درخواستی(دوپارتی)
دوپارتی از هیون که زنشیم و بخاطر اینکه شب زیاد جیز میز رو هم خوردیم معدمون بهم ریخته و صب وقتی اون خواب بود بالامیاریم و این تا کل روز ادامه داشت و هیون فک میکنه حامله ایم 😂😂اگر میشه درستش کن مرسیییییییی
پارت ۲:
هیونجینم سوار ماشین شد و به سرعت به سمت بیمارستان رفت . تو حالت زیاد خوب نبود ولی میتونستی ببینی که هیونجین از شدت استرس عرق کرده و تند تند نفس میکشه . اروم دسستو دراز کردی و گذاشتی روی گونش .
ا.ت:هیونی خوبم لازم نیست انقدر استرس بگیری یه دلدر سادست که با سرم خوب میشه .
با تموم شدن حرفت دلت دوباره پیچید و حالت تهوع اومد سراغت و به خاطر همین توی خودت جمع شدی و اخ کوچیکی گفتی که هیونجین برگشت سمتت و به صورتت نگاه کرد . دستشو روی دلت گذاشت و اروم ماساژش داد .
هیونجین:طاقت بیار عزیزم الان میرسیم .
وقتی رسیدین بیمارستان خواستی پیاده شی که هیونجین گفت بشینی و خودش اومد درو باز کرد و به صورت براید استایل بغلت کرد . به سرعت به پیشخوان رفت و بعد از یه گفتگوی کوتای تورو به بخشی برد و روی تخت خوابوندت . دکتر سریع اومد بالای سرت .
دکتر:مشکلشون چیه؟
هیونجین:یه عالمه خوراکی روهم خورده . حدودا یه ساعته که حالت تهوع و دلدرد شدید داره .(نگران)
دکتر:باشه مچکرم . خانم پرستار لطفا اون امپولو به من میدی .
هیونجین:حالش خوب میشه ؟ چیز جدی نیست؟ (استرس)
دکتر:معلومه که خوب میشه . من الان این سرمو بهشون میزنم بعد از نیم ساعت حالشون خوب میشه. فقط ایشون دیگه نباید مثل بچه ها اینهمه خوراکی رو هم بخوره (خنده)
هیونجین یه نفس راحت کشید و از دکتر تشکر کرد.
هیونجین:لطف کردین ممنونم . (لبخند)
دکتر: کاری نکردم . وظیفمه . خدا بد نده (لبخند)
وقتی دکتر رفت هیونجین درو بست و اروم اومد پیشت و روی صندلی کنار تخت نشست تا سرم روت اثر کنه .
ویو نیم ساعت بعد:
بالاخره نیم ساعت تموم شد و پرستار اومد و سرمو از دستت کشید بیرون .
پرستار:خدا بد نده خانم .(لبخند)
ا.ت:ممنونم(لبخند)
وقتی پرستار بیرون رفت هیونجین اومد نزدیکت که با دستت تخت و نشون دادی که بشینه . اونم اومد و روبروت روی تخت نشست .
هیونجین:ا.ت خوبی؟ الان دیگه درد نداری؟
ا.ت:نه عزیزم ندارم .
هیونجین:میخوای برات اب بیارم ؟
ا.ت:نه هیونجینا ... من حالم خوبه ..... چیزی نشده که انقدر استرس گرفتی یه مسمویت ساده بود تموم شد رفت . دیدی که با یه سرم حل شد . انقدر به خودت استرس نده . (لبخند)
هیونجین:ا.ت وقتی موضوع تو باشی من نمیتوتم خودمو کنترل کنم . حتی یکوچولو بریدن دستتم منو اذیت میکنه .(سرتو نوازش کرد)
از شدت مظلومیت و کیوت بودنش نتونستی جوابشو بدی واسه همین اروم رفتی توی بغلش و دستتو دور بدنش حل کردی .
ا.ت:خیلی ممنونم که هستی هیون . اگه توی زندگیم نبودی نمیدونستم باید چیکار کنم.
هیونجین:من از تو ممنونم که توی زندگیمی. و به زندگی یکنواختم رنگ دادی .
اروم تورو از خودش جدا کرد .
هیونجین:الان که معدت یکوچولو ضعیفه بهتره ابمیوه های طبیعی و مایعات زیاد دوست داری . من میرم برات ابمیوه بگیرم بیام .
ا.ت:میشه انبه باشه لطفا ؟(چشماتو مظلوم کردی)
هیونجین:باشه انبه میگیرم(خنده)
(خلاصه که هیونجین تا یه هفته برنامه غذایی ا.ت رو خودش تنظیم کرد و کلی از ا.ت مراقبت کرد و خبر رسیده ا.ت بخاطر خوردن مایعات زیاد شکل ابمیوه شده😔😂)
اینم پارت دوم درخواستی یکی از خوشگلای من💜
بزودی درخواستی بعدی گذاشته میشه 🔥
پارت ۲:
هیونجینم سوار ماشین شد و به سرعت به سمت بیمارستان رفت . تو حالت زیاد خوب نبود ولی میتونستی ببینی که هیونجین از شدت استرس عرق کرده و تند تند نفس میکشه . اروم دسستو دراز کردی و گذاشتی روی گونش .
ا.ت:هیونی خوبم لازم نیست انقدر استرس بگیری یه دلدر سادست که با سرم خوب میشه .
با تموم شدن حرفت دلت دوباره پیچید و حالت تهوع اومد سراغت و به خاطر همین توی خودت جمع شدی و اخ کوچیکی گفتی که هیونجین برگشت سمتت و به صورتت نگاه کرد . دستشو روی دلت گذاشت و اروم ماساژش داد .
هیونجین:طاقت بیار عزیزم الان میرسیم .
وقتی رسیدین بیمارستان خواستی پیاده شی که هیونجین گفت بشینی و خودش اومد درو باز کرد و به صورت براید استایل بغلت کرد . به سرعت به پیشخوان رفت و بعد از یه گفتگوی کوتای تورو به بخشی برد و روی تخت خوابوندت . دکتر سریع اومد بالای سرت .
دکتر:مشکلشون چیه؟
هیونجین:یه عالمه خوراکی روهم خورده . حدودا یه ساعته که حالت تهوع و دلدرد شدید داره .(نگران)
دکتر:باشه مچکرم . خانم پرستار لطفا اون امپولو به من میدی .
هیونجین:حالش خوب میشه ؟ چیز جدی نیست؟ (استرس)
دکتر:معلومه که خوب میشه . من الان این سرمو بهشون میزنم بعد از نیم ساعت حالشون خوب میشه. فقط ایشون دیگه نباید مثل بچه ها اینهمه خوراکی رو هم بخوره (خنده)
هیونجین یه نفس راحت کشید و از دکتر تشکر کرد.
هیونجین:لطف کردین ممنونم . (لبخند)
دکتر: کاری نکردم . وظیفمه . خدا بد نده (لبخند)
وقتی دکتر رفت هیونجین درو بست و اروم اومد پیشت و روی صندلی کنار تخت نشست تا سرم روت اثر کنه .
ویو نیم ساعت بعد:
بالاخره نیم ساعت تموم شد و پرستار اومد و سرمو از دستت کشید بیرون .
پرستار:خدا بد نده خانم .(لبخند)
ا.ت:ممنونم(لبخند)
وقتی پرستار بیرون رفت هیونجین اومد نزدیکت که با دستت تخت و نشون دادی که بشینه . اونم اومد و روبروت روی تخت نشست .
هیونجین:ا.ت خوبی؟ الان دیگه درد نداری؟
ا.ت:نه عزیزم ندارم .
هیونجین:میخوای برات اب بیارم ؟
ا.ت:نه هیونجینا ... من حالم خوبه ..... چیزی نشده که انقدر استرس گرفتی یه مسمویت ساده بود تموم شد رفت . دیدی که با یه سرم حل شد . انقدر به خودت استرس نده . (لبخند)
هیونجین:ا.ت وقتی موضوع تو باشی من نمیتوتم خودمو کنترل کنم . حتی یکوچولو بریدن دستتم منو اذیت میکنه .(سرتو نوازش کرد)
از شدت مظلومیت و کیوت بودنش نتونستی جوابشو بدی واسه همین اروم رفتی توی بغلش و دستتو دور بدنش حل کردی .
ا.ت:خیلی ممنونم که هستی هیون . اگه توی زندگیم نبودی نمیدونستم باید چیکار کنم.
هیونجین:من از تو ممنونم که توی زندگیمی. و به زندگی یکنواختم رنگ دادی .
اروم تورو از خودش جدا کرد .
هیونجین:الان که معدت یکوچولو ضعیفه بهتره ابمیوه های طبیعی و مایعات زیاد دوست داری . من میرم برات ابمیوه بگیرم بیام .
ا.ت:میشه انبه باشه لطفا ؟(چشماتو مظلوم کردی)
هیونجین:باشه انبه میگیرم(خنده)
(خلاصه که هیونجین تا یه هفته برنامه غذایی ا.ت رو خودش تنظیم کرد و کلی از ا.ت مراقبت کرد و خبر رسیده ا.ت بخاطر خوردن مایعات زیاد شکل ابمیوه شده😔😂)
اینم پارت دوم درخواستی یکی از خوشگلای من💜
بزودی درخواستی بعدی گذاشته میشه 🔥
- ۱.۷k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط