{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۹

پارت ۳۹
تهیونگ چند قدم پشت سر لینا رفت.
ـ لینا، وایسا.
لینا برگشت.
ـ باز چی می‌خوای؟
تهیونگ با اخم شدید گفت:
ـ واقعاً نمی‌فهمم چرا اومدی اینجا.
ـ چون دلم خواست.
ـ دلت خواست؟!
صدایش از قبل بلندتر شده بود.
ـ آره. مشکلیه؟
تهیونگ نگاهی به اطراف انداخت و دوباره به لباس لینا نگاه کرد.
ـ با این لباس؟
لینا اخم کرد.
ـ لباس من به تو ربطی نداره.
ـ اتفاقاً وقتی می‌بینم هر کسی اینجا می‌تونه بهت نزدیک بشه، ربط پیدا می‌کنه!
لینا با عصبانیت گفت:
ـ تو چه حقی داری؟
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
فکش رو سفت کرد.
ـ نمی‌دونم.
ـ پس دست از سرم بردار.
لینا خواست برگرده که تهیونگ گفت:
ـ تو اصلاً می‌فهمی اینجا چه خبره؟
لینا برگشت.
ـ بله! می‌فهمم. اومدم با دوستم تفریح کنم.
ـ اینجا جای تو نیست.
ـ باز شروع کردی!
ـ آره، چون نمی‌تونم بی‌خیال بشم!
ـ چرا؟!
تهیونگ با عصبانیت گفت:
ـ چون وقتی دیدمت، خون جلوی چشمام رو گرفت!
لینا برای چند ثانیه ساکت شد.
ـ چرا؟
تهیونگ جواب نداد.
فقط با اخم نگاهش کرد.
ـ چون هر پسری اینجا چشمش به توئه!
ـ خب به من چه؟
ـ به من چه؟!
تهیونگ با ناباوری خندید.
ـ تو واقعاً نمی‌فهمی من چرا عصبانی‌ام؟
ـ نه! چون خودت هیچ‌وقت واضح حرف نمی‌زنی!
تهیونگ یک قدم نزدیک‌تر شد، اما فاصله‌اش را حفظ کرد.
ـ من نمی‌تونم ببینم این‌طوری لباس پوشیدی و بعد وسط این همه آدم ایستادی و می‌خندی، انگار هیچ اتفاقی نیست.
لینا با عصبانیت گفت:
ـ چون هیچ اتفاقی نیست! من آزادَم هرجا بخوام برم و هرچی بخوام بپوشم!
تهیونگ چیزی نگفت.
چشم‌هاش هنوز از عصبانیت پر بود.
لینا کیفش رو برداشت.
ـ من دیگه باهات حرف نمی‌زنم.
تهیونگ با صدای سرد گفت:
ـ باشه.
لینا با تعجب نگاهش کرد.
ـ باشه؟
ـ آره. برو.
ـ خیلی خوب.
لینا برگشت و رفت سمت سوفیا.
تهیونگ همان‌جا ایستاده بود.
دوستش نزدیک شد.
ـ تهیونگ، آروم باش.
تهیونگ با عصبانیت گفت:
ـ نمی‌تونم.
ـ ولی اون فقط همسایه‌ته.
تهیونگ سکوت کرد.
چند ثانیه بعد، نگاهش دوباره به لینا افتاد.
ـ می‌دونم...
مکث کرد.
ـ همینش بدتره.
چون خودش هم نمی‌دانست چرا برای دختری که فقط «همسایه‌اش» بود، این‌قدر دیوانه‌وار حسادت می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۰ لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.سوفیا با تعجب نگاهش...

پارت ۳۸ صدای موسیقی از همون لحظه‌ای که وارد کلاب شدیم، همه‌ج...

پارت ۳۷ چند روز از شام سه‌نفره گذشته بود.عصر، من روی مبل درا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط