مهرو
مجتببببی ولم کن توروخدا دست از سرم بردار.... بزار بیای خواستگاری بعد هر غلطی خواستی بکن...
نخیرم مهرو تو برای منی... تو مطلق به منی...
....
مهرو از رو تخت بلند شد.... کمتر از همیشه درد داشت... مجتبی سریع تخت مرتب کرد....
مجتبی کی میای؟...
کجا؟
خواستگاریم... هرموقع تو بگی...
زودتر بیا... حالا که باکره نیستم عجله کن مجتبی عجله کن....
میام عزیزم زود میام... من میرم خونه...
مهرو سرش تکون داد نرفت برای بدرقه
رفت صورتش شست... لباسش پوشید و خودشو پرت کرد رو تخت غرق در افکار شد....
با صدای عصبی آصف از جا پرید....نکنه فهمیدن...
آصف داد زد مهرو کی اومده خونه.... هیچکس بخدا
صدای سیلی که پدرش زده بود بلند شد یه ور صورتش سوخت دروغ میگی پدر.... س.گ
بفرما مستانه بفرما ... بفرما مستانه خانوم از دختری که تربیت کردی ....
مستانه اصف هول داد تو قول دادی آروم باشی عزیزم عشقم برو بیرون اجازه بده من باهاش حرف میزنم
توروخدا آصف برو ...
آصف با رنگ سرخ شده دستشو تو هوا تکون داد
مستانه در بست .. برگشت
مستانه یا چشمای برزخی گفت راستشو بگو دختر ...
مهرو ترسیده بود قسم دروغ خورد هیشگی بخدا ...
مستانه دستشو بلند کرد
د میگی آقایی محبی با اون سن سال دروغ میگه ...
همسایه ها دیده بودن پس ...
با دست لرزون دستشو گذاشت رو صورتش حالا فرصت استفاده دروغ از پیش آماده شده بود
مجتبی .... مجتبی اومد
در زد درباز کردم فرصت نداد بگم خونه نیستین اومد تو دید نیستین زود هم رفت ... هق هق گریه کرد ... بخدا فقط مجتبی بود ... زنگ بزن بپرسین...
مستانه بلند شد در باز کرد
متعجب گفت مجتبی چرا اومده
مستانه رو اصف گفت مجتبی چرا اومده بود
هق هق گریه مهرو بلند شد نمیدونم نگفت ...
آصف پشیمان شده بخاطر سیلی که زده بود پشیمون بود فکر میکرد ناحق زده
مستانه گفت باید زودتر میگفتین ...
مهرو خوشحال از نفهمیدن موضوع
خوشحال از گول زدن پدر مادرش .. مظلومانه گفت شما فقط سیلی زدین اجازه دادین من حرف بزنم ..
مستانه بغلش کرد سعی کرد آرومش کنه
نخیرم مهرو تو برای منی... تو مطلق به منی...
....
مهرو از رو تخت بلند شد.... کمتر از همیشه درد داشت... مجتبی سریع تخت مرتب کرد....
مجتبی کی میای؟...
کجا؟
خواستگاریم... هرموقع تو بگی...
زودتر بیا... حالا که باکره نیستم عجله کن مجتبی عجله کن....
میام عزیزم زود میام... من میرم خونه...
مهرو سرش تکون داد نرفت برای بدرقه
رفت صورتش شست... لباسش پوشید و خودشو پرت کرد رو تخت غرق در افکار شد....
با صدای عصبی آصف از جا پرید....نکنه فهمیدن...
آصف داد زد مهرو کی اومده خونه.... هیچکس بخدا
صدای سیلی که پدرش زده بود بلند شد یه ور صورتش سوخت دروغ میگی پدر.... س.گ
بفرما مستانه بفرما ... بفرما مستانه خانوم از دختری که تربیت کردی ....
مستانه اصف هول داد تو قول دادی آروم باشی عزیزم عشقم برو بیرون اجازه بده من باهاش حرف میزنم
توروخدا آصف برو ...
آصف با رنگ سرخ شده دستشو تو هوا تکون داد
مستانه در بست .. برگشت
مستانه یا چشمای برزخی گفت راستشو بگو دختر ...
مهرو ترسیده بود قسم دروغ خورد هیشگی بخدا ...
مستانه دستشو بلند کرد
د میگی آقایی محبی با اون سن سال دروغ میگه ...
همسایه ها دیده بودن پس ...
با دست لرزون دستشو گذاشت رو صورتش حالا فرصت استفاده دروغ از پیش آماده شده بود
مجتبی .... مجتبی اومد
در زد درباز کردم فرصت نداد بگم خونه نیستین اومد تو دید نیستین زود هم رفت ... هق هق گریه کرد ... بخدا فقط مجتبی بود ... زنگ بزن بپرسین...
مستانه بلند شد در باز کرد
متعجب گفت مجتبی چرا اومده
مستانه رو اصف گفت مجتبی چرا اومده بود
هق هق گریه مهرو بلند شد نمیدونم نگفت ...
آصف پشیمان شده بخاطر سیلی که زده بود پشیمون بود فکر میکرد ناحق زده
مستانه گفت باید زودتر میگفتین ...
مهرو خوشحال از نفهمیدن موضوع
خوشحال از گول زدن پدر مادرش .. مظلومانه گفت شما فقط سیلی زدین اجازه دادین من حرف بزنم ..
مستانه بغلش کرد سعی کرد آرومش کنه
- ۷۷۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط