{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمش را

چشمش را
به لبهایم دوخته
و من هنوز نتوانسته ام ببوسمش!
در زنها کبوتریست
که هر قدر تشنه باشند
نمی نشیند!
دیدگاه ها (۱)

▪️ شغل: بیداری... مکانش را نمی‌داند کسیساعت کاری: زمانش را ن...

شهر آرام است مثل دیشب و شبهای قبل...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

پارت ۱۵ — چیزی بیشتر از یک آشناییصبح روز بعد، کاروان هنوز اج...

پارت ۳۹ تهیونگ چند قدم پشت سر لینا رفت.ـ لینا، وایسا.لینا بر...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

عشق بی پایان

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p81نینا با اخم گفت:«چیه؟»جیمین خیلی عادی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط