پارت 44
پارت 44
╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮
دایی: آهان... فهمیدم! 😏
آت: چی فهمیدی؟
دایی: فهمیدم کجا بریم! 😌
آت: خوب کجا؟
ته: کجا؟ 👀
دایی: آت برو آماده شو، دو دست لباس هم بردار.
آت: وااا خوب بگو کجا میریم؟ 😭
دایی: یه لباس از قبل برات گذاشته بودم، اونو بپوش.
آت: دایییی دیوانم نکن! بگو کجا میریم! 😩
دایی: هی برو آماده شو دیگه! 😂
آت: باشه...
ته: کجا میریم؟
دایی: خوب گوشت رو بیار بگم.
ته: بگو.
دایی: ...
ته: فکر خوبیه.
دایی: آره. تو هم برو خونتون آماده شو، بیا بریم.
╰─ 🦋💜 ─╯
╭─ 🎀 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑨𝒕 🎀 ─╮
یعنی کجا میریم؟ 🤔
وای... رفتم حموم، اومدم و روتینمو انجام دادم. ✨
یه دست لباس برداشتم و لباسی که دایی داده بود رو پوشیدم.
لباس خیلی خوشگل بود... 🥹🎀
جلوی آینه چند لحظه به خودم نگاه کردم و بعد آماده شدم و رفتم پایین.
دایی: وای آت! خیلی بهت میاد. 😍
آت: ممنونم دایی... ته کی میاد؟
دایی: الاناس برسه.
آت: اوکی.
چند دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ در اومد...
╰─ 🦋💜 ─╯
╭─ 🎀 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑻𝒂𝒆𝒉𝒚𝒖𝒏𝒈 🎀 ─╮
وقتی رفتم خونه، به بابام گفتم و گفت باشه.
رفتم حموم، دوش گرفتم، لباس پوشیدم و دو دست لباس هم برداشتم و راه افتادم سمت خونهی آت.
وقتی رسیدم، زنگ زدم.
در که باز شد، اولین کسی که نگاهم بهش افتاد آت بود...
خیلی زیبا شده بود.
واقعاً توی اون لباس... ✨
چشمهاش، موهاش، پوستش، قدش...
همهچیش عالی بود.
آنقدر محو تماشاش شده بودم که حتی نفهمیدم کی صدام کرد.
آت: ته؟ کجایی؟ سلام.
ته: س... سلام. 😳
دایی: اووو... محو زیبایی آت شدی؟ 😂
╰─ 🎀🦋 ─╯
╭─ 💜 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑨𝒕 💜 ─╮
با حرف دایی خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم... 🥹
ته: ها؟ آره... خیلی زیبا شده.
آت: م... ممنونم. بریم؟
ته: بریم.
دایی: خوب بریم دیگه! 😂
ته: آت تو جلو بشین.
آت: نه، تو بشین.
ته: نه، تو بشین.
آت: نه، تو بشین.
هیون وو با خنده گفت: وای دیوانه شدین شما؟ 😂
آت: دایی خفه شو! 😭
دایی: باشه بابا! 😂
آت: ته تو جلو بشین، من میخوام عقب دراز بکشم.
ته: باشه.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...
╰─ 🦋✨ ─╯
╭─ 🎀 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🎀 ─╮
تو آرامش کامل میرفتیم که آت گفت:
آت: داییییی جونم! 🥺
دایی: باز چی میخوای؟ 😂
آت: دایی چیزی نخریدیم بخوریم!
دایی: گشنته؟
آت: بله! الانم گشنمه، آدم خطرناکی میشم! 😭😂
ته خندید.
آت: چیه؟ 😑
دایی: راست میگه، گشنش باشه دیوانه میشه! اینجا هم فستفود هست، هم مغازه. چی میخوای؟
آت: برگر! 🍔
دایی: باشه. ته تو چی میخوری؟
ته: میام باهات.
دایی: باشه.
آت: مخلفات بگیر!
دایی: حتماً.
آت: هیییی! 😭
╰─ 💜🦋 ─╯
╭─ 🎀 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑻𝒂𝒆𝒉𝒚𝒖𝒏𝒈 🎀 ─╮
هیون وو سفارشها رو ثبت کرد و وایسادیم تا آماده بشه.
دایی: تو عاشق آت شدی. 😏
ته: چ...چی؟!
دایی: خودتو نزن به اون راه. 😂
ته: هنوز نمیدونم...
دایی: یعنی چی؟ خیلی تابلو هست! 😌
ته: ...
دایی سفارشها رو گرفت و خوراکیها رو هم برداشت.
╰─ 🎀🦋 ─╯
╭─ 💜 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑨𝒕 💜 ─╮
به جیا زنگ زدم.
آت: الو، سلام.
جیا: سلام دخترهی... چرا زنگ نمیزنی گاو؟ 😂
آت: چجوری؟ 😭
جیا: عشقم! دلم برات تنگ شده!
آت: آه آه عشقم! 😭😂
جیا: آره عشقم!
آت: باشه عمرم، جونم. 😂💗
همون لحظه در ماشین باز شد.
هیون وو: قربون صدقهی کی میری؟ 😂
آت: بابا جیا هست، مسخرهبازی درمیاره! خریدی؟
دایی: آره.
آت: مرسی.
جیا: خوب، کار داشتی؟
آت: آره.
جیا: بگو.
آت: من و ته نمیتونیم دو روز بیایم کلاس، بگو...
جیا: اوه! چه کار میخواید بکنید؟ 😏
آت: مرض! با داییم هستیم! 😂
جیا: آهان باشه. منم یه کار مهم دارم، اومدی میگم.
آت: بگو الان.
جیا: نمیشه، اومدی میگم.
آت: باشه.
قطع کرد.
╰─ 🦋💜 ─╯
غذا رو خوردم و دراز کشیدم.
آنقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد...
تا اینکه با صدای ته بیدار شدم.
ته: آت... آت! پاشو، رسیدیم.
آت: چ...چی؟ رسیدیم؟ 😴
ته: آره.
آت: باشه...
هیون وو: اینم اونجایی که گفتم.
╭─ 🎀✨ 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑨𝒕 ✨🎀 ─╮
چشمامو باز کردم و به بیرون نگاه کردم...
همین که چیزی که مقابلم بود رو دیدم، ماتم برد.
مگه میشه؟! 😳
واقعاً...
ته: وای...
هیون وو: بفرمایید. 😏
آت: نه... امکان نداره ما...
╰─ 🦋💜✨ ─╯
به نظرتون آت و ته کجا اومدن؟ 👀🎀
╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮
دایی: آهان... فهمیدم! 😏
آت: چی فهمیدی؟
دایی: فهمیدم کجا بریم! 😌
آت: خوب کجا؟
ته: کجا؟ 👀
دایی: آت برو آماده شو، دو دست لباس هم بردار.
آت: وااا خوب بگو کجا میریم؟ 😭
دایی: یه لباس از قبل برات گذاشته بودم، اونو بپوش.
آت: دایییی دیوانم نکن! بگو کجا میریم! 😩
دایی: هی برو آماده شو دیگه! 😂
آت: باشه...
ته: کجا میریم؟
دایی: خوب گوشت رو بیار بگم.
ته: بگو.
دایی: ...
ته: فکر خوبیه.
دایی: آره. تو هم برو خونتون آماده شو، بیا بریم.
╰─ 🦋💜 ─╯
╭─ 🎀 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑨𝒕 🎀 ─╮
یعنی کجا میریم؟ 🤔
وای... رفتم حموم، اومدم و روتینمو انجام دادم. ✨
یه دست لباس برداشتم و لباسی که دایی داده بود رو پوشیدم.
لباس خیلی خوشگل بود... 🥹🎀
جلوی آینه چند لحظه به خودم نگاه کردم و بعد آماده شدم و رفتم پایین.
دایی: وای آت! خیلی بهت میاد. 😍
آت: ممنونم دایی... ته کی میاد؟
دایی: الاناس برسه.
آت: اوکی.
چند دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ در اومد...
╰─ 🦋💜 ─╯
╭─ 🎀 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑻𝒂𝒆𝒉𝒚𝒖𝒏𝒈 🎀 ─╮
وقتی رفتم خونه، به بابام گفتم و گفت باشه.
رفتم حموم، دوش گرفتم، لباس پوشیدم و دو دست لباس هم برداشتم و راه افتادم سمت خونهی آت.
وقتی رسیدم، زنگ زدم.
در که باز شد، اولین کسی که نگاهم بهش افتاد آت بود...
خیلی زیبا شده بود.
واقعاً توی اون لباس... ✨
چشمهاش، موهاش، پوستش، قدش...
همهچیش عالی بود.
آنقدر محو تماشاش شده بودم که حتی نفهمیدم کی صدام کرد.
آت: ته؟ کجایی؟ سلام.
ته: س... سلام. 😳
دایی: اووو... محو زیبایی آت شدی؟ 😂
╰─ 🎀🦋 ─╯
╭─ 💜 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑨𝒕 💜 ─╮
با حرف دایی خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم... 🥹
ته: ها؟ آره... خیلی زیبا شده.
آت: م... ممنونم. بریم؟
ته: بریم.
دایی: خوب بریم دیگه! 😂
ته: آت تو جلو بشین.
آت: نه، تو بشین.
ته: نه، تو بشین.
آت: نه، تو بشین.
هیون وو با خنده گفت: وای دیوانه شدین شما؟ 😂
آت: دایی خفه شو! 😭
دایی: باشه بابا! 😂
آت: ته تو جلو بشین، من میخوام عقب دراز بکشم.
ته: باشه.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...
╰─ 🦋✨ ─╯
╭─ 🎀 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🎀 ─╮
تو آرامش کامل میرفتیم که آت گفت:
آت: داییییی جونم! 🥺
دایی: باز چی میخوای؟ 😂
آت: دایی چیزی نخریدیم بخوریم!
دایی: گشنته؟
آت: بله! الانم گشنمه، آدم خطرناکی میشم! 😭😂
ته خندید.
آت: چیه؟ 😑
دایی: راست میگه، گشنش باشه دیوانه میشه! اینجا هم فستفود هست، هم مغازه. چی میخوای؟
آت: برگر! 🍔
دایی: باشه. ته تو چی میخوری؟
ته: میام باهات.
دایی: باشه.
آت: مخلفات بگیر!
دایی: حتماً.
آت: هیییی! 😭
╰─ 💜🦋 ─╯
╭─ 🎀 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑻𝒂𝒆𝒉𝒚𝒖𝒏𝒈 🎀 ─╮
هیون وو سفارشها رو ثبت کرد و وایسادیم تا آماده بشه.
دایی: تو عاشق آت شدی. 😏
ته: چ...چی؟!
دایی: خودتو نزن به اون راه. 😂
ته: هنوز نمیدونم...
دایی: یعنی چی؟ خیلی تابلو هست! 😌
ته: ...
دایی سفارشها رو گرفت و خوراکیها رو هم برداشت.
╰─ 🎀🦋 ─╯
╭─ 💜 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑨𝒕 💜 ─╮
به جیا زنگ زدم.
آت: الو، سلام.
جیا: سلام دخترهی... چرا زنگ نمیزنی گاو؟ 😂
آت: چجوری؟ 😭
جیا: عشقم! دلم برات تنگ شده!
آت: آه آه عشقم! 😭😂
جیا: آره عشقم!
آت: باشه عمرم، جونم. 😂💗
همون لحظه در ماشین باز شد.
هیون وو: قربون صدقهی کی میری؟ 😂
آت: بابا جیا هست، مسخرهبازی درمیاره! خریدی؟
دایی: آره.
آت: مرسی.
جیا: خوب، کار داشتی؟
آت: آره.
جیا: بگو.
آت: من و ته نمیتونیم دو روز بیایم کلاس، بگو...
جیا: اوه! چه کار میخواید بکنید؟ 😏
آت: مرض! با داییم هستیم! 😂
جیا: آهان باشه. منم یه کار مهم دارم، اومدی میگم.
آت: بگو الان.
جیا: نمیشه، اومدی میگم.
آت: باشه.
قطع کرد.
╰─ 🦋💜 ─╯
غذا رو خوردم و دراز کشیدم.
آنقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد...
تا اینکه با صدای ته بیدار شدم.
ته: آت... آت! پاشو، رسیدیم.
آت: چ...چی؟ رسیدیم؟ 😴
ته: آره.
آت: باشه...
هیون وو: اینم اونجایی که گفتم.
╭─ 🎀✨ 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑨𝒕 ✨🎀 ─╮
چشمامو باز کردم و به بیرون نگاه کردم...
همین که چیزی که مقابلم بود رو دیدم، ماتم برد.
مگه میشه؟! 😳
واقعاً...
ته: وای...
هیون وو: بفرمایید. 😏
آت: نه... امکان نداره ما...
╰─ 🦋💜✨ ─╯
به نظرتون آت و ته کجا اومدن؟ 👀🎀
- ۳.۲k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط