{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

`` قشنگ ترین اشتباه ``

`` قشنگ ترین اشتباه ``

chapter : ²
part : ⁷

+ «مثل آرام‌بخش میمونی چاگیا.»

لازم است بگویم یا خودتان میتوانید تصور کنید چقدر خجالت‌زده‌ شده‌ام؟
با لبخندی ملایم به چشمان پر ستاره‌اش خیره شدم.
آرام دستی میان موهای پرپشت و نرمش کشیدم و بوسه‌ای پر از عشق بر پیشانی‌اش کاشتم.
همیشه حرف‌های زیادی میزد که موجب خجالتم میشدند...
اما اینبار مانند دفعات قبل نبود.
انگار که در ذهنم حک شده باشد و قرار نباشد هرگز از خاطرم پاک شود.
اما من که از سرنوشت بی‌خبرم.
شاید روزی قرار است به عنوان دروغی شیرین به آن بی‌اندیشم.
شاید روزی بفهمم تمام این حرف ها تنها نقش بازی کردن است.
فکرش هم جگرم را میسوزاند.
لعنتی.
باز هم دارم بر روی احساسات لطیفش رژه میروم.
باز هم دارم فکر میکنم.
گمانم این کار جزو عادت‌هایی بد است که روزی سرم را به باد میدهد.
اما ترک کردنش بیشتر از خودش دشوار است.
تا قبل از اینکه حرکتی کنم خودش مرا بر جای قبلی‌ام نشاند.
دستی به صورتم کشیدم و دیگر چیزی نگفتم.
چیزی هم نداشتم که بگویم.
تا چند دقیقه‌ی اول که در راه بودیم هیچ‌‌کدام حرف نمیزدیم.
به خاطر دارم که همیشه سکوت مرا می‌آزرد.
اما حال که بزرگ‌تر یا بهتر است بگویم عاقل‌تر شده‌ام گاهی اوقات واقعا به سکوت نیاز دارم.
معمولا وقتی کسی سکوت را میشکند عصبی میشوم و از کوره در میروم.
اما صدای جیمین چیزی نیست که مرا عصبی کند.
اتفاقا برعکس عصبی شدن خیلی ذوق‌زده میشوم.
گمانم در کنار سکوت واقعا به شنیدن صدای این فرشته‌ی بی‌بال و پر نیاز دارم.
جالب است اینطور نیست؟
الان که فکر میکنم خیلی بیشتر از آنکه فکر میکردم پیچیده هستم.
این‌ هم بخشی از عوارض زیاد فکر کردن است.
نمیدانم خوب است یا بد؟
صدای آرام و گوش‌نواز جیمین رشته‌ای از افکارم را گسست که میگفت...

_ «جدیدا خیلی ساکت شدی. این...دلیل خاصی داره؟»

+ «میدونم. اما...اصلا نمیدونم چرا؟ حتی نمیدونم این خوبه یا بد؟»

_ «اگه بخوای نظر منو بدونی باید بگم که...
یه‌مدت بود که منم اینجوری بودم.
اما اصلا نمیدونستم که این باعث میشه آدما زود ازم خسته بشن.»

+ «داری میگی ازم خسته شدی؟»

_ «اینطور نیست. من هیچوقت از تو خسته نمیشم‌ عزیزم.»

ادامه دارد...
¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۱)

𝖲α𝗇𝖨ı  𝗑𝗑  бїө ѕꚍїҝєяҏїҫ ꪆৎ‌ ‌ ‌ ‌   ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌   ‌ ‌ ...

اره شاید من یه ادم غمگینه احساساتی باشم اما بزرگترین مشکلمم ...

فکر کنم سخت‌ترین قسمتِ رفتن از تو، خودِ رفتن نیست؛ اینه که ب...

حالم روبه راه نیستجدی نمیدونم چمهیه درد بدی توی بدنم میپیچهه...

سلام...چطورید دخترام؟؟دخترا الان ساعت00:13هستش و من تازه یچی...

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.در انتهای راهرو، یک تا...

او، بازمانده‌ی خانواده‌ی مقیمی و عزیزی است...می‌گوید:«من برا...

𝖲α𝗇𝖨ı  𝗑𝗑  бїө ѕꚍїҝєяҏїҫ ꪆৎ‌ ‌ ‌ ‌   ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌   ‌ ‌ ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ویو ا. تنمیدونم چ...

کویر را نمیشود فقط دید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط