{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت شصت و هشتم : احساست را نشان بده...

قسمت شصت و هشتم : احساست را نشان بده...

برگشتم بیمارستان ... باهام سرسنگین بود ... غیر از صحبت در مورد عمل و بیمار ... حرف دیگه ای نمی زد... . هر کدوم از بچه ها که بهم می رسید ... اولین چیزی که می پرسید این بود ... - با هم دعواتون شده؟ ... با هم قهر کردید؟.. . تا اینکه اون روز توی آسانسور با هم مواجه شدیم ... چند بار زیرچشمی بهم نگاه کرد ... و بالاخره سکوت دو ماهه اش رو شکست... . - واقعا از پزشکی با سطح توانایی شما بعیده اینقدر خرافاتی باشه... . - از شخصی مثل شما هم بعیده ... در یه جامعه مسیحی حتی به خدا ایمان نداشته باشه... . - من چیزی رو که نمی بینم قبول نمی کنم... . - پس چطور انتظار دارید ... من احساس شما رو قبول کنم؟... منم احساس شما رو نمی بینم... . آسانسور ایستاد ... این رو گفتم و رفتم بیرون... تمام روز از شدت عصبانیت، صورتش سرخ بود... . چنان بهم ریخته و عصبانی ... که احدی جرات نمی کرد بهش نزدیک بشه... . سه روز هم اصلا بیمارستان نیومد ... تمام عمل هاش رو هم کنسل کرد... . گوشیم زنگ زد ... دکتر دایسون بود.. . - دکتر حسینی ... همین الان می خوام باهاتون صحبت کنم... بیاید توی حیاط بیمارستان... . رفتم توی حیاط ... خیلی جدی توی صورتم نگاه کرد ... بعد از سه روز ... بدون هیچ مقدمه ای ... - چطور تونستید بگید محبت و احساسم رو نسبت به خودتون ندیدید؟ ... من دیگه چطور می تونستم خودم رو به شما نشون بدم؟ ... حتی اون شب ... ساعت ها پشت در ایستادم تا بیدار شدید و چراغ اتاق تون روشن شد ... که فقط بهتون غذا بدم ... حالا چطور می تونید چشم تون رو روی احساس من ... و تمام کارهایی که براتون انجام دادم ببندید؟... . . .
دیدگاه ها (۳)

دیروز رفته بودم یه مجموعه رستوران و يه آقای رندوم گفت سوييچ‌...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁰ویو: اتدکتر سریع خودش رو به تخت ...

‏🐺[۱۱:۰۸ به وقت آرژانتین]خوب خوابیدم ㅋㅋㅋها، ولی شاید باید دس...

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

برده عمارت جئون

پارت ۲۴ چند روز بعد، رابطه‌ی من و تهیونگ دوباره وارد مرحله‌ی...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

👤: بچه‌ها، من RM از BTS رو دیدم... دستام از استرس می‌لرزه، و...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط