{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی (درخواستی)

[وقتی میخردت و.......]

___________________________

𓂃 ࣪˖ ویو چند ساعت بعد... 𓂃 ࣪˖


چند ساعت گذشته بود و من هنوز توی اتاق نشسته بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم از وقتی تهیونگ رفته بود حتی یه نفرم نیومده بود سراغم و همین بیشتر از قبل بهم حس غریبی میداد
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم که یهو صدای قار و قور شکمم بلند شد دستمو گذاشتم روی شکمم و آروم زیر لب گفتم

"+وای خدا من که از صبح هیچی نخوردم

از جام بلند شدم و یه نگاه به خودم توی آینه انداختم بعد از اینکه موهامو مرتب کردم به سمت در رفتم و آروم بازش کردم سرمو از لای در بیرون بردم و به دو طرف راهرو نگاه کردم خبری از کسی نبود
با خودم گفتم شاید اگه برم پایین بتونم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم
آروم از اتاق اومدم بیرون و در رو پشت سرم بستم بعد به سمت پله ها راه افتادم هنوزم برام عجیب بود که توی همچین خونه بزرگی حتی یه نفرم نبود که راهنماییم کنه
وقتی به طبقه پایین رسیدم صدای حرف زدن چند نفر از سمت سالن پذیرایی به گوشم رسید قدمامو آروم تر کردم و از گوشه دیوار سرک کشیدم

تهیونگ روی مبل نشسته بود و یه مرد میانسال کنارش ایستاده بود که انگار داشتن درباره یه موضوع مهمی حرف میزدن چند نفر دیگه هم اون اطراف بودن که با دیدن من حرفشون برای چند لحظه قطع شد
همون لحظه تهیونگ سرشو بالا آورد و نگاهمون به هم گره خورد
قلبم تندتر زد و سریع سرمو پایین انداختم

"_اینجا چیکار میکنی

با صدای سردش دستامو توی هم قفل کردم

" + چیزه...... من...... من گشنمه

چند ثانیه سکوت شد و من از شدت خجالت دلم میخواست همون لحظه زمین دهن باز کنه و منو ببلعه
تهیونگ از جاش بلند شد و نگاهی به بقیه انداخت

"_شما برید بیرون

همه بدون اینکه چیزی بگن از سالن خارج شدن و من همونجا خشکم زده بود تا اینکه صدای قدمای تهیونگ رو نزدیک خودم شنیدم

" _یعنی توی این چند ساعت حتی نتونستی یه چیزی برای خودت پیدا کنی

سرمو بالا آوردم و با تعجب نگاهش کردم

"+من نمیدونستم کجا باید برم

تهیونگ نفسشو با کلافگی بیرون داد و دستشو توی جیب شلوارش فرو برد

"_دنبالم بیا

بدون اینکه منتظر جوابم بمونه به سمت آشپزخونه راه افتاد و منم دوباره با قدمای کوچیک دنبالش رفتم
وقتی وارد آشپزخونه شدیم از بزرگی و تمیزی اونجا چشمام گرد شد همه چیز مرتب و سر جاش بود و روی جزیره وسط آشپزخونه چند تا ظرف میوه قرار داشت
تهیونگ به یکی از صندلی ها اشاره کرد

"_بشین

آروم روی صندلی نشستم و دستامو روی پام گذاشتم اونم به سمت یخچال رفت و بعد از چند لحظه یه ظرف غذا بیرون آورد و روی میز گذاشت

" _بخور

با تعجب به ظرف نگاه کردم و بعد نگاهمو به خودش دوختم

*+شما نمیخورین

تهیونگ که داشت آستین پیراهنش رو مرتب میکرد سرشو بالا آورد و با اخم نگاهم کرد

" _من ازت سوال کردم

سریع سرمو تکون دادم

"+نه... ببخشید

دیگه چیزی نگفتم و قاشق رو برداشتم و شروع کردم به غذا خوردن راستش انقدر گرسنه بودم که دیگه برام مهم نبود اون کنارم نشسته یا نه ولی هر چند لحظه یه بار یواشکی نگاش میکردم
نگاه های سنگینی روی خودم حس میکردم ولی سعی می‌کردم خیلی نگاهش نکنم

ویو چند دقیقه بعد


غذام تموم شد قاشق رو کنار گذاشتم و آروم گفتم

"+ممنون بابت غذا

تهیونگ بدون اینکه سرشو از گوشی بلند کنه جواب داد.

" _از فردا اجوما بهت میگه چه کارایی باید بکنی

با شنیدن حرفش دستامو توی هم فشار دادم

"+یعنی چی

این بار سرشو بالا آورد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد

" _یعنی قراره یه مدت اینجا بمونی پس بهتره به قوانین این خونه عادت کنی

با شنیدن این حرفش انگار یه سطل آب سرد روم ریخته باشن تمام بدنم یخ کرد

"+ولی... من نمیخوام اینجا بمونم

همین که حرف از دهنم بیرون اومد خودمم از جرئتی که به خرج داده بودم تعجب کردم تهیونگ گوشی رو روی میز گذاشت

" _چی گفتی

لبامو به هم فشار دادم و با اینکه صدام میلرزید دوباره گفتم

"+من میخوام برگردم خونه خودمون بابام قراره پولتونو جور کنه من که کاری نکردم چرا باید اینجا بمونم

تهیونگ چند لحظه بدون هیچ حرفی نگاهم کرد بعد از جاش بلند شد و صندلیش رو عقب کشید

"_پس هنوز نفهمیدی اوضاع از چه قراره

با ترس نگاش کردم

" +منظورتون چیه

چند قدم به سمتم برداشت و درست روبه روم ایستاد

"_تا وقتی پولی که پدرت بهم بدهکاره تسویه نشه تو همین جا میمونی

چشمام پر از اشک شد و با بغض گفتم

+ولی...... من...

تهیونگ خم شد و دستاشو روی میز گذاشت و با همون نگاه سردش بهم خیره شد

_________________________

با اینکه شرط ها نرسید پارت گذاشتم 💞
دیدگاه ها (۱۷)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۵🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)بیشتر از ۱۰ دقیقه‌ست ک...

#in_your_eyes part_9۵ویو کایلااز صبح حوصله‌ی هیچ‌کسو نداشتم....

life like hellp:9چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.فکر کرد...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟕ولی اونجا هم دخترا همش...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت " 30 ""ویو جئون آنجلینا" ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط