سه تا راز
سه تا راز
پارت ۲ | چیزی که هان نمیدید
هان بالاخره خودش رو به میز نوشیدنی رسوند و یه لیوان برداشت.
هنوز جرعه اول رو نخورده بود که یکی از بچههای دانشگاه کنارش ظاهر شد.
🧑🏻— هان، بالاخره پیدات کردم!
هان برگشت و خندید.
🐿— من مگه گم شده بودم؟
🧑🏻— آره، بین این همه آدم گم شده بودی.
هان خندید.
🐿— خیلی بامزهای.
اون پسر چند لحظه به هان نگاه کرد و گفت:
🧑🏻— امشب خیلی خوشگل شدی.
هان یکم جا خورد.
🐿— آه... مرسی؟
🧑🏻— فقط مرسی؟
🐿— خب چی بگم؟!
پسر خندید.
🧑🏻— هیچی.(انتظار داشت بگه توهم خوشگلی !؟)
از اون طرف سالن، لینو متوجهشون شد.
چند ثانیه نگاهشون کرد.
ا.ت که کنار لینو ایستاده بود، گفت:
— چرا اونجوری نگاه میکنی؟
🐇— چهجوری؟
— انگار میخوای یکی رو بکشی.
لینو نگاهش رو از هان گرفت.
🐇— همچین چیزی نیست.
ا.ت ابرو بالا انداخت.
— مطمئنی؟
🐇— آره.
ولی خودش هم میدونست دروغ میگه.
هان هنوز داشت با اون پسر حرف میزد و هر چند ثانیه میخندید.
لینو فکش رو کمی سفت کرد.
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
— حسودی میکنی؟
لینو سریع برگشت سمتش.
🐇— به چی؟
ا.ت شونه بالا انداخت و ازش فاصله گرفت.
— هیچی، بیخیال.
لینو چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد هان برگشت پیششون.
🐿— بچههااا!
لینو نگاهش کرد.
🐇— چی شده؟
هان لیوانش شراب رو بالا گرفت.
🐿— پیدا کردم!
🐇— چی رو؟
🐿— خوشبختی رو.
ا.ت زد زیر خنده.
— تو فقط یه لیوان دستته!
هان با جدیت گفت:
🐿— دقیقاً. همین خوشبختیه.
لینو خندید.
🐇— خل شدی.؟
هان لبخند زد و دوباره از لیوانش خورد.
🐿— امشب قراره خوش بگذره.
لینو چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
🐇— فقط زیادهروی نکن.
هان چشمهاش رو ریز کرد.
🐿— چرا؟ نگرانمی؟
لینو بدون مکث جواب داد:
🐇— آره.
هان برای یه لحظه ساکت شد.
لبخندش کمرنگ شد و قلبش یه ضربه محکم زد.
اخ...-🐿
لینو متوجه تغییر صورتش شد.
🐇— چیه؟
هان سریع سرش رو تکون داد.
🐿— هیچی... هیچی نیست.
و دوباره خندید.
اما این بار خودش هم میدونست اون «هیچی» خیلی چیزها بود.
ادامه خواستید لایک را به ۲۵ برسونید (یادتون باشه پارت بعد همون پارتیه که منتظرش بودید! مست کردن هان🤫)
پارت ۲ | چیزی که هان نمیدید
هان بالاخره خودش رو به میز نوشیدنی رسوند و یه لیوان برداشت.
هنوز جرعه اول رو نخورده بود که یکی از بچههای دانشگاه کنارش ظاهر شد.
🧑🏻— هان، بالاخره پیدات کردم!
هان برگشت و خندید.
🐿— من مگه گم شده بودم؟
🧑🏻— آره، بین این همه آدم گم شده بودی.
هان خندید.
🐿— خیلی بامزهای.
اون پسر چند لحظه به هان نگاه کرد و گفت:
🧑🏻— امشب خیلی خوشگل شدی.
هان یکم جا خورد.
🐿— آه... مرسی؟
🧑🏻— فقط مرسی؟
🐿— خب چی بگم؟!
پسر خندید.
🧑🏻— هیچی.(انتظار داشت بگه توهم خوشگلی !؟)
از اون طرف سالن، لینو متوجهشون شد.
چند ثانیه نگاهشون کرد.
ا.ت که کنار لینو ایستاده بود، گفت:
— چرا اونجوری نگاه میکنی؟
🐇— چهجوری؟
— انگار میخوای یکی رو بکشی.
لینو نگاهش رو از هان گرفت.
🐇— همچین چیزی نیست.
ا.ت ابرو بالا انداخت.
— مطمئنی؟
🐇— آره.
ولی خودش هم میدونست دروغ میگه.
هان هنوز داشت با اون پسر حرف میزد و هر چند ثانیه میخندید.
لینو فکش رو کمی سفت کرد.
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
— حسودی میکنی؟
لینو سریع برگشت سمتش.
🐇— به چی؟
ا.ت شونه بالا انداخت و ازش فاصله گرفت.
— هیچی، بیخیال.
لینو چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد هان برگشت پیششون.
🐿— بچههااا!
لینو نگاهش کرد.
🐇— چی شده؟
هان لیوانش شراب رو بالا گرفت.
🐿— پیدا کردم!
🐇— چی رو؟
🐿— خوشبختی رو.
ا.ت زد زیر خنده.
— تو فقط یه لیوان دستته!
هان با جدیت گفت:
🐿— دقیقاً. همین خوشبختیه.
لینو خندید.
🐇— خل شدی.؟
هان لبخند زد و دوباره از لیوانش خورد.
🐿— امشب قراره خوش بگذره.
لینو چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
🐇— فقط زیادهروی نکن.
هان چشمهاش رو ریز کرد.
🐿— چرا؟ نگرانمی؟
لینو بدون مکث جواب داد:
🐇— آره.
هان برای یه لحظه ساکت شد.
لبخندش کمرنگ شد و قلبش یه ضربه محکم زد.
اخ...-🐿
لینو متوجه تغییر صورتش شد.
🐇— چیه؟
هان سریع سرش رو تکون داد.
🐿— هیچی... هیچی نیست.
و دوباره خندید.
اما این بار خودش هم میدونست اون «هیچی» خیلی چیزها بود.
ادامه خواستید لایک را به ۲۵ برسونید (یادتون باشه پارت بعد همون پارتیه که منتظرش بودید! مست کردن هان🤫)
- ۳۲۲
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط