پارت پنجم حرفهای تهیونگ مثل آب رو آتش بود
پارت پنجم حرفهای تهیونگ مثل آب رو آتش بود، اما طوفان تازه داشت شروع میشد. چند ساعت بعد، فضای مجازی منفجر شده بود. هشتگهای مربوط به تهیونگ و کوکویو ترند اول دنیا شده بودن. کمپانی بلکپینک در یک بیانیهی رسمی اعلام کرد که کوکویو برای مدتی نامعلوم برای استراحت از فعالیتهای گروهی کنارهگیری میکنه و کمپانی تهیونگ (بیگهیت/هایب) هم اعلام کرد که از حریم شخصی هنرمندانش با تمام قوا دفاع خواهد کرد.
توی پنتهاوس، سکوت عجیبی حکمفرما بود. عضو بلکپینک بعد از کلی توصیه و نگرانی، بالاخره رفت تا رسانهها بیشتر از این مشکوک نشن. کوکویو کنار پنجره ایستاده بود و به قطرات بارون که روی شیشه سر میخوردند نگاه میکرد. دستش رو روی شکمش گذاشته بود و با صدایی ضعیف گفت:
— «تهیونگ... داری همهی آیندتو به خاطر من و این بچه قمار میکنی. تا کی میخوای جلوی همهی دنیا بایستی؟»
تهیونگ از پشت سر نزدیک شد. دستهاش رو دور کمر کوکویو حلقه کرد و سرش رو روی شونهاش گذاشت. عطر آشنای کوکویو رو نفس کشید و آروم زمزمه کرد:
— «من قمار نکردم، کوکویو. من روی چیزی سرمایهگذاری کردم که ارزششو داره: روی تو، روی عشقمون و روی این زندگیِ کوچیکی که بین ماست. دنیا هر چی میخواد بگه؛ مهم اینه که ما دو نفر همدیگه رو داریم.»
کوکویو برگشت توی بغض تهیونگ و سرش رو روی سینهی اون گذاشت. گرمای آغوش تهیونگ همهی ترسهاش رو ذوب کرد.
ماهها گذشت. طوفان رسانهها کمکم فروکش کرد، شایعات رنگ باختند و مردم به شرایط جدید عادت کردند. تهیونگ به وعدهاش عمل کرد؛ هر جا که بود، چه روی استیجهای بزرگ جهانی و چه در گوشهی امن پنتهاوس، حامی بیقید و شرط کوکویو و فرزندش بود.
یک روز پاییزی دیگه، صدای گریهی نوزادی توی اتاق بیمارستان پیچید—صدایی که نوید شروع یک زندگی جدید و فصل تازهای از عشق رو میداد. تهیونگ با چشمهای خیس از اشک شوق، در حالی که نوزاد رو توی بغل گرفته بود، به کوکویو که روی تخت لبخند میزد نگاه کرد و فهمید که این زیباترین داستانی بود که زندگی براشون نوشته بود.
توی پنتهاوس، سکوت عجیبی حکمفرما بود. عضو بلکپینک بعد از کلی توصیه و نگرانی، بالاخره رفت تا رسانهها بیشتر از این مشکوک نشن. کوکویو کنار پنجره ایستاده بود و به قطرات بارون که روی شیشه سر میخوردند نگاه میکرد. دستش رو روی شکمش گذاشته بود و با صدایی ضعیف گفت:
— «تهیونگ... داری همهی آیندتو به خاطر من و این بچه قمار میکنی. تا کی میخوای جلوی همهی دنیا بایستی؟»
تهیونگ از پشت سر نزدیک شد. دستهاش رو دور کمر کوکویو حلقه کرد و سرش رو روی شونهاش گذاشت. عطر آشنای کوکویو رو نفس کشید و آروم زمزمه کرد:
— «من قمار نکردم، کوکویو. من روی چیزی سرمایهگذاری کردم که ارزششو داره: روی تو، روی عشقمون و روی این زندگیِ کوچیکی که بین ماست. دنیا هر چی میخواد بگه؛ مهم اینه که ما دو نفر همدیگه رو داریم.»
کوکویو برگشت توی بغض تهیونگ و سرش رو روی سینهی اون گذاشت. گرمای آغوش تهیونگ همهی ترسهاش رو ذوب کرد.
ماهها گذشت. طوفان رسانهها کمکم فروکش کرد، شایعات رنگ باختند و مردم به شرایط جدید عادت کردند. تهیونگ به وعدهاش عمل کرد؛ هر جا که بود، چه روی استیجهای بزرگ جهانی و چه در گوشهی امن پنتهاوس، حامی بیقید و شرط کوکویو و فرزندش بود.
یک روز پاییزی دیگه، صدای گریهی نوزادی توی اتاق بیمارستان پیچید—صدایی که نوید شروع یک زندگی جدید و فصل تازهای از عشق رو میداد. تهیونگ با چشمهای خیس از اشک شوق، در حالی که نوزاد رو توی بغل گرفته بود، به کوکویو که روی تخت لبخند میزد نگاه کرد و فهمید که این زیباترین داستانی بود که زندگی براشون نوشته بود.
- ۳۲۹
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط