{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجاه‌ونهم | خونه‌ی لارا

پارت پنجاه‌ونهم | خونه‌ی لارا

جئون جونگ‌کوک

بالاخره رسیدیم کره.

بعد از فرودگاه، لیام و رُزا از ما جدا شدن و رفتن خونه‌ی خودشون.

من، لارا، میچا و جی‌هان هم راه افتادیم سمت خونه‌ی لارا.

میچا قبل از رسیدن به خونه به مامانش زنگ زد.

ـ مامان، ما رسیدیم.

ـ چی؟! مگه قرار نبود فردا برگردین؟

ـ برنامه عوض شد.

مامان لارا که کنار مامان میچا بود، گفت:
ـ همتون بیاین اینجا. جی‌هان و جونگ‌کوک هم بیان.

میچا خندید.
ـ چشم.

---

وقتی وارد خونه شدیم، مامان لارا و مامان میچا منتظرمون بودن.

بعد از کلی بغل و احوالپرسی، نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن و خندیدن.

مامان لارا یه‌دفعه نگاهم کرد.

ـ جونگ‌کوک؟

ـ بله؟

ـ پس کی میای لارارو بگیری؟

لارا سریع سرش رو بلند کرد.

ـ مامان! 😳

میچا و جی‌هان خندیدن.

من لبخند زدم.
ـ هر وقت اجازه بدین.

مامان لارا خندید.
ـ خوبه، پس حرف حساب بلدی.

لارا زیر لب گفت:
ـ تو چرا این‌قدر راحت جواب میدی؟

آروم دستش رو گرفتم.

ـ چون درباره‌ی تو جدی‌ام.

لارا چیزی نگفت، فقط لبخند زد.

---

کمی بعد، لارا دستم رو گرفت.

ـ بیا اتاقمو ببین.

دنبالش رفتم.

همین که وارد شدیم، در رو بست و برگشت سمتم.

ـ خب... این اتاق منه.

نگاهی به اتاق انداختم و بعد دوباره به خودش نگاه کردم.

ـ قشنگه.

لارا لبخند زد.
ـ واقعاً؟

ـ آره، ولی یه چیزش از همه قشنگ‌تره.

ـ چی؟

نزدیکش شدم.

ـ صاحب اتاق.

صورتش سرخ شد.

ـ باز شروع کردی...

دستم رو دور کمرش گذاشتم و آروم پیشونیش رو بوسیدم.

ـ دلم برات تنگ شده بود.

لارا خندید.
ـ جونگ‌کوک، ما همین چند ساعت پیش کنار هم بودیم.

ـ مهم نیست. باز هم دلم تنگ شده.

گونه‌ش رو بوسیدم.

لارا دست‌هاش رو دور گردنم حلقه کرد و آروم گفت:
ـ منم دلم برات تنگ شده بود.

این بار خودش نزدیک شد و لبم رو کوتاه بوسید.

لبخند زدم.

ـ این یعنی دلت خیلی تنگ شده بود؟

لارا دوباره منو بوسید.

ـ حالا باور کردی؟

ـ هنوز نه.

با خنده دوباره گونه‌ش رو بوسیدم.

لارا سرش رو روی شونه‌م گذاشت.

ـ تو خیلی لوسی.

ـ فقط پیش تو.

موهاشو کنار زدم و چند بوسه‌ی آروم روی پیشونیش و گونه‌ش گذاشتم.

لارا چشم‌هاشو بست و لبخند زد.

ـ دوستت دارم، جونگ‌کوک.

ـ من بیشتر دوستت دارم، زندگیم.

آروم چونه‌ش رو بالا آوردم و یه بوسه‌ی کوتاه روی لبش گذاشتم.

وقتی فاصله گرفتم، هنوز لبخند می‌زد.

ـ می‌دونی چی قشنگه؟

ـ چی؟

ـ اینکه الان اینجام... تو اتاقت، کنار تو.

لارا دستم رو گرفت.

ـ منم خوشحالم که اینجایی.

کنارش روی تخت نشستیم.

لارا سرش رو روی سینه‌م گذاشت و من دستم رو دورش حلقه کردم.

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد آروم گفتم:
ـ لارا؟

ـ هوم؟

ـ قول بده هر اتفاقی افتاد، همین‌قدر نزدیکم بمونی.

سرش رو بلند کرد و نگام کرد.

ـ قول میدم.

پیشونیش رو بوسیدم.

ـ زندگیمی.

لارا لبخند زد و گونه‌م رو بوسید.

ـ تو هم زندگی منی.

همون لحظه صدای میچا از پشت در اومد:

ـ لارااا؟ کجایین؟

لارا خندید و سرش رو روی شونه‌م گذاشت.

ـ باید بریم.

دستش رو گرفتم.

ـ یه دقیقه دیگه.

ـ چرا؟

آروم گونه‌ش رو بوسیدم.

ـ چون هنوز دلم نیومده ازت جدا شم.

لارا لبخند زد.

ـ فقط یه دقیقه.

ـ قول.

و قبل از اینکه از اتاق بیرون بریم، دوباره پیشونیش رو بوسیدم و دستش رو توی دستم قفل کردم.

وقتی در رو باز کردیم، میچا با لبخند مشکوکی نگامون کرد.

ـ بالاخره اومدین؟

لارا سریع دستم رو محکم‌تر گرفت.

ـ آره.

و من فقط لبخند زدم.

چون بعد از تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودیم، همین لحظه‌های ساده کنار لارا برای من از هر چیزی باارزش‌تر بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خودم نوشتم خودمم اشکم درومد 🥲🤣💔
دیدگاه ها (۴)

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

پارت آخر | پایانی که ادامه دارد:) چند ماه بعد...بالاخره روزی...

پارت پنجاه‌وهشتم | برگشتجئون جونگ‌کوکچند ساعت گذشته بود.تقری...

گرلم فالوشههه🍫@bts_forev_er

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط