پارت ۳۹
تا شب، از اتاقم بیرون نیومدم. پیامک روی گوشیم بود. هر بار که بهش نگاه میکردم، قلبم تندتر میزد. شیشهها شکنندهن. یعنی کی میخواست بیاد؟
صدای باز شدن در آپارتمان اومد. تهیونگ برگشته بود. قدمهاش رو تو سالن میشنیدم. بعد، صدای در اتاقم. دو ضربه.
& روآن. بیا بیرون. شام.
بلند شدم. در رو باز کردم. تهیونگ تو راهرو ایستاده بود. با یه پیراهن مشکی. خسته به نظر میرسید. بهم نگاه کرد. یه لحظه مکث کرد.
& رنگ به روت نمونده. چیزی شده؟
قلبم لرزید. بهش بگم؟ اگه بگم، عصبانی میشه. شاید فکر کنه من نقشه کشیدم.
· ن... نه. فقط خستهم.
تهیونگ نگاهم کرد. چند ثانیه. طولانی. انگار داشت تو چشمهام دنبال دروغ میگشت. ولی چیزی نگفت.
& بیا شام.
سر میز، من فقط به بشقابم نگاه میکردم. تهیونگ هم ساکت بود. یهو، سرش رو بلند کرد.
& امروز کسی چیزی بهت گفت؟ پیامی، تماسی؟
· ن... نه. چ... چرا؟
& چون نگهبانها گفتن یه شمارهی ناشناس چند بار به خط خونه زنگ زده. و قطع کرده.
خون تو رگهام یخ کرد. تهیونگ فهمیده بود. ولی نمیدونست که پیامک اومده.
· م... من نمیدونم. شاید اشتباه...
& (بلند شد. صندلی رو محکم به عقب هل داد) اشتباه؟ هیچکس این شماره رو نداره
جلو اومد. دستش رو گذاشت روی میز. بهم خم شد.
& اگه چیزی میدونی، باید بگی. الان.
· ی... یه پیامک اومد. ولی نمیدونم کی بود. فقط نوشته بود... «شیشهها شکنندهن. به زودی میبینمت.»
تهیونگ رنگش پرید. یه قدم عقب رفت. دستش رو مشت کرد.
& چرا زودتر نگفتی؟
· ت... ترسیدم. ترسیدم فکر کنی تقصیر منه.
تهیونگ یه نفس عمیق کشید. به پنجرههای بزرگ نگاه کرد. به شهر بیرون.
& از امشب، تو اتاق من میخوابی.
خشکم زد انتظار این حرف رو نداشتم
· چ... چی؟
& اتاق من دوربین نداره. تنها جای امن اینجاست. توی تخت من .
صدای باز شدن در آپارتمان اومد. تهیونگ برگشته بود. قدمهاش رو تو سالن میشنیدم. بعد، صدای در اتاقم. دو ضربه.
& روآن. بیا بیرون. شام.
بلند شدم. در رو باز کردم. تهیونگ تو راهرو ایستاده بود. با یه پیراهن مشکی. خسته به نظر میرسید. بهم نگاه کرد. یه لحظه مکث کرد.
& رنگ به روت نمونده. چیزی شده؟
قلبم لرزید. بهش بگم؟ اگه بگم، عصبانی میشه. شاید فکر کنه من نقشه کشیدم.
· ن... نه. فقط خستهم.
تهیونگ نگاهم کرد. چند ثانیه. طولانی. انگار داشت تو چشمهام دنبال دروغ میگشت. ولی چیزی نگفت.
& بیا شام.
سر میز، من فقط به بشقابم نگاه میکردم. تهیونگ هم ساکت بود. یهو، سرش رو بلند کرد.
& امروز کسی چیزی بهت گفت؟ پیامی، تماسی؟
· ن... نه. چ... چرا؟
& چون نگهبانها گفتن یه شمارهی ناشناس چند بار به خط خونه زنگ زده. و قطع کرده.
خون تو رگهام یخ کرد. تهیونگ فهمیده بود. ولی نمیدونست که پیامک اومده.
· م... من نمیدونم. شاید اشتباه...
& (بلند شد. صندلی رو محکم به عقب هل داد) اشتباه؟ هیچکس این شماره رو نداره
جلو اومد. دستش رو گذاشت روی میز. بهم خم شد.
& اگه چیزی میدونی، باید بگی. الان.
· ی... یه پیامک اومد. ولی نمیدونم کی بود. فقط نوشته بود... «شیشهها شکنندهن. به زودی میبینمت.»
تهیونگ رنگش پرید. یه قدم عقب رفت. دستش رو مشت کرد.
& چرا زودتر نگفتی؟
· ت... ترسیدم. ترسیدم فکر کنی تقصیر منه.
تهیونگ یه نفس عمیق کشید. به پنجرههای بزرگ نگاه کرد. به شهر بیرون.
& از امشب، تو اتاق من میخوابی.
خشکم زد انتظار این حرف رو نداشتم
· چ... چی؟
& اتاق من دوربین نداره. تنها جای امن اینجاست. توی تخت من .
- ۱۸.۰k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط