{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم

بچه که بودم
خیال می کردم همه چیز مال من است،
دنیا را آفریده اند
که من سرم گرم باشد،

آسمان،
زمین،
پدر،
مادر،
درخت ها،
اسب ها،
کالسکه ها
و حتی آن گنجشک ها
برای سرگرمی من به وجود آمده اند.

بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگ هام جاری بود
که می گفت این مال شما نیست،
راحت باشید.
پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود،
خودش را به درختی دار زد.
چرا؟

مادر گفت بماند برای بعد.
کاش تولد من هم می ماند برای بعد،
به کجای دنیا برمی خورد؟
دیدگاه ها (۱)

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی تو را ه...

نگران چه هستی؟قول میدهمدیگر نگویم دوستت دارمتا راحت تر بتوان...

با شنـبه ترین حالتـ فردا چه کنم؟

هیچوقت دیر نیست !!!فقط بعضی وقتهادیگه ارزشش و نداره .

جنگل نفرین شده پارت ۲۴(فکر کنم)

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش اول_ من از تو شروع میشومو...

🦢 پارت بیست‌وهشتم | ناپدید شدنجنگکوک برای چند ثانیه هیچ حرکت...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

فصل دومپارت یازدهم | اعترافی زیر نور ماهصدای موسیقی سالن کم‌...

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط