خب خب
اینم از اپدیت گارنت خانوم
خیلی از این اپش خوشم اومد عررررر
اسلاید اخرم چیز خاصی نی-
خب بریم برای گذشته این بانو
توجه داشته باشید فقط افرادی که مثله بنده زوال عقل دارن متوجه متن پایین میشن
.
.
.
.
.
گارنت وقتی 12 سالش بود همراه با خواهر 6 سالش و مادرو پدرش برای سفر کوتاهی به ژاپن رفتن تا پیشه مادر بزرگش باشن.
این قرار بود یه سفر کوتاه باشه اما برای گارنت همیشگی شد... وقتی برای خرید چیزی از خونه دور شد و توی راه برگشت گم شده بود مردی قد بلند سر راهش سبز شد،و با لبخندی گول زننده و چشمایی که میدرخشید با گارنت چشم تو چشم شد، گارنت اول جا خورد اما بعد بدون اینکه هیچ حرفی بزنه دنبال اون مرد راه افتاد، کنترل بدنش رو از دست داده بود..
اون مرد یه موهبت دار بود و برای به دام انداختن گارنت و خیلی از بچه های دیگه از موهبتش استفاده میکرد، درسته کار اون مرد قاچاق اعضای بدن انسان بود و قرار بود گارنت هم یکی از قربانی هاش باشه اما معلوم نیست از روی خوش شانسی و یا بد شانسی.. از گارنت خوشش میاد و تصمیم میگیره اون رو کنار خودش نگه داره.
یک سال تمام اثیر اون مرد شده بود، خانواده اش دیگه نا امید شده بودن و حتی مادرش مریض شده بود
یکی از روز های وحشتناک برای گارنت از راه رسیده بود، اون مرد مست شده بود و خیال داشت به گارنت دست درازی کنه اما گارنت با تمام توانش تلاش کرد تا فرار کنه و تونست، هرچند که توی این راه بیهوش شد و گوشه ای افتاد..اما ناگهان خوش شانسی در خونشو زد و کویو، یکی از مدیر های اجرایی مافیای بندر گارنت رو دید و تصمیم گرفت اون رو با خودش به مافیا ببره.
اونجا گارنت تونست از مهارتی که پدرش بهش یاد داده بود.. جواهر سازی، استفاده کنه و توی بازار سیاه جواهرات کاری برای خودش داشته باشه و از اینجا بود که با چویا اشنا شد و بعد مدتی بهش علاقه مند شد...هرچند که نمیدونه این حس دو طرفست یا نه اما تصمیم گرف چیزی نگه تا همین رابطه دوستیشون سرجاش بمونه.
بعد از اینکه چویا یکی از مدیر های اجرایی شد گارنت هم مدیریت بازار سیاه جواهرات رو دست گرفت.
بعد از همه این ها تصمیم گرفت بره به دیدن پدر و مادرش توی فرانسه اما وقتی به اونجا رفت متوجه شد که توی یه تصادف اون ها جونشون رو از دست دادن و حالا خواهر کوچیک ترش پیشه مادربزرگ پدریش بزرگ میشه، گارنت هیچ وقت به خانواده پدریش اعتماد نداشت و میدونست ژولیت هم پیششون راحت نیست برای همین ژولیت هم با خودش به ژاپن اورد، اینجا بود که فهمید عههه من نمیتونم هم حواسم به این باشه چیزی کم نداشته باشه هم به کارای مافیا برسم پس تصمیم گرفت ژولیت رو به نوریکو دوست صمیمیش بسپره.
در اخر هم وقتی برای بار اخر اون مرد رو میبینه با کلامت شیرین خرش میکنه بغلش میکنه و بعد از پش بهش ضربه میزنه و اینجور میشه که طرفو میکشه.
-شاید پایان-
بیوگرافیشو نخوندید برین بخونین https://wisgoon.com/p/5AM3YDNXY0
خیلی از این اپش خوشم اومد عررررر
اسلاید اخرم چیز خاصی نی-
خب بریم برای گذشته این بانو
توجه داشته باشید فقط افرادی که مثله بنده زوال عقل دارن متوجه متن پایین میشن
.
.
.
.
.
گارنت وقتی 12 سالش بود همراه با خواهر 6 سالش و مادرو پدرش برای سفر کوتاهی به ژاپن رفتن تا پیشه مادر بزرگش باشن.
این قرار بود یه سفر کوتاه باشه اما برای گارنت همیشگی شد... وقتی برای خرید چیزی از خونه دور شد و توی راه برگشت گم شده بود مردی قد بلند سر راهش سبز شد،و با لبخندی گول زننده و چشمایی که میدرخشید با گارنت چشم تو چشم شد، گارنت اول جا خورد اما بعد بدون اینکه هیچ حرفی بزنه دنبال اون مرد راه افتاد، کنترل بدنش رو از دست داده بود..
اون مرد یه موهبت دار بود و برای به دام انداختن گارنت و خیلی از بچه های دیگه از موهبتش استفاده میکرد، درسته کار اون مرد قاچاق اعضای بدن انسان بود و قرار بود گارنت هم یکی از قربانی هاش باشه اما معلوم نیست از روی خوش شانسی و یا بد شانسی.. از گارنت خوشش میاد و تصمیم میگیره اون رو کنار خودش نگه داره.
یک سال تمام اثیر اون مرد شده بود، خانواده اش دیگه نا امید شده بودن و حتی مادرش مریض شده بود
یکی از روز های وحشتناک برای گارنت از راه رسیده بود، اون مرد مست شده بود و خیال داشت به گارنت دست درازی کنه اما گارنت با تمام توانش تلاش کرد تا فرار کنه و تونست، هرچند که توی این راه بیهوش شد و گوشه ای افتاد..اما ناگهان خوش شانسی در خونشو زد و کویو، یکی از مدیر های اجرایی مافیای بندر گارنت رو دید و تصمیم گرفت اون رو با خودش به مافیا ببره.
اونجا گارنت تونست از مهارتی که پدرش بهش یاد داده بود.. جواهر سازی، استفاده کنه و توی بازار سیاه جواهرات کاری برای خودش داشته باشه و از اینجا بود که با چویا اشنا شد و بعد مدتی بهش علاقه مند شد...هرچند که نمیدونه این حس دو طرفست یا نه اما تصمیم گرف چیزی نگه تا همین رابطه دوستیشون سرجاش بمونه.
بعد از اینکه چویا یکی از مدیر های اجرایی شد گارنت هم مدیریت بازار سیاه جواهرات رو دست گرفت.
بعد از همه این ها تصمیم گرفت بره به دیدن پدر و مادرش توی فرانسه اما وقتی به اونجا رفت متوجه شد که توی یه تصادف اون ها جونشون رو از دست دادن و حالا خواهر کوچیک ترش پیشه مادربزرگ پدریش بزرگ میشه، گارنت هیچ وقت به خانواده پدریش اعتماد نداشت و میدونست ژولیت هم پیششون راحت نیست برای همین ژولیت هم با خودش به ژاپن اورد، اینجا بود که فهمید عههه من نمیتونم هم حواسم به این باشه چیزی کم نداشته باشه هم به کارای مافیا برسم پس تصمیم گرفت ژولیت رو به نوریکو دوست صمیمیش بسپره.
در اخر هم وقتی برای بار اخر اون مرد رو میبینه با کلامت شیرین خرش میکنه بغلش میکنه و بعد از پش بهش ضربه میزنه و اینجور میشه که طرفو میکشه.
-شاید پایان-
بیوگرافیشو نخوندید برین بخونین https://wisgoon.com/p/5AM3YDNXY0
- ۱۶.۹k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط