{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۷

پارت ۴۷

هنوز همهمه‌ی مهمان‌ها درباره‌ی تصمیمِ آقای کیم و خروجِ ته‌سوک خوابیده بود. سالنِ بزرگِ عمارت در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود که ناگهان، درِ بزرگِ سالن با صدایِ وحشتناکی باز شد.

یکی از محافظ‌هایِ شخصیِ تهیونگ، در حالی که نفس‌نفس می‌زد و لباسش خاکی و آشفته بود، مثلِ طوفان وارد سالن شد. نگاهِ همه‌ی مهمان‌ها به سمتش برگشت. رنگِ صورتِ محافظ پریده بود و دستش رویِ بی‌سیمِ رویِ یقه‌اش می‌لرزید.

تهیونگ با دیدنِ وضعیتِ محافظ، قدمی به جلو گذاشت. ابروهاش گره خورد و صداش تویِ سالن پیچید:

— «چه اتفاقی افتاده؟ مگه نگفتم دور و برِ اقامتگاهِ خانواده‌ی رزا رو زیرِ نظر داشته باشید؟»

محافظ آبِ دهنش رو قورت داد، نگاهی به تهیونگ انداخت و بعد، نگاهِ لرزونش رویِ رزا نشست. صداش از تهِ چاه می‌اومد:

— «آقای… آقای کیم… ما دیر رسیدیم

رزا با شنیدنِ این جمله، تیرِ کشنده‌ای رو تویِ قفسه‌ی سینه حس کرد. دستش ناخودآگاه روی دستبندِ تهیونگ نشست و با صدای لرزونی گفت:

— «چی… چی داری می‌گی؟ خانواده‌م… بهشون چی شده؟»

محافظ سرش رو پایین انداخت و با صدایی که تویِ سکوتِ سنگینِ سالن می‌پیچید، گفت:

— «چند دقیقه پیش… به محلِ سکونتِ خانواده‌تون حمله شد. افرادِ ناشناس… با سلاحِ سنگین… همه‌جا رو به آتش کشیدن. وقتی تیمِ پشتیبانی ما رسید… خیلی دیر شده بود.»

رزا نفسش برید. چشم‌هاش از حدقه بیرون زده بود.

— «دروغ میگی… دروغ میگی! اونا توی خونه بودن! مامانم… بابام… داداشم…!»

محافظ با بغضِ سنگینی ادامه داد:

— «متاسفم… متاسفم دوشیزه رزا. هیچ‌کس زنده نَموند. همه… کشته شدن.»

دنیا دورِ سرِ رزا چرخید. صدایِ زنگ تویِ گوشش پیچید. رنگ از صورتش پرید و پاهای خالی از توانش دیگه نتونستن وزنِ بدنه‌ش رو تحمل کنن. داشت به سمتِ زمین سقوط می‌کرد که تهیونگ مثلِ صاعقه خودش رو رسوند و قبل از اینکه به سنگ‌فرشِ سردِ سالن بخوره، تویِ آغوشش کشیدش.

— «رزا!»

صدایِ جیغِ خفه و گریه‌ی بی‌جونِ رزا بلند شد. دست‌هاش رو مشت کرد و با تمامِ جونی که براش مونده بود، به سینه‌ی تهیونگ کوبید، در حالی که قطره‌های اشک مثلِ سیل از چشم‌هاش سرازیر شده بود:

— «تهیونگ… دروغه… منو ببر پیششون! دارن دروغ می‌گن… اونا خانوادمن… اونا تنهام گذاشتن!»

تهیونگ محکم، با تمامِ قدرت دورِ رزا رو حصار کشید و سرش رو به سینه‌ی خودش چسبوند تا صدایِ گریه‌هاش تو آغوشش گم بشه. اما چشم‌هایِ تهیونگ… چشم‌هایِ تهیونگ دیگه اون مردِ آرام و مغرورِ همیشگی نبود. نگاهش تبدیل به یخِ خالص و سیاه شده بود.

اون خوب می‌فهمید کارِ کیه. ته‌سوک، بعد از اینکه همه‌چیزش رو از دست داده بود، دست به آخرین جنایتش زده بود تا بزرگ‌ترین ضربه رو به رزا و تهیونگ بزنه.

تهیونگ سرِ رزا رو بوسید، اما فکِ منقبض‌شده‌اش نشون می‌داد که آتشِ خشم، تمامِ وجودش رو سوزونده. زیرِ لب، با صدایی که فقط خودش می‌شنید، زمزمه کرد:

— «قسم می‌خورم ته‌سوک… این بار جوری نابودت کنم که حتی خاکسترت هم پیدا نشه.»

لایک یادتون نره 😉
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط