تو به من خندیدی و نمیدانستی،من به چه دلهره

تو به من خندیدی و نمیدانستی،من به چه دلهره
از باغچه ی همسایه،سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام،آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم،و من اندیشه کنان
غرق این پندارم،که چرا
خانه ی کوچک ما،سیب نداشت...



"حمید مصدق"
دیدگاه ها (۵)

تو به من خنديدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسايهسي...

**پارت ۱۰**قلبت تیر کشید. نگاهت روی دست‌های اون دختر—که حالا...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

چند پارتی

داستان دختر برفی

پارت‌: 31 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**فضای خفه و نیمه‌تاریکِ ز...

نمیبخشمت p.23

چند پارتیپارت۳ا.ت به سرعت درِ شیشه‌ایِ سوپرمارکت را قفل کرد ...

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

007-پنهان در مه - پارت ۹۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط