ابلیس

part 14
یک روز کامل چویا از خومه خارج نشد و فقط به کارای خونه رسیدگی کرد و یا سعی میکرد با اکوتاگاوا صحبت کنه که فایده نداشت و دوباره سر کله همون بانداژ حروم کن پیدا شد
_ اوه چه در سکوت یکم صحبت میکردید
" متاسفم دازای ساما من فکر کردم اجازه ندارم با چویا سان صحبت کنم "
تا کمر خم شد که دازای لبخند چشم بسته ای زد
_ درست فکر کردی...دیگه میتونی بری وجودت حالا مزاحمت ایجاد میکنه
" بله "
اکوتاگاوا رفت و دازای سر جای قبلیش نشست و سیگارشو روشن کرد و کام عمیقی گرفت و دوش رو سمت چویا فوت کرد که صدای سرفه هاش بلند شد
+ ببینم تو مشکل داری؟ اولش میای منو خدمتکار خودت میکنی بعد باهام متفاوت رفتار میکنی بعد بیرونم میکنی و حالا اومدی میگی از من خوشت میاد و میخوای منو با خودت ببری؟ روانی ای چیزی هستی؟
_ نه فقط از مسائل های ساده متنفرم
+ منم از پیچیدگی تو متنفرم
_ اینش اهمیتی نداره...گفتم که تا همراهم نیای همینجا میمونم
+ منم گفتم انقدر بمون تا زیر پات علف سبز شه من با تو جایی نمیام از زندگی عادی خودمم راضیم نیازی به زندگی لوکس تو ندارم
_ اگه همراهم بیای میتونی هر جا دلت خواست بری و هر کاری دوست داری بکنی کسی نمیتونه چیزی بگه فقط سمت مردی نمیری با هر کی صمیمی شی بدون اینکه فکر کنم کیه میکشمش و هر جایی که هستی ساعت نه باید خونه باشی به غیر این کاری میکنم که پشیمونت میکنه
+ میخوام بهش فکر کنم...تنهام بزار دیگه
_ میتونی همین الان هم فکر کنی
+ با وجود تو؟
_ اره باوجود من
+ رو مخ عوضی
_ چیزی گفتی؟
دوباره دود سیگار رو به صورتش زد که بینی اش رو با دست گرفت
+ اون زهر ماری رو سمت من نده
_ مشکلی باهاش داری؟
+ بوی گند میده و منم بوی گندی میگیرم
_ الان من بوی بدی میدم؟
+ من که بوت نکردم
_ خب چرا امتحانش نمیکنی
چویا یهو سرخ شد و اخم کرد. و روشو برگردوند
+ خفه شو من سمت تو نمیام...لزومی نمیبینم اصلا بوی تو برام مهم نیست
_ اوه چه خدمتکار پرو و خجالتی ای ما داشتیم
+ خفه شووو
داد زد و از پذیرایی خارج شد سمت اتاقش هجوم برد و دازای بلند خندید
_ اتاقت نمیام میتونی راحت باشی
چویا تیک عصبی گرفت و چپ چپ به در اتاقش نگاه کرد که دازای پشت اون در بود و صدای خنده هاش رو میشنید
دازای سیگارش رو روی میز خاموش کرد و دستاشو قلاب پشت گردنش گذاشت و با لحن تفریح مانندی زمزمه کرد
_ چقدر بحث با تو حال میده هویج کوچولوی پرو
_____________________________________________________
ادامه دارد...
___________________________________________________
بابت تاخیر خیلی خیلی خیلی معذرت میخوام از این به بعد به روال عادی پیش میره بازم متاسفم امیدوارم لذت برده باشید.
دیدگاه ها (۱)

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۶وسوسه عشق🥀اکوتاگاوا بود . همه از دیدنش شوکه بودن جز م...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

ابلیس

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۵وسوسه عشق 🥀دازای متوجه شددازای : اتسوشی خوبی ؟اتسوشی ...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

ابلیس

بهار بدون تو

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط