فصل دوم : جمله ای جبران ناپذیر
فصل دوم : جمله ای جبران ناپذیر
زنگ ورزش که خورد، همه با سروصدا از کلاس بیرون رفتن.
ملیسا آهسته کیفش رو برداشت و از کلاس خارج شد.
امروز حالش خوب نبود. بهخاطر عادت ماهانهاش دلدرد داشت و نمیتونست مثل بقیه توی ورزش شرکت کنه.
معلم وقتی حالش رو فهمید، اجازه داد کنار زمین بشینه.
ملیسا روی نیمکت نشست و نگاهش رو به بچههایی دوخت که مشغول بازی بودن.
یونا و آیومی کنار هم ایستاده بودن و والیبال بازی میکردن.
یونا هر بار که آیومی توپ رو درست میزد، براش دست میزد و میخندید.
ملیسا ناخودآگاه لبخند زد.
خوشحال بود که دوستش خوشحاله.
اما ته دلش آرزو میکرد کاش یونا هم گاهی اینطوری با اون رفتار میکرد.
کاش گاهی برای حرف زدن باهاش ذوق میکرد.
کاش وقتی وارد کلاس میشد، یونا هم مثل دیدن آیومی لبخند میزد.
اما خیلی زود نگاهش رو از اونها گرفت.
نمیخواست به چیزی فکر کنه که میدونست فقط ناراحتش میکنه.
چند دقیقه بعد، مسئول گروهها به سمت یونا رفت.
ـ یونا، تو باید توی گروه ملیسا باشی.
یونا اخم کوچیکی کرد.
ـ نمیشه با آیومی باشم؟
ـ گروهها مشخص شدن. باید با ملیسا باشی.
یونا با بیحوصلگی گفت:
ـ آخه من نمیخوام با ملیسا توی یه گروه باشم. اون که هیچوقت ورزش نمیکنه.
ملیسا این حرف رو نشنید.
اون طرف زمین نشسته بود و سرش پایین بود.
اما مسئول گروهها شنیده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی از کنار نیمکت رد میشد، ایستاد.
ـ ملیسا؟
ملیسا سرش رو بالا آورد.
ـ بله؟
دختر کمی مکث کرد.
ـ هیچی... فقط میخواستم بگم که یونا گفت نمیخواد با تو توی یه گروه باشه.
ملیسا برای چند ثانیه چیزی نگفت.
انگار مغزش نمیتونست جمله رو درست درک کنه.
بعد لبخند کوچیکی زد.
ـ باشه... مهم نیست.
دختر با تردید نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره. اشکالی نداره.
دختر رفت.
ملیسا دوباره تنها موند.
لبخندش آرومآروم محو شد.
به زمین خیره شد و انگشتهاش رو توی هم قفل کرد.
مهم نیست؟
واقعاً مهم نبود؟
پس چرا گلویش اینقدر گرفته بود؟
چرا دلش میخواست همون لحظه از اونجا فرار کنه؟
چرا حتی شنیدن یک جمله از کسی که دوستش داشت، میتونست تمام روزش رو خراب کنه؟
ملیسا بلند شد و به سمت گوشهای خلوت از حیاط رفت.
جایی که کسی بهش توجه نمیکرد.
کنار دیوار ایستاد و سرش رو پایین انداخت.
چند لحظه سعی کرد جلوی اشکهاش رو بگیره.
اما نتونست.
اشکهاش بیصدا روی صورتش ریختن.
با پشت دستش سریع صورتش رو پاک کرد.
نمیخواست کسی ببینتش.
نمیخواست کسی بپرسه چرا گریه میکنی.
چون حتی اگه میپرسیدن، نمیتونست جواب واقعی رو بده.
چطور میتونست توضیح بده که این فقط بهخاطر یک جمله نبود؟
این ناراحتی از مدتها قبل توی دلش جمع شده بود.
از وقتهایی که یونا بهش بیتوجهی میکرد.
از وقتهایی که احساس میکرد فقط وقتی به درد میخوره که کسی کاری ازش بخواد.
از وقتهایی که میدید بقیه بدون تلاش کردن، کسی رو دارن که بهشون اهمیت میده.
و خودش باید برای کوچکترین توجهی منتظر بمونه.
ملیسا چشمهاش رو بست.
چرا همیشه باید اینطوری باشه؟
چرا همه حداقل یک نفر رو دارن که انتخابشون کنه؟
چرا اون همیشه باید نفر اضافه باشه؟
چرا هر بار که یونا ناراحتش میکرد، باز هم وقتی برمیگشت، نمیتونست ازش فاصله بگیره؟
چرا با اینکه میدونست ممکنه دوباره تنهاش بذاره، باز هم دلش میخواست کنارش باشه؟
ملیسا جواب هیچکدوم از این سؤالها رو نمیدونست.
فقط میدونست که خسته شده.
از اینکه همیشه وانمود کنه ناراحت نیست.
از اینکه همیشه بگه «اشکالی نداره».
از اینکه وقتی دلش میشکنه، مجبور باشه خودش تنهایی خودش رو آروم کنه.
چند بار نفس عمیق کشید.
بعد صورتش رو پاک کرد و به سمت کلاس برگشت.
نمیخواست کسی متوجه بشه گریه کرده.
مثل همیشه، قرار بود وانمود کنه همهچیز خوبه.
زنگ ورزش که خورد، همه با سروصدا از کلاس بیرون رفتن.
ملیسا آهسته کیفش رو برداشت و از کلاس خارج شد.
امروز حالش خوب نبود. بهخاطر عادت ماهانهاش دلدرد داشت و نمیتونست مثل بقیه توی ورزش شرکت کنه.
معلم وقتی حالش رو فهمید، اجازه داد کنار زمین بشینه.
ملیسا روی نیمکت نشست و نگاهش رو به بچههایی دوخت که مشغول بازی بودن.
یونا و آیومی کنار هم ایستاده بودن و والیبال بازی میکردن.
یونا هر بار که آیومی توپ رو درست میزد، براش دست میزد و میخندید.
ملیسا ناخودآگاه لبخند زد.
خوشحال بود که دوستش خوشحاله.
اما ته دلش آرزو میکرد کاش یونا هم گاهی اینطوری با اون رفتار میکرد.
کاش گاهی برای حرف زدن باهاش ذوق میکرد.
کاش وقتی وارد کلاس میشد، یونا هم مثل دیدن آیومی لبخند میزد.
اما خیلی زود نگاهش رو از اونها گرفت.
نمیخواست به چیزی فکر کنه که میدونست فقط ناراحتش میکنه.
چند دقیقه بعد، مسئول گروهها به سمت یونا رفت.
ـ یونا، تو باید توی گروه ملیسا باشی.
یونا اخم کوچیکی کرد.
ـ نمیشه با آیومی باشم؟
ـ گروهها مشخص شدن. باید با ملیسا باشی.
یونا با بیحوصلگی گفت:
ـ آخه من نمیخوام با ملیسا توی یه گروه باشم. اون که هیچوقت ورزش نمیکنه.
ملیسا این حرف رو نشنید.
اون طرف زمین نشسته بود و سرش پایین بود.
اما مسئول گروهها شنیده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی از کنار نیمکت رد میشد، ایستاد.
ـ ملیسا؟
ملیسا سرش رو بالا آورد.
ـ بله؟
دختر کمی مکث کرد.
ـ هیچی... فقط میخواستم بگم که یونا گفت نمیخواد با تو توی یه گروه باشه.
ملیسا برای چند ثانیه چیزی نگفت.
انگار مغزش نمیتونست جمله رو درست درک کنه.
بعد لبخند کوچیکی زد.
ـ باشه... مهم نیست.
دختر با تردید نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره. اشکالی نداره.
دختر رفت.
ملیسا دوباره تنها موند.
لبخندش آرومآروم محو شد.
به زمین خیره شد و انگشتهاش رو توی هم قفل کرد.
مهم نیست؟
واقعاً مهم نبود؟
پس چرا گلویش اینقدر گرفته بود؟
چرا دلش میخواست همون لحظه از اونجا فرار کنه؟
چرا حتی شنیدن یک جمله از کسی که دوستش داشت، میتونست تمام روزش رو خراب کنه؟
ملیسا بلند شد و به سمت گوشهای خلوت از حیاط رفت.
جایی که کسی بهش توجه نمیکرد.
کنار دیوار ایستاد و سرش رو پایین انداخت.
چند لحظه سعی کرد جلوی اشکهاش رو بگیره.
اما نتونست.
اشکهاش بیصدا روی صورتش ریختن.
با پشت دستش سریع صورتش رو پاک کرد.
نمیخواست کسی ببینتش.
نمیخواست کسی بپرسه چرا گریه میکنی.
چون حتی اگه میپرسیدن، نمیتونست جواب واقعی رو بده.
چطور میتونست توضیح بده که این فقط بهخاطر یک جمله نبود؟
این ناراحتی از مدتها قبل توی دلش جمع شده بود.
از وقتهایی که یونا بهش بیتوجهی میکرد.
از وقتهایی که احساس میکرد فقط وقتی به درد میخوره که کسی کاری ازش بخواد.
از وقتهایی که میدید بقیه بدون تلاش کردن، کسی رو دارن که بهشون اهمیت میده.
و خودش باید برای کوچکترین توجهی منتظر بمونه.
ملیسا چشمهاش رو بست.
چرا همیشه باید اینطوری باشه؟
چرا همه حداقل یک نفر رو دارن که انتخابشون کنه؟
چرا اون همیشه باید نفر اضافه باشه؟
چرا هر بار که یونا ناراحتش میکرد، باز هم وقتی برمیگشت، نمیتونست ازش فاصله بگیره؟
چرا با اینکه میدونست ممکنه دوباره تنهاش بذاره، باز هم دلش میخواست کنارش باشه؟
ملیسا جواب هیچکدوم از این سؤالها رو نمیدونست.
فقط میدونست که خسته شده.
از اینکه همیشه وانمود کنه ناراحت نیست.
از اینکه همیشه بگه «اشکالی نداره».
از اینکه وقتی دلش میشکنه، مجبور باشه خودش تنهایی خودش رو آروم کنه.
چند بار نفس عمیق کشید.
بعد صورتش رو پاک کرد و به سمت کلاس برگشت.
نمیخواست کسی متوجه بشه گریه کرده.
مثل همیشه، قرار بود وانمود کنه همهچیز خوبه.
- ۱۲۸
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط