فرشته کوچولو(۲)..............پارت ۲۵
که یومی اصلا حواسش به کنارش نبود وقتی که روشو به سمت راست برگردوند دید که یک دختر مو قهویی با چشم هایی عسلی اروم و ساکت کنارش نشسته و داره با انگشت هاش بازی میکنه
یومی: سلام
دختر : چ...چ...چی با منی؟
یومی: اره دیگه
دختر : چیزه ....سلام
یومی : چقدر نازی
دختر : و...واقعا....ممنون خیلی مهربونییی
یومی : هه هه اسمت چیه ؟
دختر : اسمم.......نیوکو ....
هستش .....اسم تو چیه ؟
یومی : اسم منم یومی هستش
نیوکو : میایی دوست شیم
یومی : اره
هیرو : میبینم دوست شدین
نیوکو : دایی میشه تو راه برام خوراکی بگیری
هیرو: چشم
نیوکو: ممنون دایی
هیرو : خواهش ....یومی تو چیزی نمی خواهی
یومی : نه نه ممنون
نیوکو: دایی هرچی برای من گرفتی برای یومی هم بگیر
هیرو: چشم
یومی : راستی نیوکو چند سالته
نیوکو: پنچ سالمه دو ماه دیگه میشم شیش ساله
یومی : اوه چه جالب منم پنچ سالمه
نیوکو : خوب اسم مادر و پدرت چیه؟
یومی : اسم پدرم ...........مانجیرو
سانو .........و مادر هم ندارم
نیوکو: اوه ...........وایسا مانجیرو
گفتی
یومی : اره
نیوکو : میدونستی که بابات مافیایی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگه
یومی : اره میدونم
نیوکو: خوش به حالت که دختر مافیایی هستی من چون دایم مافیایی هستش اول باره که امارت میبینم تازه من----
یومی : وایسا وایسا با مامان و بابات پارک میری
نیوکو : ارههههههه همیشه برام وقت میزارن و منو میبرن پارک و باهام کلی بازی میکنن
یومی: چه حسی دارههههه
نیوکو: خوبه بدک نیست
هیرو : خوب خوب بچه ها رسیدیم پیاده شین و برین مارت
نیوکو و یومی: چشم
که یومی: تو فکر بود و اصلا حواسش به جلوش نبود که با مخ رفت تو زمین و دست پاهاش بخاطر اسفات خونی شدن
نیوکو : هی هی خوبی حالت خوبه با تو هستم
که هیرو اومد و ...............
💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖
خوب گایز اینم از این پارت و مایل به پارت بعد 😉😉
یومی: سلام
دختر : چ...چ...چی با منی؟
یومی: اره دیگه
دختر : چیزه ....سلام
یومی : چقدر نازی
دختر : و...واقعا....ممنون خیلی مهربونییی
یومی : هه هه اسمت چیه ؟
دختر : اسمم.......نیوکو ....
هستش .....اسم تو چیه ؟
یومی : اسم منم یومی هستش
نیوکو : میایی دوست شیم
یومی : اره
هیرو : میبینم دوست شدین
نیوکو : دایی میشه تو راه برام خوراکی بگیری
هیرو: چشم
نیوکو: ممنون دایی
هیرو : خواهش ....یومی تو چیزی نمی خواهی
یومی : نه نه ممنون
نیوکو: دایی هرچی برای من گرفتی برای یومی هم بگیر
هیرو: چشم
یومی : راستی نیوکو چند سالته
نیوکو: پنچ سالمه دو ماه دیگه میشم شیش ساله
یومی : اوه چه جالب منم پنچ سالمه
نیوکو : خوب اسم مادر و پدرت چیه؟
یومی : اسم پدرم ...........مانجیرو
سانو .........و مادر هم ندارم
نیوکو: اوه ...........وایسا مانجیرو
گفتی
یومی : اره
نیوکو : میدونستی که بابات مافیایی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگه
یومی : اره میدونم
نیوکو: خوش به حالت که دختر مافیایی هستی من چون دایم مافیایی هستش اول باره که امارت میبینم تازه من----
یومی : وایسا وایسا با مامان و بابات پارک میری
نیوکو : ارههههههه همیشه برام وقت میزارن و منو میبرن پارک و باهام کلی بازی میکنن
یومی: چه حسی دارههههه
نیوکو: خوبه بدک نیست
هیرو : خوب خوب بچه ها رسیدیم پیاده شین و برین مارت
نیوکو و یومی: چشم
که یومی: تو فکر بود و اصلا حواسش به جلوش نبود که با مخ رفت تو زمین و دست پاهاش بخاطر اسفات خونی شدن
نیوکو : هی هی خوبی حالت خوبه با تو هستم
که هیرو اومد و ...............
💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖💙💖
خوب گایز اینم از این پارت و مایل به پارت بعد 😉😉
- ۷.۴k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط