پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!
پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!
هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم که صدایِ دعواشون بلند شد.
جونگکوک پرید وسط و داد زد: «هی هی! اتاقِ من دلبازتره، بیاد اتاقِ من! اصلاً کی گفته جیمین و تهیونگ باید ببرنش؟ اونا خودشون اتاقشون مثلِ بازارِ شامه!»
جیمین چشمغره رفت و یقه جونگکوک رو گرفت: «دهنت رو ببند کوکی! حداقلِ ما تمیزیم، تو که اتاقت بیشتر شبیه زبالهدونیِ هایبه!»
تهیونگ با اون صدایِ بمش خندید و یهو بازوم رو کشید سمتِ خودش: «بچهها بس کنید! ملیکا خودش انتخاب میکنه… بیا بریم اتاقِ ما، تختِ اضافه هم داریم.»
یهو جین از آشپزخونه با ملاقه اومد بیرون: «یااااا! اتاقِ کی مالِ کیه؟ ملیکا که غریبه نیست، بیاد پیشِ من! من براش نودلِ مخصوص میپزم، کی حاضره؟»
یونگی که رو مبل لم داده بود و با بیحوصلگی نگاهشون میکرد، گفت: «بابا ول کنید این بازیها رو. ملیکا، بیا اتاقِ من، حداقل اونجا میتونی دو ساعت راحت بخوابی، کسی هم جیغجیغ نمیکنه.»
هوپ که داشت از خنده ریسه میرفت، پرید وسطِ معرکه: «اصلاً همه بیاید اتاقِ من، پارتی بگیریم!»
من وسطِ این همه آدم گیج شده بودم و فقط میخندیدم که یهو دیدم جیمین، تهیونگ و کوک همزمان بهم نگاه کردن. انگار یه جرقه تو مغزشون زد. جیمین یهو خم شد و یه بوسهی خیلی سریع و شیطنتآمیز گذاشت رو گونم، تهیونگ بلافاصله از اون طرفِ صورتم رو بوسید و کوک هم که از بقیه عقب نموند، یه بوسهی تند و بیهوا رویِ لبهام زد و همه با هم گفتن: «اینو گفتیم که دعوا تموم شه!»
من شوکه شده بودم و فقط تونستم بگم: «یاااا! این چه وضعشه؟!»
یهو صدایِ نامجون از اتاقِ بغلی بلند شد که با عصبانیت و در حالی که دستش رو گذاشته بود رو پیشونیش اومد بیرون: «جمع کنید این مسخرهبازی رو! صداتون تا طبقهی پایین میرسه! آبرومون رفت!»
نامجون اومد جلو، با یه حرکتِ هماهنگ همشون رو از دورم کنار زد و دستم رو گرفت: «بچهها، واقعاً دارید زیادهروی میکنید، خجالت بکشید. ملیکا، بیا بریم بالا. اون اتاقِ طبقهیِ بالا خالیه، کلیدشم دستِ خودته. هیچکس هم حق نداره بدونِ اجازه بیاد اونجا، فهمیدید؟»
نامجون با یه نگاهِ «اگه کسی بیاد، میکشمش» بهشون نگاه کرد و من رو برد سمتِ پلهها، در حالی که صدایِ غرغرِ جین و خندههایِ ریزِ کوک هنوز پشتِ سرم بود.
[پایان پارت ۸]
هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم که صدایِ دعواشون بلند شد.
جونگکوک پرید وسط و داد زد: «هی هی! اتاقِ من دلبازتره، بیاد اتاقِ من! اصلاً کی گفته جیمین و تهیونگ باید ببرنش؟ اونا خودشون اتاقشون مثلِ بازارِ شامه!»
جیمین چشمغره رفت و یقه جونگکوک رو گرفت: «دهنت رو ببند کوکی! حداقلِ ما تمیزیم، تو که اتاقت بیشتر شبیه زبالهدونیِ هایبه!»
تهیونگ با اون صدایِ بمش خندید و یهو بازوم رو کشید سمتِ خودش: «بچهها بس کنید! ملیکا خودش انتخاب میکنه… بیا بریم اتاقِ ما، تختِ اضافه هم داریم.»
یهو جین از آشپزخونه با ملاقه اومد بیرون: «یااااا! اتاقِ کی مالِ کیه؟ ملیکا که غریبه نیست، بیاد پیشِ من! من براش نودلِ مخصوص میپزم، کی حاضره؟»
یونگی که رو مبل لم داده بود و با بیحوصلگی نگاهشون میکرد، گفت: «بابا ول کنید این بازیها رو. ملیکا، بیا اتاقِ من، حداقل اونجا میتونی دو ساعت راحت بخوابی، کسی هم جیغجیغ نمیکنه.»
هوپ که داشت از خنده ریسه میرفت، پرید وسطِ معرکه: «اصلاً همه بیاید اتاقِ من، پارتی بگیریم!»
من وسطِ این همه آدم گیج شده بودم و فقط میخندیدم که یهو دیدم جیمین، تهیونگ و کوک همزمان بهم نگاه کردن. انگار یه جرقه تو مغزشون زد. جیمین یهو خم شد و یه بوسهی خیلی سریع و شیطنتآمیز گذاشت رو گونم، تهیونگ بلافاصله از اون طرفِ صورتم رو بوسید و کوک هم که از بقیه عقب نموند، یه بوسهی تند و بیهوا رویِ لبهام زد و همه با هم گفتن: «اینو گفتیم که دعوا تموم شه!»
من شوکه شده بودم و فقط تونستم بگم: «یاااا! این چه وضعشه؟!»
یهو صدایِ نامجون از اتاقِ بغلی بلند شد که با عصبانیت و در حالی که دستش رو گذاشته بود رو پیشونیش اومد بیرون: «جمع کنید این مسخرهبازی رو! صداتون تا طبقهی پایین میرسه! آبرومون رفت!»
نامجون اومد جلو، با یه حرکتِ هماهنگ همشون رو از دورم کنار زد و دستم رو گرفت: «بچهها، واقعاً دارید زیادهروی میکنید، خجالت بکشید. ملیکا، بیا بریم بالا. اون اتاقِ طبقهیِ بالا خالیه، کلیدشم دستِ خودته. هیچکس هم حق نداره بدونِ اجازه بیاد اونجا، فهمیدید؟»
نامجون با یه نگاهِ «اگه کسی بیاد، میکشمش» بهشون نگاه کرد و من رو برد سمتِ پلهها، در حالی که صدایِ غرغرِ جین و خندههایِ ریزِ کوک هنوز پشتِ سرم بود.
[پایان پارت ۸]
- ۴.۵k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط