{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گارسون منورو اورد...

گارسون منورو اورد...
به هر کدوممون یکی داد...
لازانیا مرغ سفارش دادمو پای اسفناج پنیر...
یهو همه نگاهشون اومد روی من...
من آب دهنمو قورت دادمو با تعجب به همه نگاه کردمو گفتم
-چیه؟...
ماتینا گفت
-میتونی بخوری؟...
-آره خب مگه چیه گشنمه...
همه زدن زیر خنده...
مهیار هم لازانیا مرغ سفارش داد...
من زود غذانو خوردم..واقعا رستوران خوبی بود طعمه غذاهاش درجه یک بود...
حوصلم سررفته بود..دیگه...
پاشدم رفتم از در بیرون...
دوباره فضولیم گل کرده بود ببینم..این رستوران اطرافش چجوری بود...
همینجوری رفتم رفتم...
چنتا پسر جلوروم وایساده بودن...
پسره بهم تیکه انداختو گفت
-عجب جیگری...
اخم کردمو رفتم...
داشتم میرفتم احساس کردم ..یه چیز افتاد توی جیبم..دست کردم تو جیبه مانتوم ..دیدم یه کاغذه ...
برگشتم به عقب یه پسره علامته بوس بهم فرستاد..
کاغذو باز کردمو ...با اخمو مغروریت برگرو جلو پسره تیکه تیکه کردمو..انداختم تو هوا
پسره کپ کرده بود..
وای ته قشنگ بود محیطش...اطرافش سرسبز بود..یه پارک مانندی داشت ...
خیلی قشنگ بوداااا...
یه آبشار وسطه اون محیط بود که دورو برش با یه چیزایه شیشه ای مانند ..مثه شمیر پایینو بالا تزیین شده..
و چراغ توشه و وقتی اب میاد بالا این چراغا روشن میشن...
رفتم نشستم روی یه صندلی خالی...
همه پسرا یه دختر بغلشون بودو دستشو تو دسته اون دختره...
اییی اییی
دوباره یادم افتاد به چن شب پیش...
بغض گلومو گرفت...من باید از سلین دوری میکردم...
آرتین بهم قول داده بود نزاره دیگه بلایی از سمته سلین تهدیدم کنه...
خداروشکر اونوقت آرتین اومد وگرنه ..من ..من
بدونه صدا اشک از چشمام ریخت...
یهو صدای یکی اومد..دقت که کردم..
دیدم مهیار بود..چهرش خیلی غمگین بود و نگران یهو...
با نگرانی گفت
-مهتاب...مهتاب چته؟چیزی شده؟
زود اشکامو پاک کردمو گفتم
-هیچی..هیچی فقط یکم دلم گرفته...
آروم با زمزمه گفت
-فدای دلت بشم...
گفتم
-چی؟..
-هیچی ..بگو چیشده؟
-دلم گرفته...
-توناراحت باشی منم ناراحتم میدونی؟...
سرمو انداختم پایین..
پاشدم که برم...
مهیار اروم انگشتاشو قفل کرد به دستم...
ولی من چیزی نمیفهمیدم...
اومد جلومو گفت
-میای بریم زمینه بازی
-کحا هس؟
-یکم اون طرف طر از این محیط یه منطقه ای هس...شهره بازیه و محیطه بازیای مختلف مثله والیبالو فوتسالو بستکتبالو بدمینتومو اینا...میای بریم؟
-بقیه چی؟..مهدی
-خودم زنگ میزنم بهش میگم
فکره بدی هم نبود..حالوهوام عوض میشد...
داشتیم میرفتیم طرفه پارکینک..که سرم گیج رفت
نمیدونم چم شد..برام سخت بود روی پاهام وایسم...
چشام داشت میومد روی هم...
مهیار زود منو نشوند روی صندلیه بغله پارکینگ...
یه آب معدنی از مغاذه گرفتو یکمشو پاشید به صورتم..و یکمشم کرد تو حلقومم...
ولی بازم نمیتونستم تو حالت طبیعی باشم...
با صدای آه مانندی گفت
-پس بیخیال حالت خوب نیس..بیا بریم پیشه بچه ها...
انقدر که بدم سر شده بودو نمیتونستم راه برم نمیفهمیدم دسته مهیار دوره کمرم بسته شده و داره منو میبره
تا رسیدیم...پیش بقیه...
آرتین یه نگاهه خیلی عجیبی به منو مهیار انداخت...
حالت تهوع داشتم...
به زورم که شده تا ویلارو رفتم...
همش میخواستن ببرنم بیمارستان..ولی خودم حالو حوصله دکتر نداشتم...
دیگه حالم از دکترا بهم میخورد چون ..هیلی تو این چن وقت باهاشون سره کار داشتم...خیره سرم خودم میخواستم دکتر شم..
مهدی با نگرانی دوباره واسه صدمین بار گفت
-مهتاب..بیا بریم بیمارستان حالت خوب به نظر نمیادا...انقدر لجبازی نکن
-نع خوبم نمیخوام...
ماتینا بایه لحنی به مهدی گفت
-خب ولش کن نمیخواد بره..
مهدی سرشو انداخت پایینو رو به من گفت
-باشه..ولی اگه حالت بدتر شد بهم بگو ها...
-باشه...
خداوکیلی از حق نگذریم مهیار خیلی بهم توجه میکرد...
ولی ارتین عین خیالشم نبود...درک مگه من به توجه اون نیاز داشتم.....
رفتم تو اتاقه خودم....
حوصلم بدجور سررفته بود...
نشستم وسیله آرایشامو ریختم بیرون....
نشستم و سرگرم شدم به آرایشه خودم...
یه کرمه کرمی رنگ زدم...چون پوستم سفید بود یکم تغییر خوب بود...
با خط چشم یه خطه چشم کوچیک و خیلی قشنگ کشیدم...
که حالته چشمامو خیلی قشنگ کرد..
چشمام تقریبا حالته خمار گرفته بود....
یه سایه ی سیاه مایل به سورمه ای..زدم بغله چشمم...
یکمم سایه ی سفید و خیلی خاص زدم..چشمام ماه شده بود
مژه هام پرپشت بود و نیازی به ریمل نداشت..ولی من برای دیده شدنه بیشتر ریملم زدم...
وای کلا اصن قیافم عوض شده بود....
یه رژه قرمزم زدم..ولی یکم کمش کردم..چون خیلی غلیظ شد...
یه رژگونه ی صورتی کمرنگ زدم...خیلی عوض شده بودم...
همه بهم نیگفتن هنرت خوبه برو آرایشگر شوـ.ولی من اینگارو اصلا دوس نداشتم..
فقط بعضی وقتا برای دله خودم خودمو آرایش میکنم....
رفتم چمدونو باز کردم...
خوبه لباسایی که جدید
دیدگاه ها (۱۱)

لباسمو درآوردم...یه لباس راحتی پوشیدم...آرایشمم کمتر کردم......

دستی منو کشید بالا...وقتی نگاه کردم دیدم آرتینه...منو تلون ت...

-دیدی ..وقتی زن گرفتی خواهرتو یادت رفت...من خیلی بدبختم...از...

باباهم خونه مادر بزرگ بود...ساعت ۵بود که زنگه خونه به صدا در...

bts

چند پارتی درخواستی

پارت ۱ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه صبح_جونگکوک:با صدای الارم از خواب بل...

shede and shineپارت 7ویو یوری چشامو باز کردم ...... همه چی ی...

پارت 13......................

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 168♡⁠。⁠)⁩براي ا...

آخر وقت بود دیگه نزدیکای برگشت به خونه ، قندم افتاده بود به ...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط