گشتی در پاتوقهای شبانه جنوب شهر تهران
گشتی در پاتوقهای شبانه جنوب شهر تهران
اشباح سرگردان در پیادهروهای یخزده
تاریخ انتشار: ۲۹ آبان ۱۳۹۷ - ۱۲:۳۲ .
پارچه کثیفی را که روی سرش کشیده، کنار میزند و میگوید: «خواب بودم به من نرسید!» یکی فریاد گنگی میکشد: «اون پتو رو بده من یخ زدم.» صدای زمزمه آهنگی خراباتی از لای بوتهها میآید: «دمت گرم چه جنسی داشت.» صدای مشتریهای جدید که با موتور وارد پاتوق میشوند چرت چند نفری را که به دیوار آجری تکیه دادهاند پاره میکند: «پایپ، پایپ فروشی!» شیشههای براق زیر نور تیر برق وسط پارک شوش میدرخشد.
یک شب پاییزی سری میزنم به خیابان مولوی و میدان محمدیه و شوش تا ببینم با شروع فصل سرما کارتن خوابها چگونه روزگار میگذرانند. بخشی از جامعه که در کوران مشکلات اقتصادی بیش از همیشه فراموش شدهاند.
ساعت از یازده شب گذشته که با گروهی از جمعیت «طلوع بینشانها» وارد پارک شوش یا انبار گندم میشوم. قطرههای باران، در شلاق باد سوزناک، شلخته میبارند.
کارتن خوابها مثل اشباحی سرگردان از تاریکی بیرون میآیند تا ظرفی غذای گرم بگیرند. از همان ابتدای پارک پراکنده روی صندلیها نشستهاند. زن و مردی تنگ هم روی صندلی مشغول کشیدن شیشهاند. مردی که توی آلاچیقش روی زمین سرد خوابیده، با سروصدای نایلون غذا دست دراز میکند و غذا میخواهد، اما نای بلند شدن ندارد. مردان و زنانی که معلوم نیست از کجا میآیند و کجا ناپدید میشوند. هرچه جلوتر میروم تعدادشان بیشتر میشود.
غذایی بر میدارد و خودش سر حرف را باز میکند با چشمانی قرمز که انگار چند سانتی از حدقه بیرون است: «تو این شبای سرد راه رفتن بهتر از نشستنه. هیچکس هم نیست جای غذا دوتا پتو برای ما بیاره. مردیم از سرما!»
میپرسم چند سال است که میکشی؟ میگوید: «مواد مخدر مغز آدمو زایل میکنه. چند سال؟ نمیتونم حساب کنم. شاید ۱۰ سال، چه میدونم ۸ سال؟ ولی ۲۲ ساله مواد میزنم.» چی میزنی؟ میگوید: «۴ مواد اصلی هروئین، تریاک، شیره، شیشه. اصلاً هرچی گیر بیاد میزنم. دست رد ندارم.»
پرسیدن از نوع موادی که میزند برای او مثل این است که از من بپرسند چه چیزی میخوری؟ خب معلوم است نان، برنج، گوشت یا حتی سبزیجات. یکدفعه میایستد و آنقدر سرفه میکند که نفسش بند میآید. روی سکوی دور حوض پارک مینشیند.
انتهای پارک جای متفاوتی است. تعداد زیادی گوش تا گوش دیوار و روی چمنها دراز کشیدهاند، راه میروند، حرف میزنند، انگار نه انگار ساعت از ۱۱ شب گذشته. زنی با صورت روی زمین افتاده یا دراز کشیده. فروشندهها با پایپ و جیبهای پر به استقبال آمدهاند. اما تا نایلونهای غذا را میبینند همه چیز عوض میشود. سعی میکنند رسمی حرف بزنند و تشکر کنند. هرقدم که جلوتر میرویم ازدحام بیشتر میشود: «آقا یه غذا هم به این خواهر ما بده!»، «آقا من اولین باره غذا برمیدارم!»
قسمت اول .
اشباح سرگردان در پیادهروهای یخزده
تاریخ انتشار: ۲۹ آبان ۱۳۹۷ - ۱۲:۳۲ .
پارچه کثیفی را که روی سرش کشیده، کنار میزند و میگوید: «خواب بودم به من نرسید!» یکی فریاد گنگی میکشد: «اون پتو رو بده من یخ زدم.» صدای زمزمه آهنگی خراباتی از لای بوتهها میآید: «دمت گرم چه جنسی داشت.» صدای مشتریهای جدید که با موتور وارد پاتوق میشوند چرت چند نفری را که به دیوار آجری تکیه دادهاند پاره میکند: «پایپ، پایپ فروشی!» شیشههای براق زیر نور تیر برق وسط پارک شوش میدرخشد.
یک شب پاییزی سری میزنم به خیابان مولوی و میدان محمدیه و شوش تا ببینم با شروع فصل سرما کارتن خوابها چگونه روزگار میگذرانند. بخشی از جامعه که در کوران مشکلات اقتصادی بیش از همیشه فراموش شدهاند.
ساعت از یازده شب گذشته که با گروهی از جمعیت «طلوع بینشانها» وارد پارک شوش یا انبار گندم میشوم. قطرههای باران، در شلاق باد سوزناک، شلخته میبارند.
کارتن خوابها مثل اشباحی سرگردان از تاریکی بیرون میآیند تا ظرفی غذای گرم بگیرند. از همان ابتدای پارک پراکنده روی صندلیها نشستهاند. زن و مردی تنگ هم روی صندلی مشغول کشیدن شیشهاند. مردی که توی آلاچیقش روی زمین سرد خوابیده، با سروصدای نایلون غذا دست دراز میکند و غذا میخواهد، اما نای بلند شدن ندارد. مردان و زنانی که معلوم نیست از کجا میآیند و کجا ناپدید میشوند. هرچه جلوتر میروم تعدادشان بیشتر میشود.
غذایی بر میدارد و خودش سر حرف را باز میکند با چشمانی قرمز که انگار چند سانتی از حدقه بیرون است: «تو این شبای سرد راه رفتن بهتر از نشستنه. هیچکس هم نیست جای غذا دوتا پتو برای ما بیاره. مردیم از سرما!»
میپرسم چند سال است که میکشی؟ میگوید: «مواد مخدر مغز آدمو زایل میکنه. چند سال؟ نمیتونم حساب کنم. شاید ۱۰ سال، چه میدونم ۸ سال؟ ولی ۲۲ ساله مواد میزنم.» چی میزنی؟ میگوید: «۴ مواد اصلی هروئین، تریاک، شیره، شیشه. اصلاً هرچی گیر بیاد میزنم. دست رد ندارم.»
پرسیدن از نوع موادی که میزند برای او مثل این است که از من بپرسند چه چیزی میخوری؟ خب معلوم است نان، برنج، گوشت یا حتی سبزیجات. یکدفعه میایستد و آنقدر سرفه میکند که نفسش بند میآید. روی سکوی دور حوض پارک مینشیند.
انتهای پارک جای متفاوتی است. تعداد زیادی گوش تا گوش دیوار و روی چمنها دراز کشیدهاند، راه میروند، حرف میزنند، انگار نه انگار ساعت از ۱۱ شب گذشته. زنی با صورت روی زمین افتاده یا دراز کشیده. فروشندهها با پایپ و جیبهای پر به استقبال آمدهاند. اما تا نایلونهای غذا را میبینند همه چیز عوض میشود. سعی میکنند رسمی حرف بزنند و تشکر کنند. هرقدم که جلوتر میرویم ازدحام بیشتر میشود: «آقا یه غذا هم به این خواهر ما بده!»، «آقا من اولین باره غذا برمیدارم!»
قسمت اول .
- ۲۰۰
- ۰۲ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط