" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۷۲
ویو راوی
تهیونگ به سمت نورا اومد و همینکه خواست نورا رو بلند کنه نورا گفت
+کجا ؟ هنوز کارمون مونده ؟
_ چه کاری ؟........ساعت سه و نیم ظهره ، مغازه هم که تعطیله
نورا به سمت اشپزخونه اشاره کرد و گفت
+هنوز کلی شیرینی مونده ......باید برای فردا اماده شن
تهیونگ هوفی از روی کلافگی کشید و گفت
_ خیلی خب بیا بریم شیرینی ها رو اماده کنیم
نورا خندید و با ذوق از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت
هر دو قسمتی از کارو دست گرفتن تا شیرینی ها زودتر اماده شه ، تهیونگ خمیر رو ورز میداد و نورا هم ماده خمیر رو اماده میکرد
+ تهیونگ مراقب باش زیاد سفت نشه
_ چشم خانومم ....مراقبم
نورا لبخندی زد و به کارش ادامه داد
مدتی گذشت و نورا به کمک تهیونگ شیرینی ها رو توی فر گذاشت و بعد خودش مشغول درست کرد خامه برای تزئین روی شیرینی ها شد
+ به به چی درست کردم .... از این بهتر و خوشمزه تر وجود نداره
همینطور که داشت با خودش حرف میزد احساس کرد دستی دور کمرش حلقه زد
+وای خدا .......ترسیدم تهیونگ ، چیشده ؟
تهیونگ چونه اشو رو روی شونه نورا گذاشت و به ارومی گفت
_ مگه باید چیزی شده باشه تا بتونم خانومم رو بغل کنم
نورا خندید و گفت
+معلومه که نه
چند دقیقه گذشت و نورا دست از همزدن خامه کشید و به ارومی به سمت تهیونگ برگشت ولی همچنان دست تهیونگ دور کمر نورا حلقه شده بود
_ چیشد ؟
+هیچی ........امروز مامان زنگ زده بود گفت پس فردا برای سال نو بریم خونه اشون ......... عین سال پیش
_ خب ؟
+خب میگم بریم ؟
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و گفت
_ دیگه وقتی مامانت گفته بریم .....حتما باید بریم دیگه
نورا از ذوق لبخندی زد و محکم روی گونه تهیونگ بوسه ای زد و همین باعث شد که تهیونگ با افکار شیطنت آمیزی به نورا نگاه کنه
نورا که از اذیت کردن تهیونگ خوشش اومده بود وقتی دید تهیونگ رفته به رفته نزدیکتر میشه سریعا خودشو از زیر دست تهیونگ کشید بیرون و با خنده به سمت دیگه ای رفت
_ چیکار میکنی ؟
نورا قیف خامه رو از کابینت در اورد و با خنده گفت
+باید خامه رو توی قیف بریزم
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و به سمت نورا رفت و نورا هم بلافاصله از کنار تهیونگ رد شد و قهقهه ای زد
_ چیکار میکنی وروجک
نورا تا خواست جوابشو بده بوی به دماغش خورد و گفت
+واییی .....تهیونگ شیرینی ها رو از فر دربیار سوختن
تهیونگ به سمت فر رفت و به ارومی سینی ها رو از توی فر دراورد و روی میز گذاشت و..........................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۷۲
ویو راوی
تهیونگ به سمت نورا اومد و همینکه خواست نورا رو بلند کنه نورا گفت
+کجا ؟ هنوز کارمون مونده ؟
_ چه کاری ؟........ساعت سه و نیم ظهره ، مغازه هم که تعطیله
نورا به سمت اشپزخونه اشاره کرد و گفت
+هنوز کلی شیرینی مونده ......باید برای فردا اماده شن
تهیونگ هوفی از روی کلافگی کشید و گفت
_ خیلی خب بیا بریم شیرینی ها رو اماده کنیم
نورا خندید و با ذوق از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت
هر دو قسمتی از کارو دست گرفتن تا شیرینی ها زودتر اماده شه ، تهیونگ خمیر رو ورز میداد و نورا هم ماده خمیر رو اماده میکرد
+ تهیونگ مراقب باش زیاد سفت نشه
_ چشم خانومم ....مراقبم
نورا لبخندی زد و به کارش ادامه داد
مدتی گذشت و نورا به کمک تهیونگ شیرینی ها رو توی فر گذاشت و بعد خودش مشغول درست کرد خامه برای تزئین روی شیرینی ها شد
+ به به چی درست کردم .... از این بهتر و خوشمزه تر وجود نداره
همینطور که داشت با خودش حرف میزد احساس کرد دستی دور کمرش حلقه زد
+وای خدا .......ترسیدم تهیونگ ، چیشده ؟
تهیونگ چونه اشو رو روی شونه نورا گذاشت و به ارومی گفت
_ مگه باید چیزی شده باشه تا بتونم خانومم رو بغل کنم
نورا خندید و گفت
+معلومه که نه
چند دقیقه گذشت و نورا دست از همزدن خامه کشید و به ارومی به سمت تهیونگ برگشت ولی همچنان دست تهیونگ دور کمر نورا حلقه شده بود
_ چیشد ؟
+هیچی ........امروز مامان زنگ زده بود گفت پس فردا برای سال نو بریم خونه اشون ......... عین سال پیش
_ خب ؟
+خب میگم بریم ؟
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و گفت
_ دیگه وقتی مامانت گفته بریم .....حتما باید بریم دیگه
نورا از ذوق لبخندی زد و محکم روی گونه تهیونگ بوسه ای زد و همین باعث شد که تهیونگ با افکار شیطنت آمیزی به نورا نگاه کنه
نورا که از اذیت کردن تهیونگ خوشش اومده بود وقتی دید تهیونگ رفته به رفته نزدیکتر میشه سریعا خودشو از زیر دست تهیونگ کشید بیرون و با خنده به سمت دیگه ای رفت
_ چیکار میکنی ؟
نورا قیف خامه رو از کابینت در اورد و با خنده گفت
+باید خامه رو توی قیف بریزم
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و به سمت نورا رفت و نورا هم بلافاصله از کنار تهیونگ رد شد و قهقهه ای زد
_ چیکار میکنی وروجک
نورا تا خواست جوابشو بده بوی به دماغش خورد و گفت
+واییی .....تهیونگ شیرینی ها رو از فر دربیار سوختن
تهیونگ به سمت فر رفت و به ارومی سینی ها رو از توی فر دراورد و روی میز گذاشت و..........................
- ۹۲۷
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط