gray with the blue eyes P 15
_بورام... بورام اروم باش ولش کن.
+تهیونگ...(نفس نفس) برو عقب تا بلایی سره خودمو خودت و بقیه نیاوردم همتون برید هم خدمتکارا هم شما سه تا.
☆بورام اروم باش!
+این زنیکه.. ـاین... این کارو کرد خواهر زاده این اومد اون خون رو....
☆بورام بسه من از همه چی خبر دارم ولش کن باهاش کار دارم.
+نه نمیخوام(داد با صدا دورگه)
☆گفتم (صداشو بلند میکنه و صدا اونم دورگه میشه) ولش کننننننن!
همه خدمتکارا فرار کردن و با جیغ و اصرار جیمین رفتن تو حیاط.
که بورام حس کرد یچیزی تغییر کرد و حس یه رگه انسان بودنش به دستش اومد.
چشماش از حالت قرمزی در اومدن و دوباره ابی رنگ شدن.
چشمای آبی ای که ترکیب زیبایی با رنگ خاکستری موهای بلند و صافش داشت.
جالب بود هیچکس ندیده بود که کسی موهاش خاکستری و چشماش ابی باشه. جداگانه اره ولی هر دو باهم نه. و این هم احتمالا بخاطر این بود که... اون یه دورگه بود.
+چ... چرا اینجوری شد؟
یهو همه جا از اون هاله قرمز خارج شد و دوباره فضای زیبای چراغ های طلایی و سفید برگشت. حتا هرچی شکسته بود درست شد.
$بورام میشه بیای اتاقت؟
+چ. ـچرا؟
$بهت میگم تو بیا!
بورام یه نگاه به تهیونگ انداخت و وقتی دید ناراحته چیزی نگفت و با جیمین رفت بالا.
_جونگکوک میترسم... واقعا باید نامه رو جدی میگرفتیم. من نمیتونم تنهاش بزارم برم میدونی اگه چند سال دیگه برگردم چه فکری درموردم میکنه؟
☆اینا همش یه بازیه مطمئنم اون درک میکنه... نترس خودم مراقبشم.
_میدونم چیزیش نمیشه چون تو و جیمین پیشش هستید.
ولی نمیتونیم بهش بگیم اون مدتی که نیستم جایی ام که نباید کسی بدونه باید بهش بگیم غیب شدم یا حتا زنده نیستم.
☆تصمیم خودته یا میتونی بهش بگی و جونشو به خطر بندازی... یا میتونی فقط. برای دو سه سال ازش دور باشی بعدش باهم باشید و همیشه مراقبش باشی!
_حتما باید امشب این کار و کنم؟
☆نمیدونم ولی به نظرم بهترین وقت امشبه... میشه با جیمین سرگرمش کنم بعد بریزن اینجا و نمایشو اجرا کنیم. فقط یادت باشه اگه میخوای اینکارو کنی باید نقش بازی کنی که انگار به زوز میبرنت.
_........
در همین لحظه: اتاق بورام
+جیمین چرا منو اوردی بالا؟
$چجوری اتاقت درست شده؟؟؟؟؟
+مگه اتاقم خراب بود؟
$اتاقت کلا همه چیش شکسته بود از در و دیوارش خون میریخت پایین!
+دیوونه شدی؟ در ضمن گوشیت داره زنگ میخوره از سایلنت درش بیار بشنوی.
$ه...ها وایسا از کجا فهمیدی... بزار جواب بدم بیام.
تماس قطع شد قبل از اینکه جواب بده. نگاه کرد جونگکوک بود. اومد زنگ بزنه بهش که یه پیام اومد...
☆:(تهیونگ تصمیمشو گرفته میخواد بره سرگرمش کن تا مامورا برسن اینجا و حواست باشه خودتو نگران و عصبی نشون بدی نباید بفهمه)
با خوندن پیام گوشیو سریع کرد تو جیبش و هول شده گفت.
$می.. میگم می.. میخوای بریم بال.. ا پشت بوم؟؟؟؟
+چرا لکنت میگیری؟ واسه چی بریم؟
$خ... خ.. خب خیلی قشنگه گفتم بیای بریم نشونت بدم نظرته؟
+باشه بریم (تعجب کرده)
خب خب فکر کنم یه پارت بعدی پارت اخر فصل اوله😁
هعی کسی که نمیخونه من برم خودمو بکشم
+تهیونگ...(نفس نفس) برو عقب تا بلایی سره خودمو خودت و بقیه نیاوردم همتون برید هم خدمتکارا هم شما سه تا.
☆بورام اروم باش!
+این زنیکه.. ـاین... این کارو کرد خواهر زاده این اومد اون خون رو....
☆بورام بسه من از همه چی خبر دارم ولش کن باهاش کار دارم.
+نه نمیخوام(داد با صدا دورگه)
☆گفتم (صداشو بلند میکنه و صدا اونم دورگه میشه) ولش کننننننن!
همه خدمتکارا فرار کردن و با جیغ و اصرار جیمین رفتن تو حیاط.
که بورام حس کرد یچیزی تغییر کرد و حس یه رگه انسان بودنش به دستش اومد.
چشماش از حالت قرمزی در اومدن و دوباره ابی رنگ شدن.
چشمای آبی ای که ترکیب زیبایی با رنگ خاکستری موهای بلند و صافش داشت.
جالب بود هیچکس ندیده بود که کسی موهاش خاکستری و چشماش ابی باشه. جداگانه اره ولی هر دو باهم نه. و این هم احتمالا بخاطر این بود که... اون یه دورگه بود.
+چ... چرا اینجوری شد؟
یهو همه جا از اون هاله قرمز خارج شد و دوباره فضای زیبای چراغ های طلایی و سفید برگشت. حتا هرچی شکسته بود درست شد.
$بورام میشه بیای اتاقت؟
+چ. ـچرا؟
$بهت میگم تو بیا!
بورام یه نگاه به تهیونگ انداخت و وقتی دید ناراحته چیزی نگفت و با جیمین رفت بالا.
_جونگکوک میترسم... واقعا باید نامه رو جدی میگرفتیم. من نمیتونم تنهاش بزارم برم میدونی اگه چند سال دیگه برگردم چه فکری درموردم میکنه؟
☆اینا همش یه بازیه مطمئنم اون درک میکنه... نترس خودم مراقبشم.
_میدونم چیزیش نمیشه چون تو و جیمین پیشش هستید.
ولی نمیتونیم بهش بگیم اون مدتی که نیستم جایی ام که نباید کسی بدونه باید بهش بگیم غیب شدم یا حتا زنده نیستم.
☆تصمیم خودته یا میتونی بهش بگی و جونشو به خطر بندازی... یا میتونی فقط. برای دو سه سال ازش دور باشی بعدش باهم باشید و همیشه مراقبش باشی!
_حتما باید امشب این کار و کنم؟
☆نمیدونم ولی به نظرم بهترین وقت امشبه... میشه با جیمین سرگرمش کنم بعد بریزن اینجا و نمایشو اجرا کنیم. فقط یادت باشه اگه میخوای اینکارو کنی باید نقش بازی کنی که انگار به زوز میبرنت.
_........
در همین لحظه: اتاق بورام
+جیمین چرا منو اوردی بالا؟
$چجوری اتاقت درست شده؟؟؟؟؟
+مگه اتاقم خراب بود؟
$اتاقت کلا همه چیش شکسته بود از در و دیوارش خون میریخت پایین!
+دیوونه شدی؟ در ضمن گوشیت داره زنگ میخوره از سایلنت درش بیار بشنوی.
$ه...ها وایسا از کجا فهمیدی... بزار جواب بدم بیام.
تماس قطع شد قبل از اینکه جواب بده. نگاه کرد جونگکوک بود. اومد زنگ بزنه بهش که یه پیام اومد...
☆:(تهیونگ تصمیمشو گرفته میخواد بره سرگرمش کن تا مامورا برسن اینجا و حواست باشه خودتو نگران و عصبی نشون بدی نباید بفهمه)
با خوندن پیام گوشیو سریع کرد تو جیبش و هول شده گفت.
$می.. میگم می.. میخوای بریم بال.. ا پشت بوم؟؟؟؟
+چرا لکنت میگیری؟ واسه چی بریم؟
$خ... خ.. خب خیلی قشنگه گفتم بیای بریم نشونت بدم نظرته؟
+باشه بریم (تعجب کرده)
خب خب فکر کنم یه پارت بعدی پارت اخر فصل اوله😁
هعی کسی که نمیخونه من برم خودمو بکشم
- ۳.۱k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط