𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁶
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁶
تهیونگ روی تختش دراز کشید و به میایی که
نشسته و داره با ناکجاباد نگاه میکنه خیره شد.
اون…زیبایش غیرقابل توصیف بود.
واقعا دختری با همچین زیبایی کم پیدا میشد.
لبای حجیم و سرخ دختر اون رو به یاد
جین هیونگ و جیمین هیونگ مینداخت.
لباشون حجیم و پفکی بود و همچنین قرمز.
تهیونگ چجوری میتونست از اون دختر مواظبت کنه؟اونم در برابر اتفاق هایی که هر لحظه ممکنه اتفاق بیفته!داخل این جامعه…اون فقط میتونست خانوادش رو حبس کنه تا مواظبشون باشه اون فقط میخواست
فرار کنه…فرار از دست افکار کم اما آزار دهنده.تا چه حد موفق بود؟ولی میا باعث میشد فراموش کنه.میا آروم دراز کشید.
به سقف خیره بود مطمئن نبود طرف ته
بخوابه یا خلافش.
تهیونگ:راحت باش
میا:ها؟
تهیونگ:ها نه…بگی ها عواقبش با خودته.
میا:ببخشید..
میا در همون حالت چشماش رو روی هم
گذاشت.گرمایی که بهش نزدیک میشد.
سرش و کج چشماش و باز کرد.نگاه کرد
دید که تهیونگه.
اون داشت بهش نزدیک میشد و دلیلش چی بود؟
تهیونگ:نترس گفتی میترسی…میخوام بغلت کنم.
میا:نه ممنون…
تهیونگ که به حرفش گوش نمیداد.
تهیونگ میا کوچولو رو بغلش کرد.چه کوچولو بود این بچه.ظریف و شکستنی بود.
سفید بود با موهای قهوه ای.چطوری یک
همچین چیزی که از ماه درخشان تر بود مال اون نشده بود؟چرا زودتر به فکر یک دختر
بچه نیفتاد.دمای بدنش بالا میرفت.
میا انگار بخواب رفته بود چون سرش رو سینه ی ته بود.اگر بیدار بود نمیزاشت این فاجعه
رخ بده.
تهیونگ کار خاصی نکرد چون نمیخواست بیشتر از این خودش و تو دردسر بندازه.
تهیونگ هم کم کم چشماش گرم شد و به
خواب رفت.
نور خورشید از بین پرده های نسبتا قهوه ای
به داخل اتفاق راه پیدا کرده بود و
حس ناخوشایندی برای اون دوتا شخصی که
خوابیده بودن ایجاد شد.
تهیونگ چشماش رو از هم فاصله داد و
نگاهی به موقعیتشان کرد.دیشب مجبور بود
با لباس بخوابه بخاطر اين دختر كوچولو.
میا رو براید بغل کرد و به اتاقش برد و اون رو
گذاشت رو تختش.پتو رو کشید روش.
چقدر موهاش خوش رنگ بود خدا.
“چرا احساس میکنم موهات بوی شکلات میده!”
خم شد و موهاش رو بو کرد.واقعی فکرش
درست بود
“خوش به حال شوهرت”
شوهر؟چرا این کلمه براش آزار دهنده بود؟
تهیونگ که کلی کار روسرش ریخته بود.
پس بیخیالش شد و رفت.
ساعت ده صبح بود.از جاش بلند شد.
به دستشویی رفت وقتی خودش رو تو آیینه
نگاه کرد.قیافش کیوت شده بود.حرصش گرفت.اون عاشق دخترای هات بود.
میا:ایشش مسخره!
بعد از زدن مسواک و شستن صورتش
موهاش رو مرتب کرد و لباس عوض کرد.
از اتاقش بیرون اومد و متوجه ی یک دختر شده بود.
“فک کنم این همون لیزا باشه”
میا:سلام
لیزا:سلام…صبح بخیر.صبحونه خوردی؟
میا:نه نخوردم
لیزا:بیا بهت صبحونه بدم.
میا:ممنون میشم
قصد لیزا چی بود؟میدونیم که فقط
قصدش نزدیکی به ته بود دیگه قصد دیگه ای نداشت.
با هم دیگه به آشپزخونه رفتن و لیزا
صبحونه ی مفصلی برای میا درست کرد.
لیزا:بیا بشین لازم نیست کمک کنی.
تهیونگ روی تختش دراز کشید و به میایی که
نشسته و داره با ناکجاباد نگاه میکنه خیره شد.
اون…زیبایش غیرقابل توصیف بود.
واقعا دختری با همچین زیبایی کم پیدا میشد.
لبای حجیم و سرخ دختر اون رو به یاد
جین هیونگ و جیمین هیونگ مینداخت.
لباشون حجیم و پفکی بود و همچنین قرمز.
تهیونگ چجوری میتونست از اون دختر مواظبت کنه؟اونم در برابر اتفاق هایی که هر لحظه ممکنه اتفاق بیفته!داخل این جامعه…اون فقط میتونست خانوادش رو حبس کنه تا مواظبشون باشه اون فقط میخواست
فرار کنه…فرار از دست افکار کم اما آزار دهنده.تا چه حد موفق بود؟ولی میا باعث میشد فراموش کنه.میا آروم دراز کشید.
به سقف خیره بود مطمئن نبود طرف ته
بخوابه یا خلافش.
تهیونگ:راحت باش
میا:ها؟
تهیونگ:ها نه…بگی ها عواقبش با خودته.
میا:ببخشید..
میا در همون حالت چشماش رو روی هم
گذاشت.گرمایی که بهش نزدیک میشد.
سرش و کج چشماش و باز کرد.نگاه کرد
دید که تهیونگه.
اون داشت بهش نزدیک میشد و دلیلش چی بود؟
تهیونگ:نترس گفتی میترسی…میخوام بغلت کنم.
میا:نه ممنون…
تهیونگ که به حرفش گوش نمیداد.
تهیونگ میا کوچولو رو بغلش کرد.چه کوچولو بود این بچه.ظریف و شکستنی بود.
سفید بود با موهای قهوه ای.چطوری یک
همچین چیزی که از ماه درخشان تر بود مال اون نشده بود؟چرا زودتر به فکر یک دختر
بچه نیفتاد.دمای بدنش بالا میرفت.
میا انگار بخواب رفته بود چون سرش رو سینه ی ته بود.اگر بیدار بود نمیزاشت این فاجعه
رخ بده.
تهیونگ کار خاصی نکرد چون نمیخواست بیشتر از این خودش و تو دردسر بندازه.
تهیونگ هم کم کم چشماش گرم شد و به
خواب رفت.
نور خورشید از بین پرده های نسبتا قهوه ای
به داخل اتفاق راه پیدا کرده بود و
حس ناخوشایندی برای اون دوتا شخصی که
خوابیده بودن ایجاد شد.
تهیونگ چشماش رو از هم فاصله داد و
نگاهی به موقعیتشان کرد.دیشب مجبور بود
با لباس بخوابه بخاطر اين دختر كوچولو.
میا رو براید بغل کرد و به اتاقش برد و اون رو
گذاشت رو تختش.پتو رو کشید روش.
چقدر موهاش خوش رنگ بود خدا.
“چرا احساس میکنم موهات بوی شکلات میده!”
خم شد و موهاش رو بو کرد.واقعی فکرش
درست بود
“خوش به حال شوهرت”
شوهر؟چرا این کلمه براش آزار دهنده بود؟
تهیونگ که کلی کار روسرش ریخته بود.
پس بیخیالش شد و رفت.
ساعت ده صبح بود.از جاش بلند شد.
به دستشویی رفت وقتی خودش رو تو آیینه
نگاه کرد.قیافش کیوت شده بود.حرصش گرفت.اون عاشق دخترای هات بود.
میا:ایشش مسخره!
بعد از زدن مسواک و شستن صورتش
موهاش رو مرتب کرد و لباس عوض کرد.
از اتاقش بیرون اومد و متوجه ی یک دختر شده بود.
“فک کنم این همون لیزا باشه”
میا:سلام
لیزا:سلام…صبح بخیر.صبحونه خوردی؟
میا:نه نخوردم
لیزا:بیا بهت صبحونه بدم.
میا:ممنون میشم
قصد لیزا چی بود؟میدونیم که فقط
قصدش نزدیکی به ته بود دیگه قصد دیگه ای نداشت.
با هم دیگه به آشپزخونه رفتن و لیزا
صبحونه ی مفصلی برای میا درست کرد.
لیزا:بیا بشین لازم نیست کمک کنی.
- ۲۰.۴k
- ۱۷ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط