سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۱۱۹
پدربزرگم بدون اینکه تردیدی داشته باشد گفت :
- اول اینکه این مسابقه باید در شرایط برابر و بدون استفاده از قدرت های ویژه شما باشه و دوم اینکه من مکان این دوئل را مشخص کنم .
- قبوله.
خشایار آنقدر سریع جواب پدربزرگ را داده بود که فرصتی برای مخالف به دیگران ندادند. برای لحظه ای به نیت او شک کردم او بدون هیچ فکری خواسته های پدر بزرگم را قبول کرده بود نمیدانستم این ناشی از اشتیاق او برای دوئل بود یا مسئله ای دیگر در این میان قرار داشت که من نمیدانستم هر چند هنور در مورد آرزوی پدربزرگم هم چیزی نمی دانستم.
گودریک کمی عقب تر ایستاده بود. او لباسی یک دست قرمز پوشیده بود که روی سینه آن نقشی از یک حیوان که شباهت زیادی به شیر داشت نقش بسته بود.
برای او سری تکان دادم او با دیدن من چشمکی زد و در مقابل من به او خندیدم شخصیت گودریک برایم عجیب بود؛ با اینکه او بسان بچه ها رفتار میکرد اما در پس چهره او غمی وجود داشت غمی که او سعی میکرد رفتارها و لبخندهای بیمورد آنها را مخفی نماید زمانی که سفیران به سمت سکو حرکت کردند، من هم مجبور شدم به دنبال آنها حرکت کنم.
نمی دانستم که گودریک چطور می خواهد در برابر خشایار بایستد ابهتی که در چهره و رفتار خشایار وجود داشت، قابل مقایسه با گودریک نبود. از همه مهمتر سن زیاد او بود نمیدانستم چطور او هفت هزار سال عمر کرده بی آنکه مشکلی برایش پیش بیاید قطعا او مهارت و دانش زیادی در این مدت کسب کرده بود. سامارون
که در کنارم حرکت میکرد گفت:
جناب واینر، لطفا از این طرف
لحن صدای او به صورت غیرعادی خشک و رسمی بود هیچ دوست نداشتم چنین افرادی من را اینگونه خطاب
کنند. در حالیکه در کنارش حرکت میکردم گفتم
بهتره من رو با اسم صدا ،کنید، اینطوری راحت ترم
سامارون که گویی انتظار شنیدن این حرف را نداشت گفت
من نمیتونم حتی اگه هم بخوام قوانین این اجازه رو به من نمیدهند.
در مقابل جایگاه سکویی سنگی قرار داشت که در نگاه اول متوجه آن نشده بودم سکویی که ارتفاع چندانی از زمین نداشت. زمانی که به جایگاه رسیدیم من اطراف را به دنبال پلهای جستجو کردم اما هیچ پله یا وسیله ای برای بالا رفتن وجود نداشت
ملکه ها را میدیدم که چگونه به پرواز در آمده بودند و بی هیچ مشکلی وارد جایگاه شده بودند. اما قبل از آنها
تمام سفیران درون جایگاه قرار داشتند از دیدن این صحنه دهانم باز مانده بود.
چطوری اینکار را کردند؟
به طور ناگهانی به سمت سامارون برگشته بودم و این حرکت سبب شد تا چشمانم سیاهی برود. عصایم را محکم در دست گرفتم تا مبادا در مقابل دیگران روی زمین بیافتم سامارون انگار از قبل انتظار چنین واکنشی را داشت گفت:
یادتون رفته در این دنیا هر آرزویی ممکنه
- حتی اینجا هم میتونم؟
سامارون سری تکان داد و من که به یاد کارهایی که با پدربزرگ انجام داده بودیم افتاده بودم به خودم لعنتی فرستادم. من چطور چنین چیزی را فراموش کرده بودم من به راحتی میتوانستم از سامارون و مرلین دفاع کنم. فقط نیاز داشتم تا اراده کنم میخواستم داخل جایگاه ظاهر بشم که فکری به سرم زد. دوست داشتم به شکلی متفاوت از دیگران وارد جایگاه شوم
من
خیلی دوست داشتم توسط ریشههای یکی از درختان به بالای جایگاه بروم. شاید وجود پله هایی از ریشه درختان بد نبود اما قبل از اینکه کاری انجام دهم طنابی به دورم پیچید و در یک چشم بهم زدن من را از روی زمین بلند کرد پیچکی تیره رنگ که از چندین پیچک دیگر تشکیل شده بود من را گرفته بود میخواستم خودم را از دست آن خلاص کنم که پیچک بدون آنکه فشاری به بدن من وارد کند من را داخل جایگاه گذاشت. به سختی خودم را کنترل کردم من نباید جلو دیگر سفیران کم می آوردم
نگاهی به درون جایگاه انداختم تنها یک صندلی خالی بود در سمت راستم ملکه ها روی صندلی ای از جنس نور و آتش نشسته بودند در میان ملکه ها تنها سفیر زن نشسته بود او مشغول سخن گفتن با آرمیتا بود. او که متوجه نگاه من روی خودش شده بود به سمت من برگشت و با آن چشمان سبز و نافذش من را نگاه کرد. ماریا
در حالیکه لبخند میزد از من پرسید:
ـ حالت خوبه؟
در حالیکه سفیران دیگر را زیر نظر داشتم گفتم
ـ ممنونم.
حرف دیگری برای گفتن نداشتم در کنار ملکه آرمیتا سفیر مصری نشسته بود. لباس آنها هیچ تغییری با دیروز نداشت زیاد دوست نداشتم به قیافه ها و چهره آنها نگاه کنم در کنار سفیر ،مصری جناب هوانگدی نشسته بود و در کنار جناب هوانگ،دی مهراد بر صندلی ای با طرح گرگی سفید تکیه داده بود.
دیدگاه ها (۰)

آپدیت یوتیوب Louis Vuittonفلیکس در قسمت جدید Louis Vuitton ب...

عاشقانه های شبنم

part 14

در ذهنم هیاهوی بزرگ بود،قلبم آنقدر تند میزد که نمی‌دانستم چه...

چند پارتی (درخواستی)

وقتی بین بچه هاش فرق میذاشت🩷پارت ۳(last part)(نکته:دوتا پایا...

HATE TO LOVE²²(ویو:رز)جین‌وو:خب...تو دختر باهوشی هستی عزیزم....

قسمت ۷

You are mine...⁶کمی بعد،غذا رو اوردن..+ببرید توی اتاق ملکه س...

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بود ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط