پارت ۳۵
پارت ۳۵
قلب سیاه
یک هفته بعد......
یک هفتس ا/ت تو اتاق مینجی خودشو حبس کرده و بیرون نمیاد، نه چیزی می خوره و نه می خوابه فقط یه گوشه نشسته پاشو بغل کرده و به یه نقطه نگاه می کنه.
این وضع همرو اذیت و نگران کرده و هربار سعی کردن ا/ت رو دور کنن که به خودش بیاد نشده و کوک بدتر از همس وقتی داره تکه تکه شدن ا/ت رو می بینه و نمی تونه کاری کنه....تا اینکه همشون خسته میشن و اصجیم جدی می گیرن که یه کاری کنن.
مامان و بابا دم در وایسادن و کوک وارد اتاق میشه و از پشت ا/ت رو بغل می کنه.
کوک: ا/ت لطفا..خواهش می کنم ازت..بخاطر من..بخاطر ما...بخاطر مینجی....مینجی دوست نداره ببینه مامانش اینطوریه.
ا/ت: پس چرا..ترکم..کرد.
ا/ت بیشتر گریه می کنه و کوک اونو بغلش می گیره.
کوک: ششش...اروم باش...باهم ازش میگذریم.
ا/ت: همش تقصیر منه...اگه من تو بیمارستان نبودن..اون تصادف نمی کرد...منم پیشش بودم.
مامان: نه ا/ت این درست نیست...
ا/ت: چرا تقصیر منه...
من باعثش شدم....ای کاش..ای کاش بر می گشت عقب...
(ا/ت با داد و گریه اینو میگه)
مامان و کوک سعی می کنن با بغل کردن ا/ت ارومش کنن ولی نمی تونن و ا/ت با هربار دیدن تخت خالی مینجی بیشتر حالش بد میشه و سهیونگ که می دونه چه اتفاقی افتاده، و بیشتر برای مامانش نگرانه)
ا/ت: اگه...اگه...اگه من بودپ اون نمیمرد!!
اگه زمان بر می گشت عقب خودم جلوی ماشین می رفتم!
اگه می تونستم هرکاری می کردم ولی فقط مینجی رو نجات می دادم..
ای کاش...من میمردم.
کوک و مامان و بابا یخ می زنن از حرف ا/ت.
ا/ت: ای کاش من میمردم....ای کاش من می....
تا اینکه با یه سوزش توی صورتش حرفش قطع میشه..........
قلب سیاه
یک هفته بعد......
یک هفتس ا/ت تو اتاق مینجی خودشو حبس کرده و بیرون نمیاد، نه چیزی می خوره و نه می خوابه فقط یه گوشه نشسته پاشو بغل کرده و به یه نقطه نگاه می کنه.
این وضع همرو اذیت و نگران کرده و هربار سعی کردن ا/ت رو دور کنن که به خودش بیاد نشده و کوک بدتر از همس وقتی داره تکه تکه شدن ا/ت رو می بینه و نمی تونه کاری کنه....تا اینکه همشون خسته میشن و اصجیم جدی می گیرن که یه کاری کنن.
مامان و بابا دم در وایسادن و کوک وارد اتاق میشه و از پشت ا/ت رو بغل می کنه.
کوک: ا/ت لطفا..خواهش می کنم ازت..بخاطر من..بخاطر ما...بخاطر مینجی....مینجی دوست نداره ببینه مامانش اینطوریه.
ا/ت: پس چرا..ترکم..کرد.
ا/ت بیشتر گریه می کنه و کوک اونو بغلش می گیره.
کوک: ششش...اروم باش...باهم ازش میگذریم.
ا/ت: همش تقصیر منه...اگه من تو بیمارستان نبودن..اون تصادف نمی کرد...منم پیشش بودم.
مامان: نه ا/ت این درست نیست...
ا/ت: چرا تقصیر منه...
من باعثش شدم....ای کاش..ای کاش بر می گشت عقب...
(ا/ت با داد و گریه اینو میگه)
مامان و کوک سعی می کنن با بغل کردن ا/ت ارومش کنن ولی نمی تونن و ا/ت با هربار دیدن تخت خالی مینجی بیشتر حالش بد میشه و سهیونگ که می دونه چه اتفاقی افتاده، و بیشتر برای مامانش نگرانه)
ا/ت: اگه...اگه...اگه من بودپ اون نمیمرد!!
اگه زمان بر می گشت عقب خودم جلوی ماشین می رفتم!
اگه می تونستم هرکاری می کردم ولی فقط مینجی رو نجات می دادم..
ای کاش...من میمردم.
کوک و مامان و بابا یخ می زنن از حرف ا/ت.
ا/ت: ای کاش من میمردم....ای کاش من می....
تا اینکه با یه سوزش توی صورتش حرفش قطع میشه..........
- ۲۵.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط