holaaaaaaaa
ادامه پارت سوم نمیدونم چرا اینطوری شد
ادامه پارت سوم: پیشنهادی غیر منتظره
آدریانا با هیجان وارد سالن شد؛ الورا هم پشت سرش بود
-- بالاخره قبول کردن! بعد از این همه سال اون برند معروف، پیشنهاد همکاری من رو پذیرفت!
الورا با خوشحالی خواهرش را در آغوش گرفت:
آدریان ابرویی بالا انداخت.
-- خب تبریک میگم. حالا این موضوع چه ربطی به ما داره؟
آدریانا لبخندی زد و گفت:
-- باید ما رو به پاریس ببرید.سفر کاریه و نمیتونیم از دستش بدیم!
الکساندر خندید:
-- چرا خودتون از پدربزرگ اجازه نمیگیرید؟
آدریانا با کلافگی گفت:
-- چون شما دوتا قراره ما رو ببرید!
آدریان از جاش بلند شد و با لبخندی شیطنت آمیز گفت:
-- پس بهتره برید با پدربزرگ صحبت کنید.اگه اون موافقت کنه، ما مشکلی نداریم
آدریانا زیر لب غر زد:
-- از همین الان از این خانواده متنفرم!
آدریان خندید:
-- چه جالب! اما هم تازه داشتیم به همین نتیجه میرسدیم.
تبببببببببببببببببببب این پارت هم کامل تموم شد 😍
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
ادامه پارت سوم: پیشنهادی غیر منتظره
آدریانا با هیجان وارد سالن شد؛ الورا هم پشت سرش بود
-- بالاخره قبول کردن! بعد از این همه سال اون برند معروف، پیشنهاد همکاری من رو پذیرفت!
الورا با خوشحالی خواهرش را در آغوش گرفت:
آدریان ابرویی بالا انداخت.
-- خب تبریک میگم. حالا این موضوع چه ربطی به ما داره؟
آدریانا لبخندی زد و گفت:
-- باید ما رو به پاریس ببرید.سفر کاریه و نمیتونیم از دستش بدیم!
الکساندر خندید:
-- چرا خودتون از پدربزرگ اجازه نمیگیرید؟
آدریانا با کلافگی گفت:
-- چون شما دوتا قراره ما رو ببرید!
آدریان از جاش بلند شد و با لبخندی شیطنت آمیز گفت:
-- پس بهتره برید با پدربزرگ صحبت کنید.اگه اون موافقت کنه، ما مشکلی نداریم
آدریانا زیر لب غر زد:
-- از همین الان از این خانواده متنفرم!
آدریان خندید:
-- چه جالب! اما هم تازه داشتیم به همین نتیجه میرسدیم.
تبببببببببببببببببببب این پارت هم کامل تموم شد 😍
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
- ۱۳۳
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط