؟؟؟ حالت خوبه؟؟"
نگاهم کرد و بعد گفت:"تنها دوست صمیمی من تو دانشگاه جیهون بود! که به خاطر تو باهام قطع ارتباط کرد"
سردرگم گفتم:"چی داری میگی؟؟"
_"نامجون کیه رااون؟؟؟ میشناسیش مگه نه؟؟؟ نامجون پسر عموی جیهونه! چند شب پیش وقتی جیهون میره خونه‌ی پسر عموش اون بهش میگه که عاشق تو شده اما تو ترکش کردی حالا با هربار دیدن من حالش بد میشه و یاد تو میوفته! اونم به خاطر فردی به اسم نامجون که مثل برادر بزرگتره براش باهام قطع رابطه کرد!!"
داد میزد!
با صدای بلند سرم داد میزد!
مامان نگران اومد پیشمون و گفت:"چیشده؟چرا دعوا میکنید؟"
بی‌توجه به مامان با فریاد ادامه داد:"ازت متنفرم که باعث شدی بهترین دوستم رو از دست بدم."
اولش به خاطر مامان تحمل کردم اما با شنیدن این حرف‌ها نتونستم خودمو کنترل کنم!
ناخواسته بود اما... زدم تو گوش خواهرم...
داد زدم:"ازم متنفری؟؟ می‌دونی من برای اینکه شرایط درس خوندن رو برات فراهم کنم چقدر سختی کشیدم؟؟؟ بعد تو به فکر بهترین دوستتی؟ به خاطر بهترین دوستت از خواهرت متنفری؟؟ الان باید به خاطر حجم درس‌ها یا نمره‌ها اشک میریختی نه دوستات، اینو بفهم"
مامان اومد جلو و دست گذاشت رو شونه‌هامون!
مامان ترسیده بود...
میدونستم مامان ترسیده!
نااون سرش رو آورد بالا و با نفرت نگاهم کرد!
اما در بین اون نفرت... پشیمونی هم حس میشد...
دقیقا مثل من که از کنترل نکردن خودم پشیمونم...
نااون اومد صحبت کنه که...
مامان قلبش رو گرفت و افتاد روی زمین!!
وای‌نه... لعنتی! فشار‌های عصبی برای مامان خیلی خطرناکه!
سریع مامان رو بردیم تو ماشین و راه افتادیم...
سرعتم خیلی زیاد بود!
(*چند ساعت بعد*)
مامان رو برده بودن اتاق عمل!
دکتر اومد بیرون...
دکتر؟؟
دکتر... نامجون بود!
_"خانم پارک حالشون خوبه. عمل خیلی خوب پیش رفت تبریک میگم بهتون"
و بی‌تفاوت از کنارم رد شد!
خوشحال بودم حال مامان خوبه اما به همراه اون حس...
این دیگه چه حسی بود؟؟
دلتنگی؟
صدا زدم:"نامجون"
برگشت و اصلاح کرد:"دکتر نامجون هستم"
با چشم هایی بی احساس نگاهم میکرد!
اون دیگه عاشقم نبود؟
فراموشم کرده بود؟؟



قرار بود پارت آخر باشه ولی خب نشد!
اما جدی پارت بعدی آخریه😂
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۲۰)

p4

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

🌼🌺🌼 میدونی!؟به نظرم‌پیدا کردن و دیدن آدم خوب اونم تو این زمو...

{ خوانواده بی ارامش }

[ بعضی از آدما خوب بودن توی وجودشونه ،🌑🤍خیلی ارزشمندن ، بودن...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

عشقی حقیقی

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁴هم از اینکه حالش خوب بود،یه جور عجیبی...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط