# قولی_که_شکست
# قولی_که_شکست
### پارت ۱
صدای آرام و آشنای مادرش، سکوت اتاق را شکست.
= جونگکوک... بیدار شو عزیزم. زود باش، باید آماده بشی.
جونگکوک تکان کوچکی خورد، اما حتی زحمت باز کردن چشمهایش را هم به خودش نداد. خواب هنوز سنگین روی پلکهایش نشسته بود و تنها چیزی که میخواست، چند ساعت بیشتر ماندن در همان دنیای بیخبر از همهچیز بود.
مادرش دوباره صدایش زد.
=جونگکوک!
این بار چشمهایش را با بیحوصلگی باز کرد.
+ چیه؟
زن لبخند کمرنگی زد.
=امروز تهیونگ برمیگرده.
همین یک جمله کافی بود.
انگار تمام خواب از سر جونگکوک پرید.
اما نه از آن جنس هیجانی که مادرش انتظارش را داشت.
چهرهی پسر جوان در یک لحظه درهم رفت. نگاهش را از مادرش دزدید و زیر لب گفت:
+ به جهنم...
مادرش با تعجب به او خیره شد.
= جونگکوک!
پسر پتو را تا روی سرش کشید.
+ بره بمیره...
صدای برخورد دمپایی با کمرش باعث شد با وحشت از جا بپرد.
+ آخ! چرا میزنی؟!
مادرش با اخم بالای سرش ایستاده بود.
= یه بار دیگه همچین حرفی بزنی، محکمتر میزنم!
جونگکوک با اخم نشست و دستش را روی کمرش گذاشت.
+خب چی گفتم؟
مادرش چیزی نگفت.
فقط چند لحظه نگاهش کرد.
نگاهی که کمکم از خشم خالی شد و جایش را به نگرانی داد.
او پسرش را میشناخت.
میدانست پشت این همه عصبانیت، چیزی بیشتر از یک دلخوری ساده پنهان شده.
شش سال بود که جونگکوک دربارهی تهیونگ حرف نمیزد.
شش سال بود که اسمش برای او بیشتر شبیه زخمی بود که نباید لمسش میکردند.
شش سال بود که هیچکس نفهمیده بود بین آن دو دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.
مادرش آرام کنار تخت نشست و دستی روی موهای کوتاه پسرش کشید.
=چرا با خودت این کارو میکنی؟
جونگکوک جواب نداد.
= بین تو و تهیونگ شیش سال پیش چی شد؟
سکوت.
= چرا بعد از رفتنش، شما دوتا از هم متنفر شدین؟
لبهای جونگکوک به هم فشرده شد.
= چرا پسر رنگیرنگی من، یکدفعه فقط مشکی پوشید؟
چشمان جونگکوک آرام آرام خیس شدند.
مادرش ادامه داد:
= چرا موهات رو کوتاه کردی؟
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
دلش نمیخواست جواب بدهد.
چون میترسید اگر فقط یک کلمه حرف بزند، تمام آن چیزی که شش سال با زحمت پشت دیوارهای قلبش پنهان کرده بود، فرو بریزد.
### پارت ۱
صدای آرام و آشنای مادرش، سکوت اتاق را شکست.
= جونگکوک... بیدار شو عزیزم. زود باش، باید آماده بشی.
جونگکوک تکان کوچکی خورد، اما حتی زحمت باز کردن چشمهایش را هم به خودش نداد. خواب هنوز سنگین روی پلکهایش نشسته بود و تنها چیزی که میخواست، چند ساعت بیشتر ماندن در همان دنیای بیخبر از همهچیز بود.
مادرش دوباره صدایش زد.
=جونگکوک!
این بار چشمهایش را با بیحوصلگی باز کرد.
+ چیه؟
زن لبخند کمرنگی زد.
=امروز تهیونگ برمیگرده.
همین یک جمله کافی بود.
انگار تمام خواب از سر جونگکوک پرید.
اما نه از آن جنس هیجانی که مادرش انتظارش را داشت.
چهرهی پسر جوان در یک لحظه درهم رفت. نگاهش را از مادرش دزدید و زیر لب گفت:
+ به جهنم...
مادرش با تعجب به او خیره شد.
= جونگکوک!
پسر پتو را تا روی سرش کشید.
+ بره بمیره...
صدای برخورد دمپایی با کمرش باعث شد با وحشت از جا بپرد.
+ آخ! چرا میزنی؟!
مادرش با اخم بالای سرش ایستاده بود.
= یه بار دیگه همچین حرفی بزنی، محکمتر میزنم!
جونگکوک با اخم نشست و دستش را روی کمرش گذاشت.
+خب چی گفتم؟
مادرش چیزی نگفت.
فقط چند لحظه نگاهش کرد.
نگاهی که کمکم از خشم خالی شد و جایش را به نگرانی داد.
او پسرش را میشناخت.
میدانست پشت این همه عصبانیت، چیزی بیشتر از یک دلخوری ساده پنهان شده.
شش سال بود که جونگکوک دربارهی تهیونگ حرف نمیزد.
شش سال بود که اسمش برای او بیشتر شبیه زخمی بود که نباید لمسش میکردند.
شش سال بود که هیچکس نفهمیده بود بین آن دو دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.
مادرش آرام کنار تخت نشست و دستی روی موهای کوتاه پسرش کشید.
=چرا با خودت این کارو میکنی؟
جونگکوک جواب نداد.
= بین تو و تهیونگ شیش سال پیش چی شد؟
سکوت.
= چرا بعد از رفتنش، شما دوتا از هم متنفر شدین؟
لبهای جونگکوک به هم فشرده شد.
= چرا پسر رنگیرنگی من، یکدفعه فقط مشکی پوشید؟
چشمان جونگکوک آرام آرام خیس شدند.
مادرش ادامه داد:
= چرا موهات رو کوتاه کردی؟
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
دلش نمیخواست جواب بدهد.
چون میترسید اگر فقط یک کلمه حرف بزند، تمام آن چیزی که شش سال با زحمت پشت دیوارهای قلبش پنهان کرده بود، فرو بریزد.
- ۶۶۶
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط