نمی دانم خوشی هایم چرا اینقدر کوتاه است
نمی دانم خوشی هایم چرا اینقدر کوتاه است
چرا هرگاه می خندم دلم ناگاه می گیرد
چرا وقتی پلنگ من هوای آسمان دارد
همیشه ابر می آید ، همیشه ماه می گیرد
خزان می خیزد و با پنجه های خشک و چوبینش
گلوی سبزه را در بطن رُستنگاه می گیرد
دلم در حسرت بالاترین سیب درخت توست
ولی دستم به خار شاخه ای کوتاه می گیرد
تو در بالاترین جای جهانی ماه من ، اما
چرا چشمم سراغت را زقعر چاه می گیرد ؟
محمدرضا طاهری
چرا هرگاه می خندم دلم ناگاه می گیرد
چرا وقتی پلنگ من هوای آسمان دارد
همیشه ابر می آید ، همیشه ماه می گیرد
خزان می خیزد و با پنجه های خشک و چوبینش
گلوی سبزه را در بطن رُستنگاه می گیرد
دلم در حسرت بالاترین سیب درخت توست
ولی دستم به خار شاخه ای کوتاه می گیرد
تو در بالاترین جای جهانی ماه من ، اما
چرا چشمم سراغت را زقعر چاه می گیرد ؟
محمدرضا طاهری
- ۲.۶k
- ۲۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط