{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

#رمان
پارت 13
#عشق _در_تاریکی
~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•.
نشستیم صبحونه خوردیم
که یه دفه تهیونگ اومد پایین
_من میرم شرکت کاری ندارین؟
*نه مادر برو خدافظ
~خدافظ
بعد از رفتن تهیونگ مامان تهیونگ نگاهی به ات انداخت
*دخترم
~بله
*تو واقعا تهیونگ رو دوست داری؟
ویو ات
تا این سوال رو پرسید رفتم تو شک واتتتتتت این چه سوالیههه معلومه که نه
~اره دوسش دارم
*اها خوب
دینگ دینگ صدای زنگ خونست
ویو نویسنده
یکی از خدمت کارا در رو باز کرد و اومد گفت: خانم، خانم بزرگ و تینا خانم اومدن
*اوه بالاخره رسیدن بیارشون داخل دختر چرا اونجا
به یکی بگو چمدون هارو هم بیاره داخل
: چشم
ویو ات
وای خدا چقدر مهمون تا کی قراره نقش بازی کنمم
یه کی از خدمتکارا رفت چمدونارو اوورد و گذاشت تو اتاقا
منم رفتم دم در برای استقبال یه پیر زن اومد تو خیلیی مهربون به نظر میرسید مامان بزرگ تهیونگ بود
یه دختر هم سن و سال خودم بود انگار خیلی خوشگل بود بهشون سلام کردم و گفتم
~بفرمایید
اونا اومدن نشستن کلیی باهم حرف زدیم
3ساعت بعد
تینا گفت: فکر نمیکردم سلیقه تهیونگ اینقدرام خوب باشع
همه زدن زیر خنده
منم خندیدم
خدمتکارا تو اشپز خونه مشغول درست کردن غذا بودن تینا گفت
میشه امشب شامو تو حیاط پشتی بخوریم
فکر نمی کردم حیاط پشتی داشته باشن منم یه دفه دلم خواست برم اونجا شام بخورم
تو فکر بودم که سرمو اووردم بالا دیدم منتظر جواب منن
وا مگه من صاب خونم
گغتم
~ ها چی.. ا اره اره امشب اونجا شام بخوریم
_. •_. •._•._•._•._•._•._•._•._•._•._•.
سلام بچه ها چطورین ببخشید این چند وقط نبودم مریض شده بودم نت نداشتم یکی از فامیل هامون فوت شده بود و اره زیاد نمی تونستم گوشی دست بگیرم
شب دوباره پارت میزارم لطفا حمایت کنید بازم ببخشید کم بود خیلیییی دوستون دارم اگه غلط املایی داشتم و اینا ببخشید
✨💗
دیدگاه ها (۷)

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۷✦رستوران ویو ات ویوبا اعضا داشتیم شام میخوردیم که یهو ...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

فیک تهیونگ

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

عشق بعد نفرت

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²¹﴿ویو راوی﴾دو روز بعد...مدرسه دوباره مث...

پارت ۱۴ .من .....من ازت خوشم میاد ات در تعجب گفت چییییی تهیو...

پارت اول قرمزیویو ات سلام من به بدبخت واقعی هستم از ۱۲ سالگی...

#تپش.قلب.منPart 11یهو تهیونگ اومد تو اتاقتهیونگ:امشب میریم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط