Part "71"
Part "71"
☆ویو هانا☆
از شدت تعجب و حس تنفری که از حرفهای ماریا پیدا کرده بودم، سینی توی دستم لرزید. چطور یک زن میتونست دربارهی خونی که توی وجودش رشد میکرد اینقدر بیرحمانه و سرد صحبت کنه؟
در اتاق کاملاً باز شد و تهیونگ با چهرهای کلافه و عصبی اومد بیرون. تا چشمش به من افتاد، نگاهش فوراً نرمتر شد. اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای جیغ ماریا از داخل اتاق بلند شد:
ماریا: آخ! تهیونگ... دلم... آخخخ!
تهیونگ سریع برگشت داخل اتاق. من هم ناخودآگاه دنبالش رفتم. ماریا روی لبهی تخت افتاده بود، دستش رو روی شکمش فشار میداد و از شدت درد صورتش کبود شده بود. کیسه آبش پاره شده بود و نوزاد زودتر از موعد داشت به دنیا میاومد!
عمارت توی یک لحظه به آشوب کشیده شد. صدای داد و فریاد میا و سارینا پیچید توی سالن. دکتری که برای روزهای آخر بارداری ماریا آماده کرده بودن، به سرعت خودش رو رسوند.
☆ویو راوی☆
ساعتها در استرس و نگرانی گذشت. همه پشت در اتاق منتظر بودن. مونا (مادر هانا) مدام زیر لب دعا میخوند، در حالی که الکس و آنا با چهرههایی نگران برای به دنیا اومدن اولین وارث خانواده بیقراری میکردن. سارینا و میا هم با اخم گوشهای ایستاده بودن.
اما تهیونگ فقط به هانا نگاه میکرد که گوشهی راهرو ایستاده بود و دستهای کوچکش رو توی هم فشار میداد.
بالاخره صدای گریهی ضعیف و نازک یک نوزاد، فضای سنگین راهرو رو شکافت.
دکتر با لبخند از اتاق بیرون آمد:
دکتر: تبریک میگم آقای تهیونگ! یک دختر کوچولوی قشنگ و سالم به دنیا آمد!
الکس و آنا با خوشحالی همدیگه رو بغل کردن. تهیونگ با قدمهای آروم وارد اتاق شد. نوزاد رو توی یک پارچهی سفید نرم پیچیده بودن و کنار ماریا گذاشته بودن.
اما برخلاف انتظار همه، ماریا حتی سرش رو هم به سمت بچه نچرخوند. وقتی دکتر خواست دختر کوچولو رو بهش بده، ماریا با انزجار بدنش رو عقب کشید.
ماریا (با صدای خسته و خشن): ببریدش اونطرف! من حالم بده، اصلاً نمیخوام ببینمش!
همهچیز توی سکوت فرو رفت. آنا و میا متعجب به ماریا نگاه کردن، اما ماریا پُشتش رو کرد به بچه و چشمهاش رو بست.
تهیونگ با دلی پر از درد و خشم، جلو رفت و دختر کوچولو رو با احتیاط توی آغوشش گرفت. نوزاد خیلی ریز نقش بود و با چشمهای بستهاش گریه میکرد.
☆ویو هانا☆
وقتی تهیونگ با اون دختر کوچولو توی بغلش از اتاق بیرون اومد، تمام وجودم لرزید. ناخودآگاه چند قدم نزدیکتر شدم.
دختر کوچولوی تهیونگ... چقدر معصوم و بیدفاع بود. بین اون همه آدم که دنبال ثروت و قدرت بودن، این فرشتهی کوچیک هیچکس رو نداشت؛ مادری که ازش متنفر بود و خانوادهای که همهچیز رو توی پول میدیدن.
تهیونگ نگاهم کرد. چشمهاش پر از غم بود. آروم به من نزدیک شد و نوزاد رو کمی سمت من گرفت.
ته: هانا... ببینش.
دستهام رو با لرزش پیش آوردم. تهیونگ دختر کوچولو رو خیلی با احتیاط گذاشت توی بغلم. به محض اینکه جسم کوچکش رو روی سینهام حس کردم، گرمای بینظیری تمام وجودم رو پر کرد. دختر کوچولو گریهاش رو قطع کرد و دست کوچیکش رو دراز کرد و انگشت من رو محکم توی مشت کوچولوش گرفت.
اشک از چشمام جاری شد. نگاهش کردم؛ شبیه تهیونگ بود... با همون معصومیت.
تهیونگ لبخند تلخ اما پر از عشقی زد، جلوتر آمد و با صدایی بم و آروم کنار گوشم گفت:
ته: اسمش رو میذارم «آرا»... و میدونم تنها کسی که توی این عمارت میتونه واقعاً براش مادری کنه، تویی هانا.
نگاهم رو از آرا گرفتم و به تهیونگ دوختم. توی چشمانش قول و تعهدی بود که دلم رو گرم میکرد. من حس میکردم آرا حالا بخشی از وجود منه... و حاضرم با تمام وجودم ازش مراقبت کنم.
ادامه دارد...
☆ویو هانا☆
از شدت تعجب و حس تنفری که از حرفهای ماریا پیدا کرده بودم، سینی توی دستم لرزید. چطور یک زن میتونست دربارهی خونی که توی وجودش رشد میکرد اینقدر بیرحمانه و سرد صحبت کنه؟
در اتاق کاملاً باز شد و تهیونگ با چهرهای کلافه و عصبی اومد بیرون. تا چشمش به من افتاد، نگاهش فوراً نرمتر شد. اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای جیغ ماریا از داخل اتاق بلند شد:
ماریا: آخ! تهیونگ... دلم... آخخخ!
تهیونگ سریع برگشت داخل اتاق. من هم ناخودآگاه دنبالش رفتم. ماریا روی لبهی تخت افتاده بود، دستش رو روی شکمش فشار میداد و از شدت درد صورتش کبود شده بود. کیسه آبش پاره شده بود و نوزاد زودتر از موعد داشت به دنیا میاومد!
عمارت توی یک لحظه به آشوب کشیده شد. صدای داد و فریاد میا و سارینا پیچید توی سالن. دکتری که برای روزهای آخر بارداری ماریا آماده کرده بودن، به سرعت خودش رو رسوند.
☆ویو راوی☆
ساعتها در استرس و نگرانی گذشت. همه پشت در اتاق منتظر بودن. مونا (مادر هانا) مدام زیر لب دعا میخوند، در حالی که الکس و آنا با چهرههایی نگران برای به دنیا اومدن اولین وارث خانواده بیقراری میکردن. سارینا و میا هم با اخم گوشهای ایستاده بودن.
اما تهیونگ فقط به هانا نگاه میکرد که گوشهی راهرو ایستاده بود و دستهای کوچکش رو توی هم فشار میداد.
بالاخره صدای گریهی ضعیف و نازک یک نوزاد، فضای سنگین راهرو رو شکافت.
دکتر با لبخند از اتاق بیرون آمد:
دکتر: تبریک میگم آقای تهیونگ! یک دختر کوچولوی قشنگ و سالم به دنیا آمد!
الکس و آنا با خوشحالی همدیگه رو بغل کردن. تهیونگ با قدمهای آروم وارد اتاق شد. نوزاد رو توی یک پارچهی سفید نرم پیچیده بودن و کنار ماریا گذاشته بودن.
اما برخلاف انتظار همه، ماریا حتی سرش رو هم به سمت بچه نچرخوند. وقتی دکتر خواست دختر کوچولو رو بهش بده، ماریا با انزجار بدنش رو عقب کشید.
ماریا (با صدای خسته و خشن): ببریدش اونطرف! من حالم بده، اصلاً نمیخوام ببینمش!
همهچیز توی سکوت فرو رفت. آنا و میا متعجب به ماریا نگاه کردن، اما ماریا پُشتش رو کرد به بچه و چشمهاش رو بست.
تهیونگ با دلی پر از درد و خشم، جلو رفت و دختر کوچولو رو با احتیاط توی آغوشش گرفت. نوزاد خیلی ریز نقش بود و با چشمهای بستهاش گریه میکرد.
☆ویو هانا☆
وقتی تهیونگ با اون دختر کوچولو توی بغلش از اتاق بیرون اومد، تمام وجودم لرزید. ناخودآگاه چند قدم نزدیکتر شدم.
دختر کوچولوی تهیونگ... چقدر معصوم و بیدفاع بود. بین اون همه آدم که دنبال ثروت و قدرت بودن، این فرشتهی کوچیک هیچکس رو نداشت؛ مادری که ازش متنفر بود و خانوادهای که همهچیز رو توی پول میدیدن.
تهیونگ نگاهم کرد. چشمهاش پر از غم بود. آروم به من نزدیک شد و نوزاد رو کمی سمت من گرفت.
ته: هانا... ببینش.
دستهام رو با لرزش پیش آوردم. تهیونگ دختر کوچولو رو خیلی با احتیاط گذاشت توی بغلم. به محض اینکه جسم کوچکش رو روی سینهام حس کردم، گرمای بینظیری تمام وجودم رو پر کرد. دختر کوچولو گریهاش رو قطع کرد و دست کوچیکش رو دراز کرد و انگشت من رو محکم توی مشت کوچولوش گرفت.
اشک از چشمام جاری شد. نگاهش کردم؛ شبیه تهیونگ بود... با همون معصومیت.
تهیونگ لبخند تلخ اما پر از عشقی زد، جلوتر آمد و با صدایی بم و آروم کنار گوشم گفت:
ته: اسمش رو میذارم «آرا»... و میدونم تنها کسی که توی این عمارت میتونه واقعاً براش مادری کنه، تویی هانا.
نگاهم رو از آرا گرفتم و به تهیونگ دوختم. توی چشمانش قول و تعهدی بود که دلم رو گرم میکرد. من حس میکردم آرا حالا بخشی از وجود منه... و حاضرم با تمام وجودم ازش مراقبت کنم.
ادامه دارد...
- ۱۵۳
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط