{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 سکوت

🖤🥀 سکوت

𓆩 پــارت چــهل‌وپنجم 𓆪 🖤🥀

همه برای چند ثانیه ساکت ماندند.

یون به اسما خیره شده بود.

ـ «خودت؟»

اسما دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت.

ـ «آره... صدای خودم بود.»

سلیا آرام پرسید:

ـ «یعنی قبل از اینکه حافظه‌ات رو از دست بدی، خودت تصمیم گرفتی چیزی رو پنهان کنی؟»

اسما جواب نداد.

فقط به تصویرهای پراکنده‌ای که در ذهنش می‌آمد نگاه کرد.

اتاق سفید.

پرونده‌ها.

صدای مادرش.

و خودش که جلوی یک دوربین ایستاده بود.

ناگهان تصویر واضح‌تر شد.

در خاطره، اسمای کوچک به دوربین نگاه کرد.

ـ «اگه یه روز همه‌چیز رو فهمیدی... بدون که من این کار رو برای نجاتمون کردم.»

اسما با ترس عقب رفت.

ـ «من اینو گفته بودم...»

یون نزدیک شد.

ـ «اسما، اونجا چی اتفاق افتاد؟»

اسما آرام گفت:

ـ «من فهمیده بودم پروژه فقط درباره‌ی پاک کردن خاطرات نیست.»

نامجون پرسید:

ـ «پس درباره‌ی چی بود؟»

اسما به پرونده‌ی ۰۷ نگاه کرد.

ـ «درباره‌ی ساختن خاطرات جدید.»

سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.

مادرش آهسته گفت:

ـ «اسما...»

اسما برگشت.

ـ «تو می‌دونستی؟»

مادرش چند لحظه سکوت کرد.

ـ «آره.»

ـ «پس چرا هیچ‌وقت نگفتی؟»

مادرش با ناراحتی گفت:

ـ «چون قول داده بودم چیزی رو که خودت خواستی، خراب نکنم.»

اسما گیج شد.

ـ «من ازت خواستم؟»

مادرش سر تکان داد.

ـ «آخرین چیزی که قبل از فراموشی به من گفتی این بود...»

مادرش مکث کرد.

ـ «مامان، اگه یه روز برگشتم... نذار دوباره همون آدم بشم.»

یون با شنیدن این جمله خشکش زد.

ـ «همون آدم؟»

اسما به او نگاه کرد.

ـ «منظورت چیه؟»

قبل از اینکه کسی جواب بدهد، صدای باز شدن درِ اصلی شنیده شد.

این بار چند نفر وارد شدند.

مردی که جلوتر از همه بود، آرام گفت:

ـ «بالاخره پیدات کردم، سوژه‌ی ۰۷.»

اسما به او خیره شد.

اما چیزی که بیشتر از همه ترسناک بود...

این بود که آن مرد را می‌شناخت.

چون سال‌ها بود...

او را پدر صدا می‌زد. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀اتاق در سکوت فرو رفته بود.اسما ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌وهفتم 𓆪 🖤🥀همه به تصویر خیره شده بودند.اس...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وچهارم 𓆪 🖤🥀دستگیره‌ی در آرام چرخید.همه...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما چند ثانیه فقط به مادرش خ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وچهارم 𓆪 🖤🥀صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪 🖤🥀دختر لبخندش را از دست داد.ـ «یون...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما به یون خیره شد.ـ «یعنی چی؟...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.چرا...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط