𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑
ویو جونگکوک
صدای آلارم کل ساختمان رو برداشته بود.
چراغهای قرمز یکیدرمیون روشن و خاموش میشدن.
تهیونگ با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
ـ «این دیگه چیه؟»
اِریا اسلحهش رو آماده کرد.
ـ «حمله.»
جونگکوک با خونسردی به انتهای راهرو نگاه کرد.
ـ «نه.»
اِریا برگشت سمتش.
ـ «نه؟»
جونگکوک به صفحهی کوچیکی که کنار در بود اشاره کرد.
ـ «آلارم از داخل فعال شده.»
چهرهی اِریا سرد شد.
ـ «یعنی...»
ـ «یکی هنوز داخل ساختمونه.»
تهیونگ آهسته گفت:
ـ «من دیگه حتی تعجب هم نمیکنم.»
صدای قدمهایی از طبقهی بالا شنیده شد.
اِریا سریع گفت:
ـ «هان!»
یکی از بادیگاردها از انتهای راهرو جواب داد:
ـ «رئیس!»
ـ «طبقهی بالا رو بررسی کنین.»
چند نفر سریع حرکت کردن.
جونگکوک اما دست اِریا رو گرفت و نگهش داشت.
ـ «صبر کن.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
جونگکوک به راهروی تاریک روبهرو اشاره کرد.
ـ «اونجا.»
ـ «چی؟»
ـ «صدای قدم میاد.»
همه ساکت شدن.
چند ثانیه بعد، سایهی یک نفر روی دیوار افتاد.
تهیونگ زمزمه کرد:
ـ «پیداش کردیم.»
مرد از گوشهی راهرو بیرون اومد.
یکی از افراد اِریا بود.
اما قبل از اینکه کسی واکنش نشون بده، مرد اسلحهش رو بالا آورد.
جونگکوک سریع اِریا رو کنار کشید.
صدای شلیک در راهرو پیچید.
اِریا تعادلش رو از دست داد و به جونگکوک برخورد کرد.
جونگکوک محکم نگهش داشت تا زمین نخوره.
برای چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد.
اِریا آروم گفت:
ـ «ولم کن.»
جونگکوک پوزخند کوچیکی زد.
ـ «اول بذار مطمئن شم دوباره تیراندازی نمیکنه.»
تهیونگ از پشت سر فریاد زد:
ـ «بچهها! بعداً به هم خیره شین، الان یه آدم مسلح جلومونه!»
هر دو سریع از هم فاصله گرفتن.
جونگکوک اسلحهش رو بالا آورد.
ـ «حق با اونه.»
پوزخند زد.
ـ «متأسفانه.»
ادامه دارد....
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑
ویو جونگکوک
صدای آلارم کل ساختمان رو برداشته بود.
چراغهای قرمز یکیدرمیون روشن و خاموش میشدن.
تهیونگ با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
ـ «این دیگه چیه؟»
اِریا اسلحهش رو آماده کرد.
ـ «حمله.»
جونگکوک با خونسردی به انتهای راهرو نگاه کرد.
ـ «نه.»
اِریا برگشت سمتش.
ـ «نه؟»
جونگکوک به صفحهی کوچیکی که کنار در بود اشاره کرد.
ـ «آلارم از داخل فعال شده.»
چهرهی اِریا سرد شد.
ـ «یعنی...»
ـ «یکی هنوز داخل ساختمونه.»
تهیونگ آهسته گفت:
ـ «من دیگه حتی تعجب هم نمیکنم.»
صدای قدمهایی از طبقهی بالا شنیده شد.
اِریا سریع گفت:
ـ «هان!»
یکی از بادیگاردها از انتهای راهرو جواب داد:
ـ «رئیس!»
ـ «طبقهی بالا رو بررسی کنین.»
چند نفر سریع حرکت کردن.
جونگکوک اما دست اِریا رو گرفت و نگهش داشت.
ـ «صبر کن.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
جونگکوک به راهروی تاریک روبهرو اشاره کرد.
ـ «اونجا.»
ـ «چی؟»
ـ «صدای قدم میاد.»
همه ساکت شدن.
چند ثانیه بعد، سایهی یک نفر روی دیوار افتاد.
تهیونگ زمزمه کرد:
ـ «پیداش کردیم.»
مرد از گوشهی راهرو بیرون اومد.
یکی از افراد اِریا بود.
اما قبل از اینکه کسی واکنش نشون بده، مرد اسلحهش رو بالا آورد.
جونگکوک سریع اِریا رو کنار کشید.
صدای شلیک در راهرو پیچید.
اِریا تعادلش رو از دست داد و به جونگکوک برخورد کرد.
جونگکوک محکم نگهش داشت تا زمین نخوره.
برای چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد.
اِریا آروم گفت:
ـ «ولم کن.»
جونگکوک پوزخند کوچیکی زد.
ـ «اول بذار مطمئن شم دوباره تیراندازی نمیکنه.»
تهیونگ از پشت سر فریاد زد:
ـ «بچهها! بعداً به هم خیره شین، الان یه آدم مسلح جلومونه!»
هر دو سریع از هم فاصله گرفتن.
جونگکوک اسلحهش رو بالا آورد.
ـ «حق با اونه.»
پوزخند زد.
ـ «متأسفانه.»
ادامه دارد....
- ۲.۰k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط