mayday memory pt.one1
(فلش بک به دوسال پیش)
ا.ت: نههههههه دستت هق.. رو ول نمی هق... کنم نمیخوام هق.. تورم از دست هق بدم (با گریه)
رزی: ممنونم که تمام این مدت کمکم کردی اِما خداحافظ تا همیشه
و دست ا.ت رو ول کرد
ا.ت: نههههههههه
یونهو: اِما وقت نداریم بیا بریم
(پایان فلش بک برگشت به حال)
(از دید ا.ت)
آروم آروم چشام رو باز کردم
ا.ت: آهههههههه من کجام؟
یونهو:😶😶 دکتتتتتر بهوش اومددددد دکتتتتتر
دکتر اومد و وعضیتم رو چک کرد
دکتر: خب دخترم اسمت چیه و چند سالته
یونهو: دکتر چرا این سوالات رو ازش میپرسین نکنه اتفاقی افتاده😢😢
دکتر: اجازه بدید من بهتون توضیح میدم خب دخترم نگفتی اسمت و سنت رو
ا.ت:........ یادم نمیاد
یونهو:😰
دکتر: فامیلیت چی اون رو یادت میاد؟
ا.ت: ....... نه
دکتر: خب تو استراحت کن یونهو تو با من بیا
دکتر و اون پسره که فک کنم اسمش یونهو بود رفتن بیرون
(از دید یونهو)
از اتاق بیرون اومدیم
یونهو: کِی چیشده چرا هیچی یادش نمیاد
دکتر کِی: بخاطر خودکشی که دوسال پیش داشتهداشته خیلی خیلی وعضیتش وَخیم بود و اون چهار تا ناوایس(از خودم درآوردم)
دوسال طول کشید تا دوباره رزی رو زنده کنند
یونهو: درستع یه ناوِر هیچ وقت نمیمیره
ا.ت:جیغغغغغغ( مثلا صدای جیغه🤣)
وقتی صدای جیغ ا.ت رو شنیدیم رفتیم داخل که دیدم.....
(از دید ا.ت)
داشتم با خودم این سوالان رو تکرار میکردم که دیدم گردنبندم تکون خورد اولش فکر کردم خیالاتی شدم ولی گردنبند بیشتر تکون خورد و یه نورِ خیلی شدید داد و یه موجود شبیه انسان ولی کوچیکتر هست.
اون موجود کوچولو: سلاااام اِما بلاخره بعد از مدت ها بیدار شدی دلم برات یه ذره شده بود
ا.ت: جیغغغغ تو دیگه چی هستیییییی
یه دفعه یونهو و دکتر در رو باز کردن و اومدن داخال
یونهو: جودی مگه با استفاده از مغزم بهت پیام ندادم که نمیای بیرون تا من بگم پس چرا اومدی۰🤨
جودی:خوب دلم براش تنگ شده مثلا چند سال باهم دنیارو نجات دادیم هاااااا😗
ا.ت: من دنیا رو نجات دادم چجوری مگه من انسان نیستم؟؟
جودی: خب تو نه انسانی نه آدم فضایی و نه خون آشام تو یه.....
یونهو: بسه جودی بهش فشار نیار ا.ت تو کِشو یه دست لباس هست اون رو بپوش و بیا بریم عمارت تا من و دوستامون که رفتیم اونجا متوجه میشی کیا هستن کمکت میکنیم تا حافظت رو بدست بیاری.
ممنون که این پارت رو تا اخر خوندین❤
ا.ت: نههههههه دستت هق.. رو ول نمی هق... کنم نمیخوام هق.. تورم از دست هق بدم (با گریه)
رزی: ممنونم که تمام این مدت کمکم کردی اِما خداحافظ تا همیشه
و دست ا.ت رو ول کرد
ا.ت: نههههههههه
یونهو: اِما وقت نداریم بیا بریم
(پایان فلش بک برگشت به حال)
(از دید ا.ت)
آروم آروم چشام رو باز کردم
ا.ت: آهههههههه من کجام؟
یونهو:😶😶 دکتتتتتر بهوش اومددددد دکتتتتتر
دکتر اومد و وعضیتم رو چک کرد
دکتر: خب دخترم اسمت چیه و چند سالته
یونهو: دکتر چرا این سوالات رو ازش میپرسین نکنه اتفاقی افتاده😢😢
دکتر: اجازه بدید من بهتون توضیح میدم خب دخترم نگفتی اسمت و سنت رو
ا.ت:........ یادم نمیاد
یونهو:😰
دکتر: فامیلیت چی اون رو یادت میاد؟
ا.ت: ....... نه
دکتر: خب تو استراحت کن یونهو تو با من بیا
دکتر و اون پسره که فک کنم اسمش یونهو بود رفتن بیرون
(از دید یونهو)
از اتاق بیرون اومدیم
یونهو: کِی چیشده چرا هیچی یادش نمیاد
دکتر کِی: بخاطر خودکشی که دوسال پیش داشتهداشته خیلی خیلی وعضیتش وَخیم بود و اون چهار تا ناوایس(از خودم درآوردم)
دوسال طول کشید تا دوباره رزی رو زنده کنند
یونهو: درستع یه ناوِر هیچ وقت نمیمیره
ا.ت:جیغغغغغغ( مثلا صدای جیغه🤣)
وقتی صدای جیغ ا.ت رو شنیدیم رفتیم داخل که دیدم.....
(از دید ا.ت)
داشتم با خودم این سوالان رو تکرار میکردم که دیدم گردنبندم تکون خورد اولش فکر کردم خیالاتی شدم ولی گردنبند بیشتر تکون خورد و یه نورِ خیلی شدید داد و یه موجود شبیه انسان ولی کوچیکتر هست.
اون موجود کوچولو: سلاااام اِما بلاخره بعد از مدت ها بیدار شدی دلم برات یه ذره شده بود
ا.ت: جیغغغغ تو دیگه چی هستیییییی
یه دفعه یونهو و دکتر در رو باز کردن و اومدن داخال
یونهو: جودی مگه با استفاده از مغزم بهت پیام ندادم که نمیای بیرون تا من بگم پس چرا اومدی۰🤨
جودی:خوب دلم براش تنگ شده مثلا چند سال باهم دنیارو نجات دادیم هاااااا😗
ا.ت: من دنیا رو نجات دادم چجوری مگه من انسان نیستم؟؟
جودی: خب تو نه انسانی نه آدم فضایی و نه خون آشام تو یه.....
یونهو: بسه جودی بهش فشار نیار ا.ت تو کِشو یه دست لباس هست اون رو بپوش و بیا بریم عمارت تا من و دوستامون که رفتیم اونجا متوجه میشی کیا هستن کمکت میکنیم تا حافظت رو بدست بیاری.
ممنون که این پارت رو تا اخر خوندین❤
- ۵.۴k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط