{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P14

تکونی خوردی که تمام بدنت درد گرفت . به سختی بلند شدی و گردنت رو مالش دادی . چرا دیشب روی زمین خوابیده بودی؟
چند ثانیه بعد همه چیز یادت اومد . نمی دونستی باید چیکار کنی . نمیتونی از اینجا بری ولی چجوری میتونی بمونی؟
به در اتاق نگاه کردی . توی این ساعت ریچارد حتما باید سرکارش باشه پس بیرون رفتن خطری نداره . باید برای از بین بردن ضعف بدنت یه چیزی بخوری
چندتا نفس عمیق کشیدی و دستت رو روی دستگیره گذاشتی و در رو باز کردی
نگاه سریعی به بیرون انداختی . اینجا کسی نبود . خیالت نسبتا راحت شد و سمت پله ها رفتی که...
ریچارد رو به روت بود و داشت از پله ها بالا میومد . با حس کردن حضورت ، سرش رو بالا آورد و بهت نگاه کرد
احساس کردی همه حالات دیشب بهت برگشتن . چرخیدی که برگردی 
《 رونیکا صبر کن . فقط میخوام حرف بزنیم》
《 نیازی به صحبت نیست 》
《 خودتم میدونی که هست . پس بیا...لطفا》
اره درسته . می دونستی که باید حرف بزنین . این بهترین کاریه که میشه الان انجام داد و البته سخت ترین
《باشه》
راهتون رو سمت طبقه پایین ادامه دادین و رو به روی هم نشستین . ریچارد چند ثانیه ساکت بود و بعد صداش رو شنیدی
《اول از همه باید بگم تمام حرف هایی که دیشب زدم واقعی بودن ولی...قطعا این چیزی نیست که بخوای بشنوی و برات مهم باشه .
نمی خوام کارم رو توجیح کنم ولی یکم مست بودم برای همین توی یک لحظه تصمیم قطعی گرفتم که بهت بگم . فکر می کردم تو هم همین حس رو داری و برای همین بهت نزدیک شدم که انگار اشتباه می کردم》 ‌
بهت نگاه کرد و ادامه داد
《 اگه تو نمیخوای ، اجباری نیست و دیگه نه اتفاقی میوفته و نه حرفی درباره اش میزنیم 》
بلند شد و سمت در ورودی رفت . قبل از رفتن مکثی کرد
《 کی میدونه . شاید تو هم یه روزی عاشق من بشی》
پوزخندی زد
《 البته...اگه لیاقت همچین چیزی رو داشته باشم .》
با صدای بسته شدن در ، سرت رو بالا آوردی . عاشق شدن؟ تو اصلا قابلیت تجربه کردنش رو داری؟ اون هم با ریچارد؟ حتی فکر کردن بهش هم فراتر از غیرممکنه
حرفهایی که ریچارد زد هم عجیب بودن . هیچ وقت فکرش رو نمی کردی که رئیس مافیایی مثل اون بتونه عاشق بشه .
البته مشخص بود که اولین باره داره این حس رو تجربه میکنه
چون مهارتی توی ابراز احساساتش نداره
به هرحال تنها چیزی که الان مهمه اینه که قرار نیست دیگه اتفاقی مثل دیشب بیوفته پس میتونی بدون نگرانی اینجا بمونی ‌. فقط امیدوار بودی که بتونی مثل اول عادی رفتار کنی . این کار راحتی نیست
دیدگاه ها (۰)

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح که چشم‌هات رو باز ک...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

هیچ‌کس اون لحظه‌های واقعی رو نمی‌بینه…لحظه‌ای که باید تصمیم ...

سناریو

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

❌️توی این ۱۶ ثانیه هزاران ساعت حرف هست! ▪️اینجا وسط اعتراضات...

عشق مافیا:)))پارت نه ات به همه نگاه کرد تا چشمش خورد به جیسا...

کسی اینجا هست فن این شاهکار باشه؟_عکس عالیه...ترجمه نوشته رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط