جنگل نفرین شده پارت ۲۴(فکر کنم)

صدای سم اسب‌ها
هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

سربازها از بین درخت‌ها
بیشتر وارد جنگل شدند.

یکی از آن‌ها فریاد زد:

«شارلوت رو پیدا کنید!»

تهیونگ جلوی شارلوت ایستاد.

«هیچ‌کس نزدیکش نمی‌شه.»

یکی از سربازها حمله کرد.

تهیونگ شمشیرش را بالا آورد.

صدای برخورد شمشیرها
در جنگل پیچید.

شارلوت چند قدم عقب رفت.

الف کنار او ایستاد.

«پرنسس، عقب بمونید.»

شارلوت با نگرانی گفت:

«ولی تهیونگ تنهاست.»

الف به اطراف نگاه کرد.

«تنها نیست.»

همان لحظه...

اژدهای سفید
بال‌هایش را باز کرد.

باد شدیدی وزید.

چند سرباز تعادلشان را از دست دادند.

اژدها غرش کرد.

سربازها عقب کشیدند.

یکی گفت:

«اژدها رو مهار کنید!»

چند نفر به سمتش رفتند.

پادشاه جنگل دستش را بالا برد.

«بهش نزدیک نشید.»

اما دیگر دیر شده بود.

درخت‌ها تکان خوردند.

موجودات جنگل
از تاریکی بیرون آمدند.

تهیونگ وسط درگیری
شمشیرش را پایین آورد.

«شارلوت!»

شارلوت برگشت.

«چی؟»

«برو پشت درخت‌ها!»

«نه!»

«شارلوت!»

«من نمی‌خوام تنهات بذارم!»

تهیونگ برای لحظه‌ای
خشکش زد.

بعد لبخند کوچکی زد.

«چه دختر لجبازی...»

سربازی دوباره حمله کرد.

تهیونگ سریع برگشت.

و جلوی ضربه‌اش را گرفت.

پارت ۲۷

جنگل کاملاً به هم ریخته بود.

صدای شمشیرها...

صدای قدم‌ها...

غرش اژدها...

همه جا را پر کرده بود.

شارلوت کنار درخت ایستاده بود.

نمی‌خواست فرار کند.

چشمش فقط دنبال تهیونگ بود.

ناگهان یکی از سربازها
متوجه شارلوت شد.

به سمتش رفت.

شارلوت عقب رفت.

«نزدیک نیا...»

سرباز جلوتر آمد.

اما قبل از اینکه به او برسد...

تهیونگ رسید.

شمشیرش را
جلوی سرباز گرفت.

«گفتم نزدیکش نشو.»

سرباز عقب رفت.

تهیونگ دست شارلوت را گرفت.

«حالت خوبه؟»

شارلوت سر تکان داد.

«تو چی؟»

«من خوبم.»

شارلوت به دستش نگاه کرد.

«دروغ می‌گی.»

تهیونگ لبخند زد.

«الان وقت بحث نیست.»

ناگهان صدای شیپور
از دور شنیده شد.

همه سربازها ایستادند.

پادشاه جنگل سرش را بالا آورد.

«بالاخره رسیدن.»

شارلوت با تعجب گفت:

«کی؟»

پادشاه جنگل جواب نداد.

فقط به سمت ورودی جنگل نگاه کرد.

بین درخت‌ها...

یک کالسکه سلطنتی
آرام وارد شد.

تهیونگ به شارلوت نگاه کرد.

«پادشاه و ملکه اومدن.»

شارلوت آرام پرسید:

«برای چی؟»

تهیونگ جواب نداشت.

کالسکه متوقف شد.

در باز شد.

اول پادشاه پیاده شد.

بعد ملکه.

ملکه چند قدم جلو آمد.

چشم‌هایش روی جنگل چرخید.

تا اینکه...

نگاهش روی شارلوت ثابت ماند.

برای چند ثانیه
هیچ‌کس چیزی نگفت.

ملکه فقط خیره مانده بود.

انگار...

چهره‌ای را دیده بود
که شانزده سال منتظرش بود.

لایک نمیکنی؟😐🍓ما اینجا داریم زحمت میکشیممم
دیدگاه ها (۴)

ادامه پارت ۷جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»اتاق ساک...

جهانی میان بیداری و خواب Part:3

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت پنجم | راز حیواناتا....

جادویی به نام عشق

فصل دوم _ آمادگی برای ماموریت

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p83از راهروی اصلی که گذشتن، جیمین مسیرش ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۵: وقتی پادشاه رسیدصدای چند ماشین همزمان ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 40ویولت هنوز به حرف هوسوک فکر می‌کرد...

My Arirang Part 9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط