{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 52...

پارت 52...


با پاهای لرزان به راه افتاد دستش رابه دیوارتکیه داده بودتاتعادلش راحفظ کند.امیر اینباراین جرات رادرخودندیدکه به دنبال اوبرود باوراین قضیه که عروسی پویاباشد برای امیرهم ناممکن بود.
دیدن چراغهای که کنار خانه ی پویا نصب شده بود براین باوردامن می زد .انگاردنیاروی سرش خراب شده بودغم سنگینی راروی شانهایش احساس می کرد.درحیاط نیمه باز بودارام ان راگشوددرحیاط به جزچند بچه که مشغول بازی بودند کس دیگه ی به چشم نمی خورد صدای سرفهایش بچها رابه خودرا اورد ودرمیا ن انها تنها مرضیه بود که.چهره ی خاله ی بیمارش راشناخت باخوشحالی به طرفش رفت ولی این بهار .بهاریه هفته ی قبل نبود باگرمی اورادراغوش گرفته بودازرفتارسرد خاله ش پابه عقب گذاشت حتی ازچهر هی خونی اوهم ترسید.
خواست مادرش راصدابزند ولی وقتی دید خاله ش بطرف اتاق میرود همان جا ایستاد.
صدای بلندعاقدکه داشت خطبه ی عقدرامی خواند همچون ناقوسی بودکه درگوشس زنگ می زد سرش به دوران افتاده بودانقدخودراعاجز وناتوان دیدوه ازخودش متنفر شد حالابه دم دراتاق رسیده بود.
برای بار سوم...
دستش دستگیره ی دررامحکم می فشرد میان بازکردن ونکردن تردید داشت دراخر ناخوداگاه بافشار اندک دست اودرباز شد.ازصدای برخورددربه دیوارهمه ی نگاها به عقب برگشت سکوتی عجیب برفضای اتاق سایه انداخته بود مردم بادیدن قیافه ی بهم ریخته ی وچهره ی ضیف وبیماربهار درطول به هفته وهمچنین خونی لبانش نشسته بودوحشت کردند.ولی نگاه بهار فقط برروی پویا خیره مانده بود که مات ومبهوت کنارزیبا نشسته بود.
مادروخواهر بهار اوراحلقه کردندولی بهار دست هر دوی انها راکنار زد زهر خنده ی نثار مادرش کرد وارام ارام نزد پویا رفت.بادیدن پویا بغضش ترکید رویش را ازاوبرگرداند وگفت:
چقد خوشحال وساده بودم که.فک میکردم انقد دوستم داری که میایی دنبالم .طی یه هفته نه خواب داشتم نه خوراک .چرا چون بخاطر توبخاطر عشق پاکمان قسم خورده بودم خواستم برگردم وبه توبگویم حرفهای این مردم راباورنکنی همه ی سختی هاوبیماری هارابه جان خریدم بخاطرتوولی افسوس که دیر رسیدم.من.خوشبختی انجا رابرخودحرام کردم چون سهم من از خوشبختی توبودی سهم ازخودم توبودی .
نگاه پرکینه ش رابه منیژه دوخت وگفت:
زنی که تونست خیلی راحت واسان با افترا عفت یک دختر رالکه دارکند خیلی راحت می تواند به پسرش دروغ بگوید.
بازصورتش رابطرف پویا گرفت وگفت:
خوشحالم لااقل توبه خوشبخیت رسیدی چون پدرومادری داری که دلسوزت باشند ولی پدرومادرم مرانخواستند دران چند روزکه دراتاق حبس بودم یک روزهم بهم سر نزده بودند که ببیند ایا دخترشان زندست یا مرده.
پدرم مرا نخواست چون برایش لکه ی ننگی بودم که با ابرویش بازی کرده بودم .پدرم هنوز مرانشناخته بود.
بزرگترین گناه من این بود که عاشق شده بودم همین .عشق من پاک بودولی کسی باورنکرد حتی توپویا...کسی ازمن نپرسید دردت چیست گریه های هر شبت بخاطر کیست .یک هفته با تنی خسته وبیماردراتاقی افتاده بودم ولی کسی دری برویم نگشود ودکتری بربالینم نیاورد.
کسی برای بدبختی من اشکی نریخت ولی خوشحالم که امشب بروی لبهای همه حتی مادرم لبخند می بینم .چون اوحتی روز نامزدی دخترش جلو نیامدتا به اوتبریک بگوید.ارزویم این بودکه سر بر روی شانهای مادرم نهم وبخاطر شب سیاهم اشک بریزم واومرا دلداری دهد ولی اومرا ازخود راند.
تسکین دردهر شبم رویاهای شبانه ام بود یادوخاطره ی کودکیم بود لحظه های ازدست رفته ی زندگی..
حتی توپویا این تهمتها راقبول کردی وبر ان سر تسلیم فرو د اوردی ولی حالا خوشحال باشید وبراین تقدیر سیاه من شادی کنید .چون دیگر بهاری نیست که بخاطرش غصه بخورید دردسر بکشید بهار بهمراه مرگ ارزوهایش مرد خیلی وقت پیش .
با پشت دست اشکهایش را پاک کرد حرف ناگفته ی نبودهمه عقده هایش راخالی کرد دراخر نگاهی به تک تک مردم انداخت همه ی نگاهها هاله ی از اشک.پوشانده بود ولی دیگربرایش فرق نمیکردتنها چیزی که خوشحالش میکرد حرفهای بودکه برزبان اورده بود..به صدای مادرش وبقیه که اورا صدا میزند توجهی نکرد وبه طرف دراتاق پیش رفت برای لحظه ی جلوی چشمانش تار شد ونزدیک بودبه زمین بخورد ولی سریع خودرا کنترل کردوازان اتاق که برایش حکم جهنم راداشت سریع بیرون امد.
دم دراتاق امیر ارام ومغموم ایستاده بود اوحرفهای بهار راشنیده بود وحال همه چیز رابه خوبی می دانست .وقتی بهار رادراستانه ی در دید بطرفش رفت ودستش راگرفت وگفت:
کجا میخوای بری ...بهارم ؟
بهار ازان همه محبت قلبش به درد امد با لبخندی گفت:
دلم میخوادتنها باشم امیر تنهای تنها.
ولی توحالت خوب نیست.
نگاه عمیقی برچشمان امیر انداخت وگفت:
اتفاقا امشب از هر شب دیگری بهترم واحساس سبکی میکنم .
ومثل نسیمی ارکنار امیر دور شد طوریکه انگار بهار اصلا انجا نبوده ونیست..
دیدگاه ها (۳۳)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وپنجم 𓆪 🖤🥀همه برای چند ثانیه ساکت ماند...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_37با کمک همدیگه سفره رو چیدی...

گربه ای در نیمکت کناری...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

.....پارت پنجم.....

پارت ۵۱شبِ حراجی، عمارتِ کیم در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود....

فصل دومپارت نوزدهم | آخرین روزهای انتظارسه هفته مانده بود......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط