{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پنج پارتی✨

پنج پارتی✨
{استاد جدید}

پارت اول

صبح دوشنبه بود.

ات با عجله وارد دانشگاه شد. هنوز چند دقیقه تا شروع کلاس مانده بود و با خودش فکر می‌کرد امروز قرار است استاد قبلی‌شان درباره‌ی پروژه‌ی ترم توضیح بدهد.

وارد کلاس شد و روی صندلی همیشگی‌اش نشست.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در کلاس آمد.

همه ساکت شدند.

مردی با کت تیره و چند کتاب وارد شد.

نگاهش جدی بود و قدم‌هایش آرام و مطمئن.

ات همین که سرش را بالا آورد، خشکش زد.

ات: ...تهیونگ؟!

کیم تهیونگ بدون هیچ تغییری در چهره‌اش پشت میز استاد ایستاد.

چند برگه را روی میز گذاشت.

بعد رو به دانشجوها کرد.

تهیونگ: سلام. از امروز من استادتون هستم. کیم تهیونگ.

ات با چشم‌های گرد شده به او نگاه می‌کرد.

شوکه شده بود.

اما ته دلش هم خوشحال بود.

ات: یعنی شوهرم استاد من شده؟!

تهیونگ برای لحظه‌ای نگاهش کرد، اما خیلی سریع دوباره حالت جدی‌اش را حفظ کرد.

تهیونگ: کتاب‌ها رو باز کنید. از امروز شروع می‌کنیم.

ات زیر لب خندید.

ات: چه جدی هم شده...

تهیونگ صدایش را شنید.

تهیونگ: خانم کیم، اگر نظری دارید، بلندتر بفرمایید.

ات فوراً صاف نشست.

ات: نه استاد!

چند نفر از همکلاسی‌ها خندیدند.

تهیونگ هم خیلی کوتاه ابرو بالا انداخت.

تهیونگ: بسیار خب.

کلاس ادامه پیدا کرد.

تهیونگ برخلاف خانه، کاملاً جدی و دقیق درس می‌داد.

ات با خودش فکر کرد:

«یجورایی یکم ترسناکه ولی چرا تو خونه اینجوری نیست؟!»
(یکی نیس بگه خب خر شوهرته چون)

در پایان کلاس، تهیونگ کتابش را بست.

تهیونگ: یک نکته‌ی مهم.

همه گوش دادند.

تهیونگ: فردا آزمون داریم. درس‌های امروز رو خوب بخونید. فردا ازتون آزمون می‌گیرم.

ات با شنیدن این جمله آهسته زیر لب گفت:

ات: چییی؟

تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:

تهیونگ: چیزی گفتید، خانم کیم؟

ات سریع سرش را تکان داد.

ات: نه استاد!

تهیونگ وسایلش را برداشت.

تهیونگ: موفق باشید.

و از کلاس بیرون رفت.

ات چند ثانیه همان‌جا نشست.

بعد با خودش گفت:

ات: امشب دیگه درس می‌خونم...
.
.
.
.
.
شب...

ات روی مبل نشسته بود و کتابش جلویش باز بود.

تهیونگ با یک بشقاب خوراکی وارد اتاق شد.

تهیونگ: هنوز شروع نکردی؟

ات: چرااا! دارم می‌خونم.

تهیونگ نگاهی به کتاب انداخت.

صفحه تقریباً دست‌نخورده بود.
(یعنی نکاتو یادداشت نکرده و کاملا معلومه دروغ میگه)

تهیونگ: این اسمش درس خوندنه؟

ات خندید.

ات: خب تو اومدی حواسم پرت شد.

تهیونگ بشقاب را روی میز گذاشت.

تهیونگ: پس اول بخور، بعد درس بخون.

ات چند تکه برداشت.

بعد کم‌کم بحثشان از کلاس و دانشگاه رسید به اتفاقات روزمره.

حرف زدند.

خندیدند.

حتی چند بار ات درباره‌ی رفتار خیلی جدی تهیونگ در کلاس شوخی کرد.

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.

تهیونگ به ساعت نگاه کرد.

تهیونگ: ات، دیگه بخواب.

ات: پنج دقیقه دیگه.

نیم ساعت بعد...

تهیونگ: ات.

ات: هوم؟

تهیونگ: میشه بخوابی؟

ات: نه.

تهیونگ آهی کشید.

تهیونگ: فردا آزمون داری...

ات: میدونم.

تهیونگ: پس بخواب.

ات کتاب را بست.

ات: باشه...

اما دوباره چند دقیقه بعد شروع به حرف زدن کرد.

تهیونگ خندید.

تهیونگ: تو واقعاً قصد نداری امشب بخوابی، نه؟

ات فقط خندید.

ات: باشه باشه
دیدگاه ها (۱)

{استاده جدید}پارت دوم... ساعت از دوازده گذشته بود.ات هنوز رو...

{استاد جدید} پارت سوم... صبح، ات با عجله خودش را به دانشگاه ...

فالو شه✨https://wisgoon.com/1392.1405

بانو فالو شه✨https://wisgoon.com/jungkook.12

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط