رمان سوم
رمان سوم
پارت شانزدهم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
@ ویو راوی
تا خواست جیغ بکشه بیهوش شد .
>> خونه ورلاین
@ ویو رولاین
رسیدیم خونه خواهر کوچولومو گذاشتم سر تخت .
_ بعد چند ساعت
چویا اروم اروم چشماشو باز کرد وقتی منو دید شکه شد
چویا : چی ......میخوای......
ورلاین : چیز خواصی نمی خوام .
چویا : پس بیخود کردی منو دزدیدی .
ورلاین : خون اشام بیرحم تو رو گاز گرفته جاش هست .چرا گذاشتی این کار رو کنه ؟
چویا : به تو ربطی نداره .
ورلاین : اوه . پر رو شدی چویا ، باید ادبت کنم .
بعد بلند شدم و رفتم بیرون به اتاق خودم .یه شلاق برداشتم و رفتم تو اتاق .
ورلاین : چویا داری چیکار میکنییییییی؟؟؟؟؟* چویا داشت از پنجره خودش رو مینداخت پایین *
مثل شکه ها نگاهم کرد و گفت
چویا : از هرزه بودن خسته شدم .
رفتم و گرفتم پرتش کردم رو تخت .
ورلاین : لباسات رو در بیار و به پشت بخواب .
چویا : دیگه به حرفات گوش نمی دممممم، عوضی.
لباس ها رو تو تنش پاره کردم .
چویا : اَهههههه نکنننننن.
ورلاین : خیلی دلم برای لمست تنگ شده بود .
دوتا از انگشتامو واردش کردم .
ورلاین : حالا حرفم رو گوش میکنی ؟
چویا : امممممم ...... اهههههههه......عمرااااااااا..........اییییییییی
ورلاین : که اینطور
با انگشتام داخلش قیچی کردم
چویا : اهههههههههه........امممممممم......باشههههههههههه.........درششششششبیاررررررررررر..........
از توش. کشیدم بیرون.
که در شکست......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
... صبر کنید خواهران و برادران
پارت شانزدهم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
@ ویو راوی
تا خواست جیغ بکشه بیهوش شد .
>> خونه ورلاین
@ ویو رولاین
رسیدیم خونه خواهر کوچولومو گذاشتم سر تخت .
_ بعد چند ساعت
چویا اروم اروم چشماشو باز کرد وقتی منو دید شکه شد
چویا : چی ......میخوای......
ورلاین : چیز خواصی نمی خوام .
چویا : پس بیخود کردی منو دزدیدی .
ورلاین : خون اشام بیرحم تو رو گاز گرفته جاش هست .چرا گذاشتی این کار رو کنه ؟
چویا : به تو ربطی نداره .
ورلاین : اوه . پر رو شدی چویا ، باید ادبت کنم .
بعد بلند شدم و رفتم بیرون به اتاق خودم .یه شلاق برداشتم و رفتم تو اتاق .
ورلاین : چویا داری چیکار میکنییییییی؟؟؟؟؟* چویا داشت از پنجره خودش رو مینداخت پایین *
مثل شکه ها نگاهم کرد و گفت
چویا : از هرزه بودن خسته شدم .
رفتم و گرفتم پرتش کردم رو تخت .
ورلاین : لباسات رو در بیار و به پشت بخواب .
چویا : دیگه به حرفات گوش نمی دممممم، عوضی.
لباس ها رو تو تنش پاره کردم .
چویا : اَهههههه نکنننننن.
ورلاین : خیلی دلم برای لمست تنگ شده بود .
دوتا از انگشتامو واردش کردم .
ورلاین : حالا حرفم رو گوش میکنی ؟
چویا : امممممم ...... اهههههههه......عمرااااااااا..........اییییییییی
ورلاین : که اینطور
با انگشتام داخلش قیچی کردم
چویا : اهههههههههه........امممممممم......باشههههههههههه.........درششششششبیاررررررررررر..........
از توش. کشیدم بیرون.
که در شکست......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
... صبر کنید خواهران و برادران
- ۱۲۳
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط