𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 1
ــــــــــــــــــ
کف دستای عرق کردمو به دامنم پاک کردم و دوباره کلاس رو با چشمام آنالیزم کردم، بیشتر بچها داشتن راجب کلاس فیزیک حرف میزدن بعضیا راجب اینکه وایی این زنگ با استاد «جئون» کلاس داریم!
آه.. بله «جئون» جئون جونگ کوک، شخصی که من هر هفته تا سشنبه واسه کلاسش و نحوه ی درس دادنش صبرمیکنم. شاید چون جئون الان یک ساله کامله که الگوی منه!. اون مرد جذابیتی داره که گرایش هر پسری رو به خودش تغیر میده، حتا اون اخلاقش که مثل کوه یخه باعث میشه ۹۵درصد دخترای این کالج بخوان دیوونه بشن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای بار سوم نگاه مجددی به کتاب فیزیکم و چک نویسم کردم که مطمئن بشم مرتبن.
یکی از بچه های کلاس با عجله اومد سر کلاس و گفت:
_ هی هییی! جمع کنیدد استاد اومدد.
به ۱۰ثانیه نکشیده سکوت خاصی حکم فرما شد.
صدای باز شدن در کلاس اومد، جئون وارد کلاس شد مثل همیشه موهاش مرتب و حالت دار عینک مطالعه به چشم داشت لباسی رسمی و کلاسیک، سرش پایین بود و سمت میزش رفت.
چندتا از بچه ها خیلی اروم گفتن:
_ سلام استاد.
جونگ کوک بدون اینکه سرش رو بیاره بالا اروم و جدی گفت:
_ سلام.
رفت سمت تخته و با گچ سفید رو تخته ی مشکی نوشت«فیزیک» و پایین مبحث امروز رو نوشت.
بعد خیلی اروم درحالی که عینکش رو در میاورد برگشت سمت جمعیت کلاس و با جدیت خاصی شروع به حرف زدن کرد.
_ قبل از اینکه درس امروز رو شروع کنم خواستم بگم، آخرین امتحانتون که سشنبه ی هفته ی پیش بود رو قشنگ خراب کردین!
نگاهش رو جدی بین بچها رد و بدل میکرد اما حتا دو ثانیه هم تو چشمای کسی خیره نمیشد!
_ رسما دارم الکی تدریس میدم!! یک ساعت کامل می ایستم و درس میدم تا شما اینجوری جواب بدین؟ البته مهم نیست من درسم رو میدم و میرم، ولی من نتیجه از شما میخوام.
اِولین
سرمو انداختم پایین و با فکر اینکه نکنه منم گند زده باشم حالم گرفته شده ولی با حرف استاد سرمو اوردم بالا.
_خب... درس امروزمون راجب..........
«یک ساعت بعد»
دیننن! دینننن!
و بلخره سشنبه ی این هفته هم عادی تموم شد.
جئون وسایل هاشو جمع کرد و خیلی کوتاه جواب بچهای اطراف میزش که با بهونه باهاش هم صحبت میشدن رو میداد.
هیی اِولین واقعا که بعد تو با اینکه واقعا سر این مسئله ی کوفتی گیر کردی خجالت میکشی بری یه سوال بپرسی.
بعد از تموم شدن کارش با صدای بلند ولی اروم و جدی رو به همه گفت:
_ خوب بخونید دفعه ی بعدی خراب کنید، مستقیم دفتر.
و بعد رفت. شیفته ی همین جدی بودنشم!.
از کلاس خارج شدم و رفتم سمت کتابخونه، داشتم قدم میزدم تا یه کتاب جدید و مفید راجب مبحث امروز پیدا کنم.
همینطور که چرخ میزدم چشمم افتاد به استاد جئون که داشت یه کتاب میخوند، همون عینک که جذابیت و جدیتشو صد برابر میکرد رو به چشم داشت و یه قهوه رو میزش بود.
به نوشته ی رو کتاب دقت کردم(نکات طلایی فیزیک)
ینی تمام استاد های فیزیک انقدر رو کارشون تسلط و جدیت دارن یا جئون رو دست نداره؟
تقریبا چند دقیقه نگاش میکردم و ماتم برده بود چون ذهنم درگیر کلی سوال بود.
که متوجه شدم جئون همینطور با تعجب و سوالی نگاهم میکرد.
_ موریس؟
با استرس و خجالتی که تا خر خره بالا اومده بود جواب دادم.
_ ب.. بله من، من اومده بودم یه کتاب واسه مبحث امروز بردارم که شمارو اتفاقی دیدم.
_ واسه فیزیک؟.
_ بله.
_ اوم...
بلند شد و به اطراف نگاه جدیی انداخت و سمت چندتا کتاب رفت.
_ این واسه مباحث امروز خوبه.
با تعجب کتاب رو ازش گرفتم.
_ م... مرسی.
_ و اینکه، آزمون هفته ی پیشت.. نسبت به بقیه ی بچها بهتر بود.
واقعا خوشحال شدم! استاد مورد علاقم و الگوم الان ازم تعریف کرد؟ حتا این جمله هم منو برد رو ابرا.
نیشم باز شد و لبخند زدم
_من، واقعا؟
نه خنده ای نه چیز دیگه ای فقط سر تکون داد.
_مرسی استاد مرسی.
_خیلی خب اِولین مراقب باش اُفت نکنی وگرنه اینارو نادیده میگیرم. باید پیشرفت کنی نه پسرفت.
_چشم، خسته نباشید.
سر تکون داد و بعد برگشت سر جاش و شروع کرد خوندن کتاب.
کتابی که بهم داده بود رو برداشتم و نشستم اون سمت کتابخونه که دید واضحی به استاد داشته باشم بعد از چند ثانیه غرق اون کتاب شدم.
تقریبا یک ساعت گذشته بود بلخره کتابم تموم شد. هوا کم کم تاریک شده بود با خستگی سرمو چرخوندم جایی که استاد نشسته بود اما دیگه نبود.
انگار رفته بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعا جا نیست بزور جا دادم این پارتووو🤣💔
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 1
ــــــــــــــــــ
کف دستای عرق کردمو به دامنم پاک کردم و دوباره کلاس رو با چشمام آنالیزم کردم، بیشتر بچها داشتن راجب کلاس فیزیک حرف میزدن بعضیا راجب اینکه وایی این زنگ با استاد «جئون» کلاس داریم!
آه.. بله «جئون» جئون جونگ کوک، شخصی که من هر هفته تا سشنبه واسه کلاسش و نحوه ی درس دادنش صبرمیکنم. شاید چون جئون الان یک ساله کامله که الگوی منه!. اون مرد جذابیتی داره که گرایش هر پسری رو به خودش تغیر میده، حتا اون اخلاقش که مثل کوه یخه باعث میشه ۹۵درصد دخترای این کالج بخوان دیوونه بشن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای بار سوم نگاه مجددی به کتاب فیزیکم و چک نویسم کردم که مطمئن بشم مرتبن.
یکی از بچه های کلاس با عجله اومد سر کلاس و گفت:
_ هی هییی! جمع کنیدد استاد اومدد.
به ۱۰ثانیه نکشیده سکوت خاصی حکم فرما شد.
صدای باز شدن در کلاس اومد، جئون وارد کلاس شد مثل همیشه موهاش مرتب و حالت دار عینک مطالعه به چشم داشت لباسی رسمی و کلاسیک، سرش پایین بود و سمت میزش رفت.
چندتا از بچه ها خیلی اروم گفتن:
_ سلام استاد.
جونگ کوک بدون اینکه سرش رو بیاره بالا اروم و جدی گفت:
_ سلام.
رفت سمت تخته و با گچ سفید رو تخته ی مشکی نوشت«فیزیک» و پایین مبحث امروز رو نوشت.
بعد خیلی اروم درحالی که عینکش رو در میاورد برگشت سمت جمعیت کلاس و با جدیت خاصی شروع به حرف زدن کرد.
_ قبل از اینکه درس امروز رو شروع کنم خواستم بگم، آخرین امتحانتون که سشنبه ی هفته ی پیش بود رو قشنگ خراب کردین!
نگاهش رو جدی بین بچها رد و بدل میکرد اما حتا دو ثانیه هم تو چشمای کسی خیره نمیشد!
_ رسما دارم الکی تدریس میدم!! یک ساعت کامل می ایستم و درس میدم تا شما اینجوری جواب بدین؟ البته مهم نیست من درسم رو میدم و میرم، ولی من نتیجه از شما میخوام.
اِولین
سرمو انداختم پایین و با فکر اینکه نکنه منم گند زده باشم حالم گرفته شده ولی با حرف استاد سرمو اوردم بالا.
_خب... درس امروزمون راجب..........
«یک ساعت بعد»
دیننن! دینننن!
و بلخره سشنبه ی این هفته هم عادی تموم شد.
جئون وسایل هاشو جمع کرد و خیلی کوتاه جواب بچهای اطراف میزش که با بهونه باهاش هم صحبت میشدن رو میداد.
هیی اِولین واقعا که بعد تو با اینکه واقعا سر این مسئله ی کوفتی گیر کردی خجالت میکشی بری یه سوال بپرسی.
بعد از تموم شدن کارش با صدای بلند ولی اروم و جدی رو به همه گفت:
_ خوب بخونید دفعه ی بعدی خراب کنید، مستقیم دفتر.
و بعد رفت. شیفته ی همین جدی بودنشم!.
از کلاس خارج شدم و رفتم سمت کتابخونه، داشتم قدم میزدم تا یه کتاب جدید و مفید راجب مبحث امروز پیدا کنم.
همینطور که چرخ میزدم چشمم افتاد به استاد جئون که داشت یه کتاب میخوند، همون عینک که جذابیت و جدیتشو صد برابر میکرد رو به چشم داشت و یه قهوه رو میزش بود.
به نوشته ی رو کتاب دقت کردم(نکات طلایی فیزیک)
ینی تمام استاد های فیزیک انقدر رو کارشون تسلط و جدیت دارن یا جئون رو دست نداره؟
تقریبا چند دقیقه نگاش میکردم و ماتم برده بود چون ذهنم درگیر کلی سوال بود.
که متوجه شدم جئون همینطور با تعجب و سوالی نگاهم میکرد.
_ موریس؟
با استرس و خجالتی که تا خر خره بالا اومده بود جواب دادم.
_ ب.. بله من، من اومده بودم یه کتاب واسه مبحث امروز بردارم که شمارو اتفاقی دیدم.
_ واسه فیزیک؟.
_ بله.
_ اوم...
بلند شد و به اطراف نگاه جدیی انداخت و سمت چندتا کتاب رفت.
_ این واسه مباحث امروز خوبه.
با تعجب کتاب رو ازش گرفتم.
_ م... مرسی.
_ و اینکه، آزمون هفته ی پیشت.. نسبت به بقیه ی بچها بهتر بود.
واقعا خوشحال شدم! استاد مورد علاقم و الگوم الان ازم تعریف کرد؟ حتا این جمله هم منو برد رو ابرا.
نیشم باز شد و لبخند زدم
_من، واقعا؟
نه خنده ای نه چیز دیگه ای فقط سر تکون داد.
_مرسی استاد مرسی.
_خیلی خب اِولین مراقب باش اُفت نکنی وگرنه اینارو نادیده میگیرم. باید پیشرفت کنی نه پسرفت.
_چشم، خسته نباشید.
سر تکون داد و بعد برگشت سر جاش و شروع کرد خوندن کتاب.
کتابی که بهم داده بود رو برداشتم و نشستم اون سمت کتابخونه که دید واضحی به استاد داشته باشم بعد از چند ثانیه غرق اون کتاب شدم.
تقریبا یک ساعت گذشته بود بلخره کتابم تموم شد. هوا کم کم تاریک شده بود با خستگی سرمو چرخوندم جایی که استاد نشسته بود اما دیگه نبود.
انگار رفته بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعا جا نیست بزور جا دادم این پارتووو🤣💔
- ۱.۵k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط