رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهل و نهم: شانهای برای خوابیدن
ملیسا روی صندلی کنار کایزن نشسته بود. خستگیِ راه، نگرانی برای دنیل و ساعتها انتظار در بیمارستان کمکم خودش را نشان میداد.
چند بار سعی کرد چشمهایش را باز نگه دارد، اما پلکهایش سنگینتر از آن بودند که بتواند مقاومت کند.
سرش آرام به شانهی کایزن تکیه داد.
کایزن لحظهای بیحرکت ماند و به ملیسا نگاه کرد. وقتی مطمئن شد خوابش برده، کمی جابهجا شد تا راحتتر باشد.
اما این حرکت از چشم خانوادهی ملیسا دور نماند.
مادرش لبخند محوی زد. پدرش با تعجب به آن دو نگاه کرد و آرون که تا آن لحظه ساکت بود، ابروهایش را بالا برد.
بعد از چند ثانیه، آرون گلویش را صاف کرد.
ـ حتماً خستهای. ملیسا رو بده من؛ خودم شونهام رو به خواهرم میدم.
کایزن سرش را به طرف او چرخاند. پیش از آنکه آرون فرصت کند بلند شود، دستش را کمی جلو آورد و آرام گفت:
ـ نیازی نیست. من اونقدرها هم خسته نیستم. شما حتماً بیشتر از من خستهاید. ملیسا میتونه بخوابه.
آرون به دست کایزن نگاه کرد، بعد چشمهایش را به صورت او دوخت.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
جواب کوتاه کایزن باعث شد آرون چند لحظه ساکت بماند.
عموها و عمهها هم حالا آشکارا آن دو را تماشا میکردند. حتی ریو که کمی دورتر نشسته بود، نگاه کنجکاوش را از کایزن برنمیداشت.
کایزن اما توجهی به نگاههایشان نشان نداد. فقط آرامتر نشست تا ملیسا بیدار نشود.
ملیسا در خواب کمی تکان خورد و انگشتانش ناخودآگاه لبهی آستین کایزن را گرفتند.
کایزن به دست او نگاه کرد.
برای لحظهای کوتاه، گوشهایش سرخ شدند؛ ولی چیزی نگفت و دستش را هم کنار نکشید.
آرون این صحنه را دید و نگاهش باریکتر شد.
زیر لب گفت:
ـ عجب...
مادر ملیسا آهسته به همسرش نزدیک شد و زمزمه کرد:
ـ فکر کنم دخترمون کنار اون پسر احساس آرامش میکنه.
پدرش نگاهی به ملیسا انداخت که با خیال راحت روی شانهی کایزن خوابیده بود.
ـ مهم اینه که باهاش خوب رفتار کنه.
کایزن تمام حرفهایشان را میشنید، اما وانمود کرد متوجه نشده است.
فقط سرش را کمی به سمت ملیسا خم کرد و آهسته گفت:
ـ بخواب، ملیسا.
و در میان نگاههای کنجکاو خانواده، همانطور بیحرکت ماند تا او بتواند استراحت کند.
ملیسا روی صندلی کنار کایزن نشسته بود. خستگیِ راه، نگرانی برای دنیل و ساعتها انتظار در بیمارستان کمکم خودش را نشان میداد.
چند بار سعی کرد چشمهایش را باز نگه دارد، اما پلکهایش سنگینتر از آن بودند که بتواند مقاومت کند.
سرش آرام به شانهی کایزن تکیه داد.
کایزن لحظهای بیحرکت ماند و به ملیسا نگاه کرد. وقتی مطمئن شد خوابش برده، کمی جابهجا شد تا راحتتر باشد.
اما این حرکت از چشم خانوادهی ملیسا دور نماند.
مادرش لبخند محوی زد. پدرش با تعجب به آن دو نگاه کرد و آرون که تا آن لحظه ساکت بود، ابروهایش را بالا برد.
بعد از چند ثانیه، آرون گلویش را صاف کرد.
ـ حتماً خستهای. ملیسا رو بده من؛ خودم شونهام رو به خواهرم میدم.
کایزن سرش را به طرف او چرخاند. پیش از آنکه آرون فرصت کند بلند شود، دستش را کمی جلو آورد و آرام گفت:
ـ نیازی نیست. من اونقدرها هم خسته نیستم. شما حتماً بیشتر از من خستهاید. ملیسا میتونه بخوابه.
آرون به دست کایزن نگاه کرد، بعد چشمهایش را به صورت او دوخت.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
جواب کوتاه کایزن باعث شد آرون چند لحظه ساکت بماند.
عموها و عمهها هم حالا آشکارا آن دو را تماشا میکردند. حتی ریو که کمی دورتر نشسته بود، نگاه کنجکاوش را از کایزن برنمیداشت.
کایزن اما توجهی به نگاههایشان نشان نداد. فقط آرامتر نشست تا ملیسا بیدار نشود.
ملیسا در خواب کمی تکان خورد و انگشتانش ناخودآگاه لبهی آستین کایزن را گرفتند.
کایزن به دست او نگاه کرد.
برای لحظهای کوتاه، گوشهایش سرخ شدند؛ ولی چیزی نگفت و دستش را هم کنار نکشید.
آرون این صحنه را دید و نگاهش باریکتر شد.
زیر لب گفت:
ـ عجب...
مادر ملیسا آهسته به همسرش نزدیک شد و زمزمه کرد:
ـ فکر کنم دخترمون کنار اون پسر احساس آرامش میکنه.
پدرش نگاهی به ملیسا انداخت که با خیال راحت روی شانهی کایزن خوابیده بود.
ـ مهم اینه که باهاش خوب رفتار کنه.
کایزن تمام حرفهایشان را میشنید، اما وانمود کرد متوجه نشده است.
فقط سرش را کمی به سمت ملیسا خم کرد و آهسته گفت:
ـ بخواب، ملیسا.
و در میان نگاههای کنجکاو خانواده، همانطور بیحرکت ماند تا او بتواند استراحت کند.
- ۱۹۵
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط