آینه 30
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 30:
وارد خونهش شدم
با تعجب به دور و اطراف نگاه انداختم..
- چیه؟
نگاهمو سمت چویا بردم و.. واسه یه لحظه لبخند زدم
+ خونه قشنگی داری
با تعجب خندید
- هوم.. ممنون
لامپ ها رو روشن کرد
- خب.. میتونم یه بالشت و پتو بیارم تا اینجا روی مبل بخوابی یا—
+ امم.. نه ممنون.. خودت روی تخت بخواب
- قرار نبود بگم روی تخت بخواب..
مکث کرد و به زمین اشاره کرد
- میخاستم بگم یا روی زمین
لبخندم روی لبم خشک شد
+ عا.. اره البته.. خب.. فرق نداره راستش..
- پس روی زمین بخواب
با تعجب بهش نگاه کردم
+ هـ.. ها؟
- مشکلی که نداری؟ چون.. یجورایی بدم میاد کسی روی مبل بخوابه..
ابروهام یخورده گره شد ولی چیزی بهش نگفتم.. هرچی نبود اون نجاتم داده بود و.. یجورایی بهش مدیون بودم..
+ خب.. باشه روی زمین میخابم..
- خوبه
اینو گفت و از توی اتاقش یه پتو و بالشت واسم اورد
- خب بخواب..
روی زمین نشستم و بهش زل زدم
+ تو نمیخوابی..؟
از توی جیبش یه ماسک در اورد و روی صورتش تنظیم کرد
- من باید برگردم بیمارستان
+ بیمارستان؟
- اره.. و مجبورم بهت اعتماد کنم که اینجا غلطی نکنی
+ نه.. نمیکنم
زیر چشمی بهم نگاه کرد و خندید
- میدونم..
دستمو لابلای موهام بردم و خیلی اروم دراز کشیدم
+ اخخ..
- چته؟
دستمو عصا کردم و بلند شدم
+ نـ.. نمیتونم..
اومد سمتم و روی زانوش نشست
- بذار ببینم
پیرهنمو دور خودم جمع کردم
+ نـ.. نه نمیخاد..
کلافه نگاهی بهم انداخت و پیرهنمو بالا زد
- بعضیاش بدجوری کبود شده.. باید ببندمش
بلند شد و بعد از چند لحظه با چند تا باند و پماد برگشت
- میتونی پیرهنتو در بیاری؟
جون بحث کردن نداشتم پس فقط پیرهنمو در اوردم
خیلی اروم مشغول گذاشتن پماد روی کبودی ها شد و با باند بستشون
چشمامو از درد روی هم فشار دادم
+ ا.. اییی
- الان تموم میشه
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: به نظر من هنوز هم باید شکایت کنی
نفس توی سینم حبس شد
+ من.. ن.. نمیتونم
- اخه چراا؟
+ تو.. تو نمیدونی اون چه ادم وحشتناکیه..
- وقتی ازش شکایت کنی هیچکاری دیگه دستش نیست
+ بعدش چی؟؟ فوقش چند سال حبس میخوره ولی بعد.. نه.. نمیتونم حتی بهش فکر کنم..
- اگه من واست درستش کنم چی؟
با تعجب بهش نگاه کردم
+ یعنی چی؟!
- من کسی ام که توی شکایت خشونت های خانگی گزارش مینویسم و میفرستم واسه قاضی.. در اصل این کار منه پس..راه قانونیش رو بلدم.. میتونم چیزی که گفتی رو هم اضافه کنم و این باعث میشه دیگه حتی بعد از حبس هم نتونه بهت نزدیک بشه
با تردید بهش زل زدم..
چشمام میلرزید.. ولی.. از یه طرف انگار دلم اروم گرفته بود..
+ واقعا.. میتونی..؟
- البته
تا چند لحظه دیگه حرفی نزد و.. بلند شد
- من دیگه میرم.. بین یک تا سه ساعت ممکنه کارم طول بکشه ولی کلید دارم.. پس تو با خیال راحت بخواب
سرمو اروم پایین اوردم و دراز کشیدم
به قدری خسته بودم که چشمامو بستم و بدون اینکه بفهمم چویا کی رفت، خوابم برد..
ولی.. خیلی طول نکشید که با زنگ در از خواب پریدم
گیج بودم..
از جام بلند شدم و رفتم سمت در
نمیدونستم چقد زمان گذشته ولی درست و حسابی هیچی نمیفهمیدم و فقط میدونستم که باید درو باز کنم
دستگیره رو کشیدم و تازه اون موقع یادم افتاد..
چویا میگفت کلید داره...!
𝓟𝓪𝓻𝓽 30:
وارد خونهش شدم
با تعجب به دور و اطراف نگاه انداختم..
- چیه؟
نگاهمو سمت چویا بردم و.. واسه یه لحظه لبخند زدم
+ خونه قشنگی داری
با تعجب خندید
- هوم.. ممنون
لامپ ها رو روشن کرد
- خب.. میتونم یه بالشت و پتو بیارم تا اینجا روی مبل بخوابی یا—
+ امم.. نه ممنون.. خودت روی تخت بخواب
- قرار نبود بگم روی تخت بخواب..
مکث کرد و به زمین اشاره کرد
- میخاستم بگم یا روی زمین
لبخندم روی لبم خشک شد
+ عا.. اره البته.. خب.. فرق نداره راستش..
- پس روی زمین بخواب
با تعجب بهش نگاه کردم
+ هـ.. ها؟
- مشکلی که نداری؟ چون.. یجورایی بدم میاد کسی روی مبل بخوابه..
ابروهام یخورده گره شد ولی چیزی بهش نگفتم.. هرچی نبود اون نجاتم داده بود و.. یجورایی بهش مدیون بودم..
+ خب.. باشه روی زمین میخابم..
- خوبه
اینو گفت و از توی اتاقش یه پتو و بالشت واسم اورد
- خب بخواب..
روی زمین نشستم و بهش زل زدم
+ تو نمیخوابی..؟
از توی جیبش یه ماسک در اورد و روی صورتش تنظیم کرد
- من باید برگردم بیمارستان
+ بیمارستان؟
- اره.. و مجبورم بهت اعتماد کنم که اینجا غلطی نکنی
+ نه.. نمیکنم
زیر چشمی بهم نگاه کرد و خندید
- میدونم..
دستمو لابلای موهام بردم و خیلی اروم دراز کشیدم
+ اخخ..
- چته؟
دستمو عصا کردم و بلند شدم
+ نـ.. نمیتونم..
اومد سمتم و روی زانوش نشست
- بذار ببینم
پیرهنمو دور خودم جمع کردم
+ نـ.. نه نمیخاد..
کلافه نگاهی بهم انداخت و پیرهنمو بالا زد
- بعضیاش بدجوری کبود شده.. باید ببندمش
بلند شد و بعد از چند لحظه با چند تا باند و پماد برگشت
- میتونی پیرهنتو در بیاری؟
جون بحث کردن نداشتم پس فقط پیرهنمو در اوردم
خیلی اروم مشغول گذاشتن پماد روی کبودی ها شد و با باند بستشون
چشمامو از درد روی هم فشار دادم
+ ا.. اییی
- الان تموم میشه
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: به نظر من هنوز هم باید شکایت کنی
نفس توی سینم حبس شد
+ من.. ن.. نمیتونم
- اخه چراا؟
+ تو.. تو نمیدونی اون چه ادم وحشتناکیه..
- وقتی ازش شکایت کنی هیچکاری دیگه دستش نیست
+ بعدش چی؟؟ فوقش چند سال حبس میخوره ولی بعد.. نه.. نمیتونم حتی بهش فکر کنم..
- اگه من واست درستش کنم چی؟
با تعجب بهش نگاه کردم
+ یعنی چی؟!
- من کسی ام که توی شکایت خشونت های خانگی گزارش مینویسم و میفرستم واسه قاضی.. در اصل این کار منه پس..راه قانونیش رو بلدم.. میتونم چیزی که گفتی رو هم اضافه کنم و این باعث میشه دیگه حتی بعد از حبس هم نتونه بهت نزدیک بشه
با تردید بهش زل زدم..
چشمام میلرزید.. ولی.. از یه طرف انگار دلم اروم گرفته بود..
+ واقعا.. میتونی..؟
- البته
تا چند لحظه دیگه حرفی نزد و.. بلند شد
- من دیگه میرم.. بین یک تا سه ساعت ممکنه کارم طول بکشه ولی کلید دارم.. پس تو با خیال راحت بخواب
سرمو اروم پایین اوردم و دراز کشیدم
به قدری خسته بودم که چشمامو بستم و بدون اینکه بفهمم چویا کی رفت، خوابم برد..
ولی.. خیلی طول نکشید که با زنگ در از خواب پریدم
گیج بودم..
از جام بلند شدم و رفتم سمت در
نمیدونستم چقد زمان گذشته ولی درست و حسابی هیچی نمیفهمیدم و فقط میدونستم که باید درو باز کنم
دستگیره رو کشیدم و تازه اون موقع یادم افتاد..
چویا میگفت کلید داره...!
- ۱۰.۹k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط