اتاقی که وجود نداشت (part4)

اتاقی که وجود نداشت (part4)
با گذشت زمان، حضور هیونجین به بخشی از روزهای ا/ت تبدیل شد

گاهی وقتی از دانشگاه برمی‌گشت، او را کنار پنجره می‌دید. گاهی در راهرو ظاهر می‌شد و بی‌آنکه حرفی بزند، همراهش تا آشپزخانه می‌آمد ،گاهی باهم داخل حیاط قدم می‌زدند و ا/ت از روزش تعریف می‌کرد

هیونجین هنوز چیزی از گذشته‌اش به یاد نمی‌آورد

اما چیزهای کوچکی را یاد گرفته بود

می‌دانست ا/ت وقتی خسته است، کمتر حرف می‌زند وقتی ناراحت است وانمود می‌کند مشغول مرتب کردن وسایل است و وقتی چیزی واقعاً خوشحالش می‌کند، لبخندش را نمی‌تواند پنهان کند

ا/ت هم چیزهایی درباره‌ی او فهمیده بود

هیونجین از سکوت طولانی خوشش نمی‌آمد، اما وقتی حرفی برای گفتن نداشت، ترجیح می‌داد چیزی نگوید از باران خوشش می‌آمد، و هر بار که ا/ت می‌خندید، نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت او می‌ماند

یک روز ا/ت مشغول درست کردن قهوه بود

هیونجین کنار میز ایستاده بود و با دقت به فنجان نگاه می‌کرد

_ می‌تونم امتحانش کنم؟

ا/ت فنجان را به سمتش گرفت

+ بفرما

هیونجین دستش را دراز کرد

انگشتانش از میان فنجان گذشتند

چند لحظه به دستش نگاه کرد

_ هنوزم از این وضع متنفرم

ا/ت خنده‌اش گرفت.

+ می‌تونم برات یه فنجون قهوه‌ی خیالی درست کنم

_ ترجیح می‌دم توی سکوت بمیرم.

+ دوباره؟

هیونجین نگاهش کرد

ا/ت لبش را میان دندان‌هایش گرفت تا نخندد، اما خنده‌اش بالاخره از دهانش پرید.

هیونجین هم خندید.

صدای خنده‌شان در آشپزخانه پیچید؛ صدایی ساده و کوتاه، اما برای خانه‌ای که سال‌ها سکوت کرده بود، غریب و تازه بود.

چند روز بعد، ا/ت کنار پنجره نشسته بود و کتاب می‌خواند

هیونجین روی صندلی روبه‌رویش نشسته بود، نگاهش به باران بود

+ تو همیشه این‌قدر ساکتی؟

_ وقتی حرفی برای گفتن ندارم، آره

+ پس چرا وقتی من حرف می‌زنم، گوش می‌دی؟

هیونجین سرش را برگرداند

_ چون حرف زدنت باعث می‌شه این خونه کمتر شبیه قبرستون باشه

ا/ت لبخند زد

+ این تعریف بود؟

_ اگه دوست داری، آره

ا/ت کتاب را بست

برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند

بعد ا/ت متوجه شد که هیونجین هنوز نگاهش می‌کند

+ چیه؟

هیونجین نگاهش را به پنجره برگرداند.

_ هیچی

اما ا/ت دید که لبخند کوچکی گوشه‌ی لبش نشسته

آن شب، وقتی ا/ت به اتاقش رفت، برای اولین بار به این فکر کرد که اگر هیونجین روزی از این خانه برود، چه چیزی از خودش باقی می‌گذارد

فکرش را پس زد
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

ریاکشن پارت ۲

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 11 | جزئیات کوچکصبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از ...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط